با سلام لطفا این مطالب را بخوانید... 1-اگر نرم افزاری را احتیاج داشتید تو نظرات همین پست بگین حداکثر توی دو روز در قسمت کناری صفحه در بلوک "لینک مستقیم دانلود" لینک مستقیمش رو براتون میگذارم. 2-هر مطلبی که احتیاج داشتید لطفا توی نظرات اعلام کنید تا در وب قرار بدم حتی مطالب نایاب. 3-اگر تمایل به تبادل لینک داشتید ابتدا ما را با نام "همه چیزستان" لینک کنید و خبر دهید تا در عرض حد اکثر دو روز شما را لینک کنم (بازدیدهای من هر روز در حدود4000 به طور میانگین است.) 4-برای بهبود این وب اگر انتقاد یا پیشنهادی داشتید لطفا در قسمت نظرات بیان کنید 5-پل های ارتباطی ما از طریق نظرات همین پست اول یا شماره اس ام اس 09132036940 و یا پست الکترونیک gogolyesfahan@gmail.com میباشد.
با تشکر مدیریت وبلاگ
این سایت تحت پوشش بخش مبارزه با جرایم و مفاسد اینترنتی جمهوری اسلامی ایران به شماره مجوز 5546می باشد و قوانین فیلترینگ در آن رعایت می گردد.www.ipd.sv.tcْ نظر فراموش نشه!!!
-------------------- حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم که نه هر روز کم کم مي خوريم در ميان خلق سر در گم شدیم عاقبت آلوده ي مردم شدیم آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي خواهم عذابم مي دهند بعد از اين با بي کسي خو مي کنم آنچه در دل داشتم رو مي کنم خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب نيستم از مردم خنجر پرست بت پرستم بت پرستم بت پرست خنجري بر قلب بيمارم زدند بيگناهي بودم و دارم زدند دشنه ي نامرد بر پشتم نشست از غم نا مردمي پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق اخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام عشق اگر اين است مرتد مي شوم خوب اگر اين است من بد مي شوم بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نمي گويم که خاموشم نکند من نمي گويم فراموشم نکند من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غمخوار باش من نمي گويم دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت بادشيرين شادباش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود واي رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون ميچکد خون من فرهاد مجنون مي چکد خسته ام از قصه هاي شومتان خسته از همدردي مسمومتان اين همه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي کسي مجنون نشد آسمان خالي شد از فريادتان بيستون از حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دور و پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم بسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه هيچ کس چشمي برايم تر نکرد هيچ کس يک روز با من سر نکرد هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما ميگريخت چند روزيست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه گاهي بر زمين زل ميزنم گاه بر حافظ تفائل ميزنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود انچه مي پنداشتيم