دوره ی ارزانی است
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
و دروغ از همه ارزانتر
آبرو قیمت یک تکه ی نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان...
.
.
...
mobile+pictures+video+bebo+myspace+world cup+wikipedia+chat+music+program+download+news+other
.
.
...
به حقیقت نه نگفتن
زندگی یعنی رسیدن
توی راه هرگز نخفتن
زندگی یعنی پریدن
یه بغل ستاره چیدن
زندگی یعنی دویدن
خطرو به جون خریدن
زندگی یعنی صداقت
یه مسیر بی ندامت
زندگی یعنی اجابت
خواسته ها تو بی شکایت
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر ما نشوم، خويشتنم
تو اگر ما نشوي، تنهايي
چه کسي مي خواهد
من و تو، ما نشويم؟
خانه اش ويران باد
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه کسي برخيزد
چه کسي پنجه در پنجه روبه آويزد؟
حميد مصدق
می توان کاسه این تار شکست
می توان فرمان داد
هان!
ای طبل گران
خاموش بمان
به چکاوک اما
نتوان گفت مخوان
قفس کهنه من میخ و زوار میخواد چیکار؟
آخه دوزار جیگر سفره قلمکار نمیخواد.
یه حموم خرابه هفتا جومه دار میخواد چیکار؟
ما یه عمره میون رفتنو موندن دودلیم
یه مسافر آخه عشقه موندگار میخواد چیکار؟
خودمو به خواب زدم تو هم چشماتو رو هم بزار...
آدم آبله رو آیینه دار میخواد چیکار؟
اسمتو نکن رو این درخت خشکو نیمه جون
تن پوسیده وسردم یادگار میخواد چیکار؟
واسه شکستن من خودتو خسته نکن...
آدم مرده آخه چوبه دار میخواد چیکار؟!
اگر روزی مردم تابوتم را سیاه کنید...
تا همه بدانند سیاه بخت بودم...
بر روی سینه ام تکه یخی بگزارید ...
تا بجای معشوقم برایم بگرید...
چشمانم را باز بگزارید...
تا بدانند چشم انتظار بوده ام...
وآخرین خواسته من از شما اینکه...
دستانم را ببندید تا همه بدانند که خواستم...
ولی نتوانستم....
در قفس جان دادم وصیاد آزادم نکرد...
ضربه مردم چنان سیرم نمود...
آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد...
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...
بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ...
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است...
صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست...
در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ...
بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...
مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است...
مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...
بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ...
غزل حجرت من را همه جا بنويسيد ...
روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است...
با قلم مي گويم:
-اي همزاد, اي همراه,
اي هم سرنوشت
هر دومان حيران بازيهاي دورانهاي زشت.
شعر هايم را نوشتي
دست خوش,
اشكها يم را كجا خواهي نوشت?
(زنده ياد مشيري)
به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان
به هر ان کجا که باشدبه جز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
چه زود فراموش می شوم
انگار سالهاست که من مرده ام
اما هنوز ذهن زخمی ام
یاد تو را نشانه می رود
تکرار می شود
هیاهوی خالی و پوچ....
من را
در حریم امن چشمانت
به آرامش برسان
|
چون جدا افتاده يوسف از پدر |
|
گشت يعقوب از فراقش بى بصر |
|
نام يوسف ماند دايم بر زبانش |
|
موج مى زد جوى خون از ديدگانش |
|
جبرئيل آمد كه : هرگز گر دگر |
|
بر زبان تو كند يوسف گذر |
|
از ميان انبياء و مرسلين |
|
محو گردانيم نامت بعد از اين |
|
چون در آمد امرش از حق آن زمان |
|
گشت محوش نام يوسف از زبان |
|
ديد يوسف را شبى در خواب پيش |
|
خواست تا او را بخواند پيش خويش |
|
يادش آمد زان چه حق فرموده بود |
|
تن زده آن سرگشته فرسوده زود |
|
ليك ، از بى طاقتى آن جان پاك |
|
بر كشيد آهى نهايت دردناك |
|
چون زخواب خويش بجنبيد او ز جاى |
|
جبرئيل آمد، كه : مى گويد خداى |
|
گر نراندى نام يوسف بر زبان |
|
ليك ، آهى بركشيدى آن زمان |
|
در ميان آه تو دانم كه بود |
|
در حقيقت توبه بشكستى ، چه سود؟ |
|
عقل را زين كار سودا مى كند |
|
عشقبازى بين چه با ما مى كند! |
|
جان به بوسى مى خرد آن شهريار |
|
مژده اى عشّاق ! آسان گشت كار |
|
ابذلوا ارواحكم يا عاشقين ! |
|
ان تكونوا فى هوانا صادقين |
|
در جوانى ، كن نثار دوست ، جان |
|
رو عوان بين ذالك را بخوان |
|
پير چون گشتى ، گرانجانى مكن ! |
|
گوسفند پير، قربانى مكن ! |
|
هر كه در اوّل نسازد جان نثار |
|
جان دهد آخر به درد انتظار |
|
والى مصر ولايت - ذوالنون - |
|
آن به اسرار حقيقت مشحون |
|
گفت : در مكه مجاور بودم |
|
در حرم حاضر و ناظر بودم |
|
ناگه ، آشفته جوانى ديدم |
|
چه جوان ؟! سوخته جانى ديدم |
|
لاغر و زرد شده همچو هلال |
|
كردم از وى ، ز سر مهر، سؤال |
|
كه : مگر عاشقى ؟ اى شيفته مرد! |
|
كه بدين گونه شدى لاغر و زرد |
|
گفت : آرى ! به سرم شور كسى ست |
|
كش چو من عاشق و رنجور بسى ست |
|
گفتمش : يار به تو نزديكست |
|
يا چو شب ، روزت ازو تاريكست ؟ |
|
گفت : در خانه اويم همه عمر |
|
خاك كاشانه اويم همه عمر |
|
گفتمش : يكدل و يكروست به تو؟ |
|
يا ستمكار و جفاجوست به تو؟ |
|
گفت : هستيم به هر شام و سحر |
|
به هم آميخته چون شير شكر |
|
گفتمش : يار تو، اى فرزانه ! |
|
با تو همواره بود همخانه ؟ |
|
سازگار تو بود در همه كار؟ |
|
بر مراد تو بود كار گذار؟ |
|
لاغر و زرد شده بهر چه اى ؟ |
|
تن همه درد شده بهر چه اى ؟ |
|
گفت : رو!رو! كه عجب بيخبرى |
|
به كه زين گونه سخن در گذرى |
|
محنت قرب ز بعد افزونست |
|
جگر از محنت قربم خونست |
|
هست در قرب ، همه بيم زوال |
|
نيست در بعد، جز اميد وصال |
|
آتش قرب ، دل و جان سوزد |
|
شمع اميد، روان افروزد |
تو گمان مبری مغلوبم ای دوست
در اين درگه كه گه گه كه كه و كه كه شود ناگه
مشو غره به امروزت كه از فردا نئي آگه
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
....چینی نازک تنهایی من
......اگر
اگر می توانستم
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم
و مردمانی که می روند
به ناکجا
هیچ کس،
مقصد را نمی داند
همه می روند
کوچک و کوچک تر می شوند... محو می شوند
آری!
وقتی که دیگر نخواهی بود
دیگر
چه سود، رفتن ها،
رسيدن ها
تو هم حركت مي كني
دستت را به ميله ابريشمي خيال گرفته اي
چشمانت امتداد ويراني را
مي خواند
در حالي كه ماده درپيچ هاي تند، تو را
به بدبختي عظيم پيشرفت مي رساند
تو در سرزمين باور هايت
در رزمايشي بزرگ
مي جنگي
براي رسيدن به آزادي
ولي در ميان مسير،
ضربه هاي محكم جسم
تو را مانند ضربه هاي محكم پتكي،
از حركت در مسيرت
باز ميدارد
و دوباره به وحشت اين ديوانه بازار
برمي گردي . . .
باز چشمانت را مي بندي،
سعيت را مي كني
ولي،
نمي تواني . . .
تا پرواز را سرگرفتي
صداي فريبنده زني درگوشت
زمزمه مي كند
((اتوبوس در ايستگاه مي ايستد))
وجسمت ثابت قدم در اين وا نفسا
لحظه به لحظه
به مقصد نزديك تر مي شود
در حالي كه،
خيال هاي ابريشميت
نخ نما شده
و بندهاي زندگيت را
از هم مي گسلد. . .
ماهى هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مى برد مرا بهر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اى زلال پاك - !
جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !
اى هميشه خوب !
اى هميشه آشنا !
هر طرف كه ميكنم نگاه
تا همه كرانه هاى دور
عطر و خنده و ترانه ميكند شنا
در ميان بازوان تو !
ماهى هميشه تشنه ام
اى زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
ماهى تو جان سپرده روى خاك !
آرزوی کوچکی دارم
نمی دانم به آرزویم می رسم یا نه
اما سخت امیدوارم
.آرزویم زندگی در یک کشور عقب مانده است
با مردمانی عقب مانده
با اربابانی عقب مانده
با عالی جنابانی عقب مانده
با هموطنانی یک خط کتاب نخوانده
آرزویم زیستن در میان مشتی احمق است
که مشتی احمق را بر دوش گرفته اند
و از زور خوشی از هوش رفته اند
.از این همه پاکی و معصومیت
از این همه رو راستی
از این همه اعتماد کورکورانه به بغل دستی
خسته ام
.دوست دارم جایی زندگی کنم پر از سرودهای عاشقانه
جایی در خاور میانه
در بهشتی که کسی در آن نیست
بی آرامش
بی نان
بی خانه
.آفتابی درخشان
افسانه های هزار شب و یک شب
مردمانی مهربان و مهمان نواز
با دستانی گشاده
با قلب هایی پاک
بی حضور حتا یک چهره ی نمناک
با گلبرگ هایی معطر
اینجا آنجا افتاده،
جایی در خاور میانه
سرزمین شعر و گل و بلبل و عواطف کاملا کاسبکارانه
.من می خواهم جایی بروم
که هفت روز هفته عزاداری باشد
من می خواهم جایی باشم
که پیشرفته ترین صدایش
عبور مدرن ترین گونه ی گاری باشد
.و تنها مشغله ی مردمش گرفتاری در پیچ و خم های اداری باشد
و تنها دغدغه ی پزشکانش پیشگیری از شب ادراری باشد
و احوالپرسی ساکنانش الفاظ شیرین چارواداری باشد
و آب اماله در رگهای مردمانش جاری باشد
و جنایت هم برای خودش کاری باشد
با حق بیمه و سنوات و دو و نیم روز مرخصی در ماه
.و مزه ی زندگی به شیرینی کونه ی خیاری باشد
و عق زدن های زنان و مردان و بچه ها دست بالا به دلیل ویاری باشد
.من می خواهم کسی به من دستور بدهد که فرق کاهگل و نظریه ی نسبیت را نداند
فرق فمینیسم با تغییر جنسیت را نداند
مفهوم پافشاری بر اصل و حفظ هویت را نداند
و حتا جروم دیوید سالینجر را نشناسد
و حتا حتا ریموند کارور را نشناسد
و حتا حتا حتا احمد شاملوی شاعر را نشناسد
.من می خواهم هر روز در ترس زندگی کنم
ترس از گرانی نان
ترس از مردنی سخت در پی یک اتفاق آسان
ترس از سفت شدن پا در اعماق سیمان
ترس عدم آرامش حتا در قبر و دست درازی دزدان به حریم قبرستان
ترس تشریح علم توسط یک نادان
ترس از حمله ی آمریکای جهانخوار به ایران
ترس از مسدود شدن مجاری تنفسی توسط دست های همیشه پنهان
ترس از اسیدی شدن باران
ترس عدم توانایی پرداخت اجاره ی آپارتمان
ترس از نبود یک عدد میوه در خانه و رسیدن مهمان
ترس از این، ترس از آن
ترس فقدان
ترس اعمال طرح در خانه ماندن عوامل فساد
: زنانترس یکی شدن با جماعت پست فطرت و زوال تتمه ی نیمه جان ایمان
ترس زنده ماندن کودکی که فردایی ندارد پشت در بخش زنان و زایمان
ترس حساب و کتاب صدهزارساله پس از اتمام یک زندگی نابسامان
ترس هوایی شدن دوباره بعد از یک دوره ی کوتاه صدساله خفقان
ترس از تخفیف مجازات اعدام به زندان
ترس از مرگ در راه وطن در رختخواب بر اثر بمباران
ترس از کاهش شدید نرخ جان
ترس از پوزخند بیمه ی تامین اجتماعی به پوسیدگی های دندان
ترس از برپا بودن ابدی این جهان
ترس از عمر جاودان
ترس از ایجاد اندکی نقص در عبور مکرر و آرام بخش زمان
ترس گذر از عرض خیابان
ترس از سرودن شعری در رثای زندگی با قافیه ی پایان
.نظر یادت نره؟!
عقربه های ترک خورده بر کوک چشمانت می ایستند و من در ازدحام این دقایق که نفس هایم اسیر مانده از خواهش دلتنگی ها می میرم. اینجا ساعت ها دغدغه عبورند. اما تو این بار به التماس ثانیه ها نه نگو.
زندگی رویش یک حادثه نیست
زندگی رهگذر تجربه هاست
تکه ابریست به پهنای غروب
آسمانیست به زیبایی مهر
بارگاهیست ز دربار حضور
زندگانی چون گل نسترن است
باید از چشمه جهان آبش داد
زندگی صحنه جولانگاهست
خوب و بد بودن آن
عملی از من وماست
پس بیا تا بفشانیم همه
بذر خوبی و صفا
و بگوییم به دوست
معنی مهر و حقیقت چه نکوست
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتی
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
یادم آید تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فروریخته در آب شاخه ها دست براورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آیدتو به من گفتی:
ازاین عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم:
حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز
نتوانم نتوانم!!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو آهویی و من صیاد دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشم و گشتم
حذر از عشق ندانم!
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم!
اشكی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب نالۀ تلخی زد و بگریخت
اشك در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید
یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم نگسستم،نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكنی دیگر از آن كوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
فریدون مشیریآواز این پرنده
مثل حضور مبهم تنهایی است
با دست خود گلوی قناری را
از حجم استخوانی تن کندم.
گفتی:تنها
در خط استوایی هر سینه
روز ورود عشق چه رویائی است
با دست خود دریچه هر دل را
از چارچوب تنگ بدن کندم.
گفتی،دوباره گفتی:
اینجا چقدر بی تو تماشایی ست
با دست خویش، خود را
در لحظه شکوفه شدن کندم
" عبدالجبار کاکائی "
من همسن و سال پسر تو هستم ،
تو همسن و سال پدر من هستي
.پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند،
من کار مي کنم و درس نمي خوانم
.پدر من نه کار دارد ، نه خانه،
تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛
من در کارخانه ي تو کار مي کنم
.و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است
:سود آن براي تو ، دود آن براي من
.من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني
.من بار مي کنم ،تو انبار مي کني
.من رنج مي برم،تو گنج ميبري
.من در کارخانه ي تو کار ميکنم
.و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست
:وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي،
وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي،
وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي
.من در کارخانه ي تو کار مي کنم
.و در اينجا همه کارها به نوبت است
:يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني،
روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم
.من در کارخانه ي تو کار مي کنم
کارخانه ي تو بزرگ است
.اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست
.کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است
.و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است،
در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود
.در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند
.در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند
.خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است