
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:+18 در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
لطفا این مطالب را بخوانید...
1-اگر نرم افزاری را احتیاج داشتید تو نظرات همین پست بگین حداکثر
توی دو روز در قسمت کناری صفحه در بلوک "لینک مستقیم دانلود"
لینک مستقیمش رو براتون میگذارم.
2-هر مطلبی که احتیاج داشتید لطفا توی نظرات اعلام کنید تا در وب
قرار بدم حتی مطالب نایاب.
3-اگر تمایل به تبادل لینک داشتید ابتدا ما را با نام "همه چیزستان"
لینک کنید و خبر دهید تا در عرض حد اکثر دو روز شما را لینک کنم
(بازدیدهای من هر روز در حدود4000 به طور میانگین است.)
4-برای بهبود این وب اگر انتقاد یا پیشنهادی داشتید لطفا در قسمت
نظرات بیان کنید
5-پل های ارتباطی ما از طریق نظرات همین پست اول یا شماره
اس ام اس 09132036940 و یا پست الکترونیک
gogolyesfahan@gmail.com
میباشد.
با تشکر
مدیریت وبلاگ
این سایت تحت پوشش بخش مبارزه با جرایم و مفاسد اینترنتی جمهوری اسلامی ایران به شماره مجوز 5546می باشد و قوانین فیلترینگ در آن رعایت می گردد.www.ipd.sv.tcْ
نظر فراموش نشه!!!
شعر1![]()
نرم افزار(قسمت اول)![]()
ادبیات ایران![]()
ادبیات جهان![]()
مذهبی![]()
اینترنت هوشمند![]()
جملات بزرگان![]()
تبادل بنر لینک و لوگو![]()
مشخصات من![]()
سوالات امتحانی![]()
ترفند هک![]()
ترفند ویندوز![]()
موبایل![]()
تاریخ ایران و جهان![]()
کد های مخفی نوکیا![]()
عکس های مختلف![]()
عاشقانه ها![]()
در خواست های شما![]()
اجتماعی![]()
جوک و اس ام اس![]()
چیزای جالب![]()
اصفهان من![]()
نکات خیره کننده علمی![]()
کلیپ ها![]()
اخبار وبلاگ![]()
سایر![]()
ارتباط با من![]()
پول![]()
<عکس های من و شما>![]()
<راهنمایی برای همکاری>![]()
رونوشت اشعار داریوش![]()
کلمات کلیدی جست و جو![]()
ترفند اینترنت![]()
سیاسی![]()
شعر 2![]()
شعر 3![]()
شعر 4![]()
کدهای جاوا![]()
فوتبال ایران و جهان![]()
حکایت ها و داستان ها![]()
حکایت ها و داستان ها![]()
حکایت ها و داستان ها![]()
حکایت ها و داستان ها![]()
لینک باکس ها![]()
داستان کوتاه![]()
مطالب علمی![]()
مطالب علمی![]()
مطالب علمی![]()
جملات بزرگان![]()
جملات بزرگان![]()
جملات بزرگان![]()
کدهای جاوا اسکریپ![]()
کدهای جاوا اسکریپ![]()
نرم افزارهای هک![]()
تحقیقات(در همه ی موارد)![]()
مقالات![]()
قالب بلگفا![]()
قالب بلگفا![]()
وبلاگ نویسی![]()
پزشکی بهداشتی![]()
موبایل(همه مدل ها)![]()
اخبار![]()
آهنگ های ایرانی![]()
نرم افزار ( قسمت دوم)![]()
نرم افزار (قسمت سوم)![]()
اینترنت![]()
کتابخانه الکترونیک![]()
المپیک 2008 پکن![]()
المپیک 2008 پکن![]()
آموزش html![]()
آموزش های کاربردی![]()
آموزش فوتوشاپ![]()
ترفندهاي ويـنـدوز![]()
ترفندهاي ياهو![]()
كتاب هاي آموزشي![]()
مركز دانلود![]()
فونت![]()
ترینر و سیو بازی ها![]()
اخبار جدید تیم محبوبم سپاهان![]()
کد موزیک درخواستی![]()
کد موزیک درخواستی![]()
اخبار![]()
اخبار![]()
اخبار![]()
سایر![]()
سایر![]()
سایر![]()
آموزش کامل اینترنت در1000پست![]()
آموزش کامل اینترنت در1000پست![]()
آموزش کامل اینترنت در1000پست![]()
ترفند ویندوز![]()
ترفند ویندوز![]()
ترفند ویندوز![]()
کتاب برای موبایل![]()
کتاب برای موبایل![]()
مرداد 1390
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
مطلب شماره: 1646
چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟
دوره ی ارزانی است
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
و دروغ از همه ارزانتر
آبرو قیمت یک تکه ی نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان...
.
.
...
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 15:37
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 1547
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 13:34
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 179
به حقیقت نه نگفتن
زندگی یعنی رسیدن
توی راه هرگز نخفتن
زندگی یعنی پریدن
یه بغل ستاره چیدن
زندگی یعنی دویدن
خطرو به جون خریدن
زندگی یعنی صداقت
یه مسیر بی ندامت
زندگی یعنی اجابت
خواسته ها تو بی شکایت
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:10
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 170
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر ما نشوم، خويشتنم
تو اگر ما نشوي، تنهايي
چه کسي مي خواهد
من و تو، ما نشويم؟
خانه اش ويران باد
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه کسي برخيزد
چه کسي پنجه در پنجه روبه آويزد؟
حميد مصدق
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 6:50
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 169
می توان رشته این چنگ گسست
می توان کاسه این تار شکست
می توان فرمان داد
هان!
ای طبل گران
خاموش بمان
به چکاوک اما
نتوان گفت مخوان
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 6:49
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 166
یه دل شکسته صد تا بیقرار میخواد چیکار؟
قفس کهنه من میخ و زوار میخواد چیکار؟
آخه دوزار جیگر سفره قلمکار نمیخواد.
یه حموم خرابه هفتا جومه دار میخواد چیکار؟
ما یه عمره میون رفتنو موندن دودلیم
یه مسافر آخه عشقه موندگار میخواد چیکار؟
خودمو به خواب زدم تو هم چشماتو رو هم بزار...
آدم آبله رو آیینه دار میخواد چیکار؟
اسمتو نکن رو این درخت خشکو نیمه جون
تن پوسیده وسردم یادگار میخواد چیکار؟
واسه شکستن من خودتو خسته نکن...
آدم مرده آخه چوبه دار میخواد چیکار؟!
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 22:42
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 163
اگر روزی مردم تابوتم را سیاه کنید...
تا همه بدانند سیاه بخت بودم...
بر روی سینه ام تکه یخی بگزارید ...
تا بجای معشوقم برایم بگرید...
چشمانم را باز بگزارید...
تا بدانند چشم انتظار بوده ام...
وآخرین خواسته من از شما اینکه...
دستانم را ببندید تا همه بدانند که خواستم...
ولی نتوانستم....
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 22:38
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 161
در غریبی ناله ها کردم کسی یادم نکرد...
در قفس جان دادم وصیاد آزادم نکرد...
ضربه مردم چنان سیرم نمود...
آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد...
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 22:37
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 160
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است...
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...
بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ...
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است...
صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست...
در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ...
بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...
مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است...
مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...
بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ...
غزل حجرت من را همه جا بنويسيد ...
روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است...
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 22:36
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 157
با قلم ...
با قلم مي گويم:
-اي همزاد, اي همراه,
اي هم سرنوشت
هر دومان حيران بازيهاي دورانهاي زشت.
شعر هايم را نوشتي
دست خوش,
اشكها يم را كجا خواهي نوشت?
(زنده ياد مشيري)
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 22:33
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 154
به کجا چنین شتابان گون از نسیم پرسید دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان به هر ان کجا که باشدبه جز این سرا سرایم سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 19:39
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 152
آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس.من آرزو دارم ماهي قرمز بودم.
عاشقانه مرا مي خريدند.
يكي از همان ها كه به هيچ كس نمي گويند.
راستي
هر دو ماهي قرمز من مردن.
همين ديشب!!!!
و من هم چنان در حسرت ماهي قرمز...
.
.
.
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:35
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 151
چه زود فراموش می شوم
انگار سالهاست که من مرده ام
اما هنوز ذهن زخمی ام
یاد تو را نشانه می رود
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:35
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 150
آرامش
تکرار می شود
هیاهوی خالی و پوچ....
من را
در حریم امن چشمانت
به آرامش برسان
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:34
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 146
|
چون جدا افتاده يوسف از پدر |
|
گشت يعقوب از فراقش بى بصر |
|
نام يوسف ماند دايم بر زبانش |
|
موج مى زد جوى خون از ديدگانش |
|
جبرئيل آمد كه : هرگز گر دگر |
|
بر زبان تو كند يوسف گذر |
|
از ميان انبياء و مرسلين |
|
محو گردانيم نامت بعد از اين |
|
چون در آمد امرش از حق آن زمان |
|
گشت محوش نام يوسف از زبان |
|
ديد يوسف را شبى در خواب پيش |
|
خواست تا او را بخواند پيش خويش |
|
يادش آمد زان چه حق فرموده بود |
|
تن زده آن سرگشته فرسوده زود |
|
ليك ، از بى طاقتى آن جان پاك |
|
بر كشيد آهى نهايت دردناك |
|
چون زخواب خويش بجنبيد او ز جاى |
|
جبرئيل آمد، كه : مى گويد خداى |
|
گر نراندى نام يوسف بر زبان |
|
ليك ، آهى بركشيدى آن زمان |
|
در ميان آه تو دانم كه بود |
|
در حقيقت توبه بشكستى ، چه سود؟ |
|
عقل را زين كار سودا مى كند |
|
عشقبازى بين چه با ما مى كند! |
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:18
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 145
|
جان به بوسى مى خرد آن شهريار |
|
مژده اى عشّاق ! آسان گشت كار |
|
ابذلوا ارواحكم يا عاشقين ! |
|
ان تكونوا فى هوانا صادقين |
|
در جوانى ، كن نثار دوست ، جان |
|
رو عوان بين ذالك را بخوان |
|
پير چون گشتى ، گرانجانى مكن ! |
|
گوسفند پير، قربانى مكن ! |
|
هر كه در اوّل نسازد جان نثار |
|
جان دهد آخر به درد انتظار |
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:16
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 144
|
والى مصر ولايت - ذوالنون - |
|
آن به اسرار حقيقت مشحون |
|
گفت : در مكه مجاور بودم |
|
در حرم حاضر و ناظر بودم |
|
ناگه ، آشفته جوانى ديدم |
|
چه جوان ؟! سوخته جانى ديدم |
|
لاغر و زرد شده همچو هلال |
|
كردم از وى ، ز سر مهر، سؤال |
|
كه : مگر عاشقى ؟ اى شيفته مرد! |
|
كه بدين گونه شدى لاغر و زرد |
|
گفت : آرى ! به سرم شور كسى ست |
|
كش چو من عاشق و رنجور بسى ست |
|
گفتمش : يار به تو نزديكست |
|
يا چو شب ، روزت ازو تاريكست ؟ |
|
گفت : در خانه اويم همه عمر |
|
خاك كاشانه اويم همه عمر |
|
گفتمش : يكدل و يكروست به تو؟ |
|
يا ستمكار و جفاجوست به تو؟ |
|
گفت : هستيم به هر شام و سحر |
|
به هم آميخته چون شير شكر |
|
گفتمش : يار تو، اى فرزانه ! |
|
با تو همواره بود همخانه ؟ |
|
سازگار تو بود در همه كار؟ |
|
بر مراد تو بود كار گذار؟ |
|
لاغر و زرد شده بهر چه اى ؟ |
|
تن همه درد شده بهر چه اى ؟ |
|
گفت : رو!رو! كه عجب بيخبرى |
|
به كه زين گونه سخن در گذرى |
|
محنت قرب ز بعد افزونست |
|
جگر از محنت قربم خونست |
|
هست در قرب ، همه بيم زوال |
|
نيست در بعد، جز اميد وصال |
|
آتش قرب ، دل و جان سوزد |
|
شمع اميد، روان افروزد |
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:13
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 143
به صلیب صدا مصلوبم ای دوست
تو گمان مبری مغلوبم ای دوست
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 14:45
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 138
در اين درگه كه گه گه كه كه و كه كه شود ناگه
مشو غره به امروزت كه از فردا نئي آگه
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:32
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 137
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
......
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:32
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 125
اگر
اگر می توانستم
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 11:39
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 82
دور دست ها پیداست
و مردمانی که می روند
به ناکجا
هیچ کس،
مقصد را نمی داند
همه می روند
کوچک و کوچک تر می شوند... محو می شوند
آری!
وقتی که دیگر نخواهی بود
دیگر
چه سود، رفتن ها،
رسيدن ها
تو هم حركت مي كني
دستت را به ميله ابريشمي خيال گرفته اي
چشمانت امتداد ويراني را
مي خواند
در حالي كه ماده درپيچ هاي تند، تو را
به بدبختي عظيم پيشرفت مي رساند
تو در سرزمين باور هايت
در رزمايشي بزرگ
مي جنگي
براي رسيدن به آزادي
ولي در ميان مسير،
ضربه هاي محكم جسم
تو را مانند ضربه هاي محكم پتكي،
از حركت در مسيرت
باز ميدارد
و دوباره به وحشت اين ديوانه بازار
برمي گردي . . .
باز چشمانت را مي بندي،
سعيت را مي كني
ولي،
نمي تواني . . .
تا پرواز را سرگرفتي
صداي فريبنده زني درگوشت
زمزمه مي كند
((اتوبوس در ايستگاه مي ايستد))
وجسمت ثابت قدم در اين وا نفسا
لحظه به لحظه
به مقصد نزديك تر مي شود
در حالي كه،
خيال هاي ابريشميت
نخ نما شده
و بندهاي زندگيت را
از هم مي گسلد. . .
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 20:29
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 77
ماهى هميشه تشنه ام زير بال مرغكان خنده هات اى هميشه خوب ! ماهى هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مى برد مرا بهر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اى زلال پاك - !
جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !
اى هميشه آشنا !
هر طرف كه ميكنم نگاه
تا همه كرانه هاى دور
عطر و خنده و ترانه ميكند شنا
در ميان بازوان تو !
اى زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
ماهى تو جان سپرده روى خاك !
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:33
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 57
آرزوی کوچکی دارم نمی دانم به آرزویم می رسم یا نه اما سخت امیدوارم
آرزویم زندگی در یک کشور عقب مانده است
با مردمانی عقب مانده
با اربابانی عقب مانده
با عالی جنابانی عقب مانده
با هموطنانی یک خط کتاب نخوانده
آرزویم زیستن در میان مشتی احمق است
که مشتی احمق را بر دوش گرفته اند
و از زور خوشی از هوش رفته اند
.از این همه پاکی و معصومیت
از این همه رو راستی
از این همه اعتماد کورکورانه به بغل دستی
خسته ام
.دوست دارم جایی زندگی کنم پر از سرودهای عاشقانه
جایی در خاور میانه
در بهشتی که کسی در آن نیست
بی آرامش
بی نان
بی خانه
.آفتابی درخشان
افسانه های هزار شب و یک شب
مردمانی مهربان و مهمان نواز
با دستانی گشاده
با قلب هایی پاک
بی حضور حتا یک چهره ی نمناک
با گلبرگ هایی معطر
اینجا آنجا افتاده،
جایی در خاور میانه
سرزمین شعر و گل و بلبل و عواطف کاملا کاسبکارانه
.من می خواهم جایی بروم
که هفت روز هفته عزاداری باشد
من می خواهم جایی باشم
که پیشرفته ترین صدایش
عبور مدرن ترین گونه ی گاری باشد
.و تنها مشغله ی مردمش گرفتاری در پیچ و خم های اداری باشد
و تنها دغدغه ی پزشکانش پیشگیری از شب ادراری باشد
و احوالپرسی ساکنانش الفاظ شیرین چارواداری باشد
و آب اماله در رگهای مردمانش جاری باشد
و جنایت هم برای خودش کاری باشد
با حق بیمه و سنوات و دو و نیم روز مرخصی در ماه
.و مزه ی زندگی به شیرینی کونه ی خیاری باشد
و عق زدن های زنان و مردان و بچه ها دست بالا به دلیل ویاری باشد
.من می خواهم کسی به من دستور بدهد که فرق کاهگل و نظریه ی نسبیت را نداند
فرق فمینیسم با تغییر جنسیت را نداند
مفهوم پافشاری بر اصل و حفظ هویت را نداند
و حتا جروم دیوید سالینجر را نشناسد
و حتا حتا ریموند کارور را نشناسد
و حتا حتا حتا احمد شاملوی شاعر را نشناسد
.من می خواهم هر روز در ترس زندگی کنم
ترس از گرانی نان
ترس از مردنی سخت در پی یک اتفاق آسان
ترس از سفت شدن پا در اعماق سیمان
ترس عدم آرامش حتا در قبر و دست درازی دزدان به حریم قبرستان
ترس تشریح علم توسط یک نادان
ترس از حمله ی آمریکای جهانخوار به ایران
ترس از مسدود شدن مجاری تنفسی توسط دست های همیشه پنهان
ترس از اسیدی شدن باران
ترس عدم توانایی پرداخت اجاره ی آپارتمان
ترس از نبود یک عدد میوه در خانه و رسیدن مهمان
ترس از این، ترس از آن
ترس فقدان
ترس اعمال طرح در خانه ماندن عوامل فساد
: زنانترس یکی شدن با جماعت پست فطرت و زوال تتمه ی نیمه جان ایمان
ترس زنده ماندن کودکی که فردایی ندارد پشت در بخش زنان و زایمان
ترس حساب و کتاب صدهزارساله پس از اتمام یک زندگی نابسامان
ترس هوایی شدن دوباره بعد از یک دوره ی کوتاه صدساله خفقان
ترس از تخفیف مجازات اعدام به زندان
ترس از مرگ در راه وطن در رختخواب بر اثر بمباران
ترس از کاهش شدید نرخ جان
ترس از پوزخند بیمه ی تامین اجتماعی به پوسیدگی های دندان
ترس از برپا بودن ابدی این جهان
ترس از عمر جاودان
ترس از ایجاد اندکی نقص در عبور مکرر و آرام بخش زمان
ترس گذر از عرض خیابان
ترس از سرودن شعری در رثای زندگی با قافیه ی پایان
.نظر یادت نره؟!
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 17:38
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 29
عقربه های ترک خورده بر کوک چشمانت می ایستند و من در ازدحام این دقایق که نفس هایم اسیر مانده از خواهش دلتنگی ها می میرم. اینجا ساعت ها دغدغه عبورند. اما تو این بار به التماس ثانیه ها نه نگو.
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 3:24
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 21
عمريست كه ويران شده ام
ساكت و سرد و پريشان شده ام
تا تو آيي و مرا دريابي
من اسير شب طوفان شده ام
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 2:36
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 19
تو ابری نداری که باران شود
غروری نداری که طوفان شود...
دلت ماه و چشمان تو ماه تر
نگاهت از این هر دو آرامتر...
دو چشم تو نورانی و روشن است...
دلت جنس احساس های من است...
تو فامیل نزدیک آیینه ای
منم برگ کوچک ، تو سبزینه ای...
است تو پیراهنت جنس بابونه
آسمان گونه است و خندیدنت ...
تو می خندی و عشق تب می کند...
و با خنده غم را ادب مي كند ...
تو پیروزی عشق بر کینه ای
آيينه اي تعارف ندارم تو...
شگفتی تعبیر رویا تویی
تلاش رسیدن به دریا تویی...
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 16:5
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 15
زندگی رویش یک حادثه نیست زندگی رهگذر تجربه هاست تکه ابریست به پهنای غروب آسمانیست به زیبایی مهر بارگاهیست ز دربار حضور زندگانی چون گل نسترن است باید از چشمه جهان آبش داد زندگی صحنه جولانگاهست خوب و بد بودن آن عملی از من وماست پس بیا تا بفشانیم همه بذر خوبی و صفا و بگوییم به دوست معنی مهر و حقیقت چه نکوست
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 17:13
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 12
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتی
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
یادم آید تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فروریخته در آب شاخه ها دست براورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آیدتو به من گفتی:
ازاین عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم:
حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز
نتوانم نتوانم!!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو آهویی و من صیاد دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشم و گشتم
حذر از عشق ندانم!
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم!
اشكی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب نالۀ تلخی زد و بگریخت
اشك در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید
یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم نگسستم،نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكنی دیگر از آن كوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
فریدون مشیری
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 8:38
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 11
آواز این پرنده
مثل حضور مبهم تنهایی است
با دست خود گلوی قناری را
از حجم استخوانی تن کندم.
گفتی:تنها
در خط استوایی هر سینه
روز ورود عشق چه رویائی است
با دست خود دریچه هر دل را
از چارچوب تنگ بدن کندم.
گفتی،دوباره گفتی:
اینجا چقدر بی تو تماشایی ست
با دست خویش، خود را
در لحظه شکوفه شدن کندم
" عبدالجبار کاکائی "
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 19:43
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 10
دیگـر نمانـده هـیـچ بـجـز وحـشت سکوت** دیگـر نمانـده هـیـچ بـجز آرزوی مرگ
خشم است و انـتـقـام ِ فـرو مـانـده در نگـــــــــــاه** جسم است و جان ِ کـوفـتـه در جـسـتـجـوی مـرگ
تـنـهـا شـدم ، گـریـخـتـم از خـود ، گـریـخـتــــــــم** تـا شـایـد ایـن گـریـخـتـنـم زنـدگی دهـــــــــــــــــد
تـنـهـا شـدم که مـرگ اگـر هـمــــــــــــــــتـی کـنـد** شـایـد مـرا رهـایـی ازیـن بـنـدگـی دهــــــــــــــــد
تـنـهـا شـدم که هـیـچ نـپـرسـم نشــــــــــــان کـــس** تـنـهـا شـدم که هـیـچ نگـیـرم سـراغ خـــــــــویـش
دردا که ایـن عـجـوزهً جـادوگـر ِ حـــــــــــــــیـات** بـار دگـر فـریـفـت مـرا بـا چـراغ خــــــــــــویـش
اکـنـون شـب اسـت و مـرگ فـرا راه من هــــنـوز** آنگـونه مـانـده اسـت که نـتـوانـمـش شناخـــــــــت
اکـنـون مـنـم گـریـخـتـه از بـنـد زنـدگـــــــــــــــی** بـا زنـدگـی چگـونه تـوانـم دوبـاره ســـــــاخـت ؟
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 19:43
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 7
من همسن و سال پسر تو هستم ، تو همسن و سال پدر من هستي
پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند،
من کار مي کنم و درس نمي خوانم
.پدر من نه کار دارد ، نه خانه،
تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛
من در کارخانه ي تو کار مي کنم
.و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است
:سود آن براي تو ، دود آن براي من
.من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني
.من بار مي کنم ،تو انبار مي کني
.من رنج مي برم،تو گنج ميبري
.من در کارخانه ي تو کار ميکنم
.و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست
:وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي،
وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي،
وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي
.من در کارخانه ي تو کار مي کنم
.و در اينجا همه کارها به نوبت است
:يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني،
روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم
.من در کارخانه ي تو کار مي کنم
کارخانه ي تو بزرگ است
.اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست
.کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است
.و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است،
در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود
.در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند
.در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند
.
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 19:30
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 3
ای دوست برای دوست جان باید داد
در راه محبت امتحان باید داد
تنها نبود شرط محبت گفتن
یک مرتبه هم عمل نشان باید داد
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 19:22
|
| موضوع:شعر1
مطلب شماره: 2
خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 19:18
|
| موضوع:شعر1