خواستن
آنگونه كه من مي خواهم
مثل
خواستن آسمان بي ابر
خواستن ماه بي قاب پنجره
خواستن عروسكها بي لبخند مات و مبهم
خواستن مادر بي احساس تعلق اش
خواستن آرامش خانه بي حضور دائم آدمهايش
خواستن زندگي بي تمناي زنده بودن
خواست عشق بي حس عاشق بودن

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:+18 در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
لطفا این مطالب را بخوانید...
1-اگر نرم افزاری را احتیاج داشتید تو نظرات همین پست بگین حداکثر
توی دو روز در قسمت کناری صفحه در بلوک "لینک مستقیم دانلود"
لینک مستقیمش رو براتون میگذارم.
2-هر مطلبی که احتیاج داشتید لطفا توی نظرات اعلام کنید تا در وب
قرار بدم حتی مطالب نایاب.
3-اگر تمایل به تبادل لینک داشتید ابتدا ما را با نام "همه چیزستان"
لینک کنید و خبر دهید تا در عرض حد اکثر دو روز شما را لینک کنم
(بازدیدهای من هر روز در حدود4000 به طور میانگین است.)
4-برای بهبود این وب اگر انتقاد یا پیشنهادی داشتید لطفا در قسمت
نظرات بیان کنید
5-پل های ارتباطی ما از طریق نظرات همین پست اول یا شماره
اس ام اس 09132036940 و یا پست الکترونیک
gogolyesfahan@gmail.com
میباشد.
با تشکر
مدیریت وبلاگ
این سایت تحت پوشش بخش مبارزه با جرایم و مفاسد اینترنتی جمهوری اسلامی ایران به شماره مجوز 5546می باشد و قوانین فیلترینگ در آن رعایت می گردد.www.ipd.sv.tcْ
نظر فراموش نشه!!!
شعر1![]()
نرم افزار(قسمت اول)![]()
ادبیات ایران![]()
ادبیات جهان![]()
مذهبی![]()
اینترنت هوشمند![]()
جملات بزرگان![]()
تبادل بنر لینک و لوگو![]()
مشخصات من![]()
سوالات امتحانی![]()
ترفند هک![]()
ترفند ویندوز![]()
موبایل![]()
تاریخ ایران و جهان![]()
کد های مخفی نوکیا![]()
عکس های مختلف![]()
عاشقانه ها![]()
در خواست های شما![]()
اجتماعی![]()
جوک و اس ام اس![]()
چیزای جالب![]()
اصفهان من![]()
نکات خیره کننده علمی![]()
کلیپ ها![]()
اخبار وبلاگ![]()
سایر![]()
ارتباط با من![]()
پول![]()
<عکس های من و شما>![]()
<راهنمایی برای همکاری>![]()
رونوشت اشعار داریوش![]()
کلمات کلیدی جست و جو![]()
ترفند اینترنت![]()
سیاسی![]()
شعر 2![]()
شعر 3![]()
شعر 4![]()
کدهای جاوا![]()
فوتبال ایران و جهان![]()
حکایت ها و داستان ها![]()
حکایت ها و داستان ها![]()
حکایت ها و داستان ها![]()
حکایت ها و داستان ها![]()
لینک باکس ها![]()
داستان کوتاه![]()
مطالب علمی![]()
مطالب علمی![]()
مطالب علمی![]()
جملات بزرگان![]()
جملات بزرگان![]()
جملات بزرگان![]()
کدهای جاوا اسکریپ![]()
کدهای جاوا اسکریپ![]()
نرم افزارهای هک![]()
تحقیقات(در همه ی موارد)![]()
مقالات![]()
قالب بلگفا![]()
قالب بلگفا![]()
وبلاگ نویسی![]()
پزشکی بهداشتی![]()
موبایل(همه مدل ها)![]()
اخبار![]()
آهنگ های ایرانی![]()
نرم افزار ( قسمت دوم)![]()
نرم افزار (قسمت سوم)![]()
اینترنت![]()
کتابخانه الکترونیک![]()
المپیک 2008 پکن![]()
المپیک 2008 پکن![]()
آموزش html![]()
آموزش های کاربردی![]()
آموزش فوتوشاپ![]()
ترفندهاي ويـنـدوز![]()
ترفندهاي ياهو![]()
كتاب هاي آموزشي![]()
مركز دانلود![]()
فونت![]()
ترینر و سیو بازی ها![]()
اخبار جدید تیم محبوبم سپاهان![]()
کد موزیک درخواستی![]()
کد موزیک درخواستی![]()
اخبار![]()
اخبار![]()
اخبار![]()
سایر![]()
سایر![]()
سایر![]()
آموزش کامل اینترنت در1000پست![]()
آموزش کامل اینترنت در1000پست![]()
آموزش کامل اینترنت در1000پست![]()
ترفند ویندوز![]()
ترفند ویندوز![]()
ترفند ویندوز![]()
کتاب برای موبایل![]()
کتاب برای موبایل![]()
مرداد 1390
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
مطلب شماره: 1523
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید.
تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.
(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)
1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ
و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .
4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.
انگشت شصت نمایانگر والدین است.
انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .
به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .
سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.
انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.
آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .
این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.
انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.
دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم
(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.
احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.
به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
انگشت شصت نشانه والدین است .
انگشت دوم خواهر و برادر .
انگشت وسط خود شما .
انگشت چهارم همسر شما .
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 15:5
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 1300
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 12:32
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 1119
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:27
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 854
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه
مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت
نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا
آبي شه... آفتابي شه...!!! کاش... کاش مي شد مثل
آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر
بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار
كه بارشي بوده!
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 15:24
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 763
1.آرزو می کنم که همواره شادی را ببینم وسلامتی را،نه اندوه و بیماری اش را.![]()
2.به احتیاجات و نیازهای روحی او پاسخ می گویم .![]()
3.با کمال میل و رضایت ، وقت و پول و انرژی خود را در اختیار او می گذارم.![]()
4.از موفقیت او شادمان می شوم حتی اگر باعث کم توجهیش نسبت به خودم شود.![]()
5.او را همانگونه که هست قبول می کنم و می پذیرم
.
6.زیبایی درونی اش را می بینم ،حتی آنگاه که او این زیبایی را بیان نمی کند
.
7.رابطه ای کاملا صادقانه با او بر قرار می کنم
.
8.به او فرصت میدهم تا شادی و خرسندی خود را با دیگران هم پیدا کند .![]()
9.او را در تصرف خود نمی خواهم ،بلکه فردییت او را پذیرفته وبه او احترام می گذارم.![]()
10.از او نمی خواهم که فقط مرا دوست داشته باشد ، زیرا این کار روح او را محدود می کندومانع رشد ونمو عشق در وجودش می شود
.
11.هرکز از نبودنش هراسی به خود راه نمی دهم.به او اعتماد می کنم چه باشد چه نباشد.
می پذیرم که او انسانی آزاد است.پس باعث نگرانی اش نمی شوم.و او خواهد دانست که همواره بی هیچ ترس و هراسی آغوش من برای آرامش او گشوده خواهد بود![]()
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 8:24
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 760
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 22:30
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 747
و تو را فریاد می زنم با این نام
تو را هر چه بلند تر می خوانم
تو را از نفس این قفس هم بلند تر می خوانم
مریم...!
تو را فریاد می زنم،
از میان ذهن سبز بودن در زیر باران،
تو را فریاد می زنم،
از لا به لای انگشتان آبی شبنم
بر روی خواب نرم گلبرگ گل سرخ،
فریاد می زنم،
مریم...!
تو را فریاد می زنم،
از ابتدای بودن تا انتهای ماندن،
تو را در نهایت زیبایی رویای یک کودک
فریاد می زنم،
تو را فریاد می زنم،
از سلام آفتاب تا نگاه مهتاب.
فریاد می زنم،
مریم...!
تو مرا میشکنی
و من فریاد می زنم،
باز هم مریم، مریم، مریم...!
من تو را به وسعت کمان ابروهایت،
به اندازه مهر قلطان گونه هایت
فریاد می زنم،
تو را فریاد میزنم تا صدایم را بشنوی،
تا که در مرز آبی جنون مرا لمس کنی،
تو را فریاد می زنم،
مریم...!
تو را قدیسه ای معصوم یاد نمیکنم،
تو را اشکهای خفته ی باران صدا نمیکنم،
تو را تنها مریم صدا می کنم،
می خوانم مریم، می نویسم مریم، فریاد می زنم مریم،
عشق را در چشمان زیبای پروانه می بیبینم،
آنجا هم نوشته است مریم،
مریم...!
مرا فقط یک بار صدا بزن...
فقط یک بار مرا بخوان...
فقط یک بار بگو...
عاشق...
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 13:27
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 711
نميدانم كي هســتي ولي اميدوارم خوب و خوش باشي! حال مامان و بابا و برادر جان چطوره ؟! خاله جان حالشـان بهـتر شد؟! خاله جان نداري؟ مگه ميشـه؟! ماشاالله تو هر خانواده اي يه خاله جاني، يه عمه خانومي هست كه حالش بده!
به هر حال اگر از احوالات ما خواسـته باشيد ملالي نيست جز دوري دوسـتان كه بشـينيم با هم به مادرزن هامون فحــش بديم!
زن آينده جان، من الان در ”خارج“ هسـتم. اينجا همه چي خارجي است. يا ”ميد اين تايوان“ است يا ”ميد اين چاينا“! من قبلا فكر ميكردم كه ژاپني ها ژاپني حرف ميزنند، ايتاليائي ها ايتاليائي، كره اي ها كره اي و روسي ها روسي. ولي اينجا همه اينگيليسي حرف ميزنن تازه آمريكائي ها هم ميگن: سلام! حال شوما كوب هست؟!
زن آينده جان،اينجا هوا بس ناجوانمردانه ”ايز هات“!
زن آينده جان، يادت مي آيد ايران كه بودم، موقع غـذا اگر مهمان داشــتيم روي صندلي مينشـســتيم و غذا ميخورديم و وقـتي خودمان بوديم روي زمين مينشـسـتيم؟ اينجا همه مردم چه مهمون داشـته باشـند چه نداشته باشـند وقـتي ميرن دسـتشـوئي روي صـندلي مينشـينند!
زن آينده جان، من تازه فهميدم كه چقـدر به تو و بچه ها و مملكـتم عشــق ميورزم. خدا به سر شاهـده حاضـر نيســتم زرشك پلوهاي خوشمزه ات را با دنيا عوض كــنم! آخ كه چقـدر دلم براي اون غذاها كه توش باقالي بود با پلو و الان اسـمش يادم رفـته تنگ شـده! راسـتي زت آينده جان اصلا بلدي از آن غذا ها درست كني يا نه ؟ اگر نميتواني كه ديگر هيچي! بهـتره همين الان اسباب هايت را جمع كني بري خونه مادرت. پس اون مادرت كه همش ميگـفت دخـترم اينه، دخـترم اونه، چي چي به تو ياد داده؟ تو را هم كه ماشالله لوس بار آورده اند درست مثـل اون دخـتر عمه ات! توي فاميلتان آن دخـتر دائي ات خوب بود كه اون هم شانس ما شـوهر كرد و از دسـت رفت! بگذريم... اصلا دخـتردائي داري يا نه؟ من هم دخـتر دائي ندارم. خواهر هم ندارم . حالا كه خواهر شوهر نداري پشت سر كي ميخواي حرف بزني؟!!!
خب ديگر عمري ندارم...
اي نامه كه ميروي به سويش ..... به پا كه كسي نكند بوسـش !
از طرف شوهر جان آينده ات
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:44
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 700
شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال اشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار
مراقبت از برادر کوچکم 2 دلار
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3 دلار
بیرون بردن زباله 1 دلار
جمع بدهی شما به من :12 دلار
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این عبارت را نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که من به تو هیچ است.
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان ... دوستت دارم ،
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
قبلاً بطور کامل پرداخت شده
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 8:3
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 689
عشق
شگفت انگیز نیرویی ست
که هرگز تنها رها نمی کندت !
در پر تلاطم ترین دریاها
با فرسوده ترین قایقی حتی
آسوده پارو می زنی !
بی هیچ گزندی !
به ساحل می رساندت
ایمن و آسوده !
(ارغوان)
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:35
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 523
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دو بیت شعر گل سرخ تقدیم
تو....
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:38
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 494
کاش معشوقه ز عاشق طلب " زر " می کرد
جان متاعی است که هر بی سر و پایی دارد
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:37
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 441
اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه توي زندگي يه وقتا ، تنهايي رمز عبوره اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم مطمئن باش توي دنيا ، دل به تو سپرده بودم
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 8:5
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 416
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:51
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 350
بعضی مردها در چار چوب عشق به وسعت غير قابل تصوري
نامردند/براي اثبات نامردي مردان همين بس است كه
مقابل قلب شكست خورده ي يك زن احساس ميكنند كه
مردند.
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط در 17:24
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 347
عاشق!
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد...
وصل ممکن نيست
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيات ميان دو حرف حرام خواهد شد...
و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي که
غرق ابهامند
هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست تُرد ثانيه هاست...
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 10:3
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 345
قلبمو می شکافم برات
دلت بخوات دلت نخواد![]()
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 9:53
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 340
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 21:30
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 337
" عشق هرگز نمی میره، یا مي مونه یا به تنفر تبدیل می شه. " آره؟
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 21:28
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 334
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 21:25
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 333
عشق یعنی زندگی را باختن
چند سالی با هر الاغی ساختن
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 21:24
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 311
شبی مجنون نمازش را شکست من که مجنونم تو مجنونم مکن گفت: ای دیوانه لیلایت منم
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:46
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 310
عشق چیست ؟؟؟
به كودكي گفتند :عشق چيست؟
گفت : بازي
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : رفيق بازي
به جواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : پول و ثروت
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟
گفت :عمر
به عاشقي گفتند : عشق چيست؟
چيزي نگفت آهي كشيد و سخت گريست
به گل گفتم: عشق چيست؟
گفت : از من خوشبو تره
به پروانه گفتم: عشق چيست؟
گفت :از من زيبا تره
به شب گفتم عشق چيست؟
گفت: از من سوزنده تره
به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟؟..
گفت نگاهي بيش نيستم اگر از شما بپرسندعشق چيست ؟شما چه ميگوييد???
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:37
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 292
هنوز هم عاشقانه هایم را
عاشقانه برای تو مینویسم
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن
از با تو بودن حرف میزنم
هنوز هم باور دارم
عشق ما جاودانه است
اینروزها دیگر پشت پنجره مینشینم و
به استقبال باران میروم
میدانم پاییز
هنوز هم شورانگیز است
میدانم یکی از همین روزها
کسی که نبض زندگی من است
کسی که تمامی نفسهای من است
کسی که جز تو نیست
باز میگردد
میدانم تمام میشود
و ما رها میشویم
پس بگذار بخوانم:
تو اولین عشق منو
آخرین عشق من تویی
نرو منو تنها نذار
که سرنوشت من تویی
امشب شمع حسرتِ آرزوهای
بر باد رفته ام ذره ذره آب می شود.
امشب برای مرگ آرزوهایم
لباس سیاه پوشیده ام .
کاش امشب کسی برای
عرض تسلیت به خانه ام می آمد .

[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:47
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 288
برای اولین بارها
که قلم ، امین ِ نام تو شد
شاید
آنقدر محرم باشد
که از تو بنویسد .
...
مرا تو ، تو همیشه در پاییز یافته ایی
زانسان که شانه ئ گریستنم بودی
وانجا که راه هایم ، گم شده بودند
و فرشته های کوچک نور
سرشان گیج رفته بود
چشم های تو
فانوسهای روشن من بودند
وقتی که خودم
به سادگی یک جمله : چشم نداشتم
تو ایستاده بودی آن گوشه
امین ِ هر چه که می دیدی
تا راهی که آمدیم
زانجا که قصه های مکرر در من
و من...
در قصه های مکرر
زوال می رفتیم
تا اینجا
که دستهای تو
آغوش های گشوده ی بودن بودند
قلم را
در دستم می فشردی
و گریه هایم را با لبخند هایت می شستی
تا به ماندن
عادت کنم
و خواسته ئ من
بیش از داشتن تو در دور دست اینهمه نزدیک
چه می توانست باشد
وقتی که تو
خواسته های غریزی مان را
غسل کرده بودی
...
بزرگترین هدیه بود
شعار های کوچکی که می دادم را
با تو
تمرین و زندگی کردن
و یاد گرفتن همان جمله ئ کوچولو
که آنوقتها جذبت کرده بود .
...
دوست داشتن را
در آن نقطه ایی که خواستن مرده است
من
با تو
یاد گرفتم
وعشق بی پایان را
بی دغدغه ایی ...زیرا که هیچ چیز
جز عشق الهی
مرا و تو را نخوانده بود.
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:38
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 285
در زیر آفتاب لمیده
دل خسته ، ماده گرگ گرسنه
در پیش پای گرگ ، دو خرگوش
با چشمهای سرخ ولی خندان،
سرگرم یکدگر
...
گرگ گرسنه ، بی رمق رفتن ،
بر بازی غریزه ء خود چشم دوخته
...
یک جست زیرکانه اگر بود ،...
...
خرگوش های کوچک و بازیگوش ،
سر در پی ِ سر دگری جست می زدند
گاهی چنان دو عاشق ِ خوشبخت و بی نیاز ،
بر گوشهای کوچک ِ هم ، دست می زدند
...
این سهم ِ گرگ بود اگر می خواست
گرگی که در مقام ِ دریدن بود .
.
.
.
گرگ گرسنه سر به زمین بگذاشت
- در خاطرات تیره و مبهم اسیر -
این صحنه ئ غریزه ء او هم بود
تا کی فرار ، اینهمه پیکار و جنگ و خون ؟؟
...
در آسمان پرنده ء مرگی .
...
گرگی که می شناخت به پیش آمد
مجروح و خسته ، گرگ ِ گرسنه
تسلیم ِ التهاب درون خویش .
امیّدوار ، گرگ ِ برنده
بیمار گونه رنگ پریده
وندر دهان گرگ تن ِ خرگوش ، با گردن ِ شکسته و برگشته .
....
..
.
پیش آمد و به خواسته شد نزدیک
خرگوش را به روی زمین انداخت
مغلوب بود گرگ اگر می خواست
از التهاب آب ِ دهانش خشک .
گرگ از زمین بلند شد و رفت
از درد پای پشتی او در دست .
ترسیده ، گرگ ِ غالب رنجیده
در آسمان پرنده ء مرگی .
...
خوابیده روی خاک
ساکت و بی احساس
گرگی که خفته بود و دو چشمش باز .
وان سوی بوته ، شاد ، دو خرگوش
در دور نعره ، نعره ء گرگی
با توله های خسته و بیجان
...
یک چشم گرگ بر سر منقار و
اندیشه های گرگ ِ غمین ، پنهان .
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:36
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 282
به همین آسانی
که بخشش را
احساس های زنده و زیبا می زاید
تن کوچولوی من
خودش را به در و دیوار می زند
که عشق
عشق
از دردناکترین خانه ء لذت
بیرون آید .
به او بگویید :
گرسنه نمی ماند نوزاد
حتی اگر آگاهی
در سینه ی محبتمان
خشک شده باشد .
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:33
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 281
به این پیری
چه راههایی که رفتم
و چه داستانها که نداشتم
از ناجی دیوانه تا راهبه ایی که یک عمر سکوت اختیار کرد
معجون آنقدر ضد و نقیض ها در آمده ام
که اصلا جای تعجب ندارد
فکر های قلنبه ایی که در سرم می گذرند .
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:33
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 278
و خدا کند هذیانهایم
بیقراری های عاشقانه ایی باشند .
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:31
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 276
همین دستها
که اشکهایم را پاک می کنند.
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:30
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 275
|
کلمش |
|
تمام شد
تمام هنوز شروع نشده وقتی که خواستن بر لبهایم می لغزید بی آنکه بغض فرصت بدهد بگویم که توان دوباره ء این زخم را نداشتم تمام شد تمام و آرزوهایم هنوز روح نگرفته سقط شدند تو می گویی که خدا خواست من دلم می خواهد بدانم مشکل این خدای شما با من چیست !!.
|
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:29
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 274
|
قول گرفت
از من که عشق را و آرزو ها را مدفون کنم جایی که هیچوقت گذر هیچکداممان نیافتاده باشد باشد قبول وقتی نگاه هایم سر گذاشته اند بر تلفنی که زنگ نمی خورد از همین داغ لبهایم که پوسته پوسته کشیده شده بر عکست قول می دهم که اشکم را در دامنت نخواهم ریخت هر چند هنوز صدایی مدام در سرم می پرسد: دلت مال کیه ؟ ببین عشق در بستر هر کسی نمی خوابد دل من پس محفوظ تر از آنست که تو فکر کنی تسلیم ِ دست ِعشوه های کوچک ِ دنیا باشد |
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:28
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 271
این آینه تصویر مرا شکسته است
و سالها پیرتر از من رفته اند
لباسها کهنه پوشیده اند
و قاب عکسی که دیگر بر دیوار نمی خندد
نه پرنده ای که بال بزند در غربت من
نه هوایی که در آن تنفس کند احساس من
نه بارانی که بشوید خیالاتم را
نه آفتابی که بتابد راهم را
غریب قربت خویش رخت بر بستم
این جاده در خویش شکسته است
این راه خود را در راه گم کرده
از ابتدا جاده با من میانه ای نداشت
و نامی از من با خود حمل نمی کرد
این عطرها که در پس هم آدمها را می بویند
عاشق به تن خاکی هستند
که سالهای سال
قاب شوند بر دیوار
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:39
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 260
دلتنگي هاي من را هيچ چيز ارضا نمي كند .. نفسهاي عميق مرا هيچيك از اين آدمكهاي دروغين در نمي يابند..
نمي دانم براي ديدن ديگران چند شب نبايد خوابيد و چشم به راه بود ..
خدا شرط زندگي من رو خيلي سخت گذاشتي .. بي هيچ سوال يا حرفي از طرف من خودت تنهاي تنها مثل هميشه نشستي و شرطها رو تعيين كردي و دادي نوشتن روي كاغذهاي بارگاه ملكوتيت - با خط طلايي - و به نشاني زندگيه من پست كردي .. و من تمام طول راه بايد خط به خط اجرايش كنم حتي اگر دلم نخواهد .. ديگه به جبر اعتقاد پيدا كردم .. چون اينجوري لازم نيست براي همه اتفاقها دنبال دليل و مدرك بگردم .. گفتن اين جمله كه قسمت بوده همه بارها رو از روي دوشم بر مي داره .. چقدر احمق بودم من كه اينو دير پيدا كردم .. شايد چون ديروز به اين نتيجه رسيدم كه مرگ آدمها مثل اون چيزي نيست كه من فكر مي كردم .. ديشب اون خوابو ديدم و مثل احمقها براي همه تعريف كردم .. ديگه اين نظريه احمقانمو پس گرفتم .. عمر همه آدمها به اندازه اي نيست كه به همه كارهاي زندگيشون برسند .. من ديگه فكر نمي كنم 90 سال عمر مي كنم و ديگه فكر نمي كنم براي همه كارهايي كه ميخوام انجام بدم وقت به اندازه كافي هست .. نه من اين نظريه احمقانه رو پس مي گيرم .. فعلا هم اون كتاب زرتشت رو نمي خونم .. چون فكر مي كنم اصلا نمي فهمم چي ميگه .. شايد هذيانهايم به خاطر اين لكه هاي قرمز باشد // اما نگرانم نباش من خوشبتم به اندازه تمام بودن هاي تو .. تا وقتي هستي يا يادت هست در قلبم و يادم .. نه اغراق نمي كنم راست مي گويم به خدا..
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:42
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 259
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:41
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 258
دنيايي چنين بي معرفت را چه سود است آمدن و اينچنين رفتن
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:40
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 250
در خانه ام آتشفشان فوران مي كند
و فكرهاي گناهكار مرا به جاي مواد مذابش به سر روي اهالي خانه مي پاشد
روي زمين مي نشينم و آنقدر فكر مي كنم تا سرم خالي شود
مواد مذاب بالا مي آيند و از پنجره سر ريز مي شوند
بلند مي شوم و پنجره را مي بندم
مواد مذاب بالا مي آيند
دست مي اندازند دور كمرم
و بعد سينه ام
لبهايم را مي بوسند
و اشكهايم را مي شويند
تنم مي سوزد
داغ شده ام
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:35
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 247
من حساب تك تك روزها را دارم
من حساب تك تك خاطره ها را دارم
من حساب خنده هاي خوشحال آن روزها را دارم
من حساب گريه هاي غمگين اين روزها را دارم
من حساب نگراني ها را دارم
من حساب فرارها و هيجانها را دارم
من حساب شبها و كابوسها را دارم
من حساب صبحها و فيلمها را دارم
من حساب تك تك خيابانهاي اين شهر را دارم
من حساب همه مرغهاي كنتاكي را دارم
من حساب تمام مسافتها و جاده ها را دارم
من حساب تمام انتظارها را دارم
من حساب تمام آغوشها را دارم
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:33
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 242
نمیدانم چرا اما میدانم که برایش سنگین شده ام تنهای ام را نمیدانم با چه کسی قسمت کنم اما باز در خلوت تو را پیدا کردم .تو به من دریا دادی اما من قطره ام را می خواهم .چرا .اما کاش میشد سر نوشت را از سر نوشت.وکاش ای کاشها هم نبو دند.دوست دارم مرا ببیند مرا بشنود دوست دارم که او مرا بخواهد. اما باز میگویم که حتی در لحضه های زیبای دوستی دوستش دارم وتا باشم او مال من است.حتی اگر باز مرا براند.لحضه های خوشی را برایت ارزو می کنم.دوستت دارم.![]()
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:54
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 210
جعبه عشق مردی دختر پنج ساله ای داشت .روزی مرد به خانه آمد ودید که دخترش گران ترین زرورق را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است. پدردخترش را به خاطر اینکه زرورق گرانبهائی را برای آراستن یک جعبه بی ارزش هدر داده ،تنبیه کرد. دختر آن شب با گریه به بستر رفت وخوابید. روز بعد پدروقتی از خواب بیدار شد دید دخترک بالای سرش نشسته و جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است .پدر تازه متوجه شد که آن روز ، روز تولدش است ودختر کاغذ را برای هدیه تولد پدر مصرف کرده است. با شرمندگی دخترک را بوسید .بعد جعبه را از او گرفت ودر آن را شقباز کرد ،اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است. پدر دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داده میشد .اما دختر با گریه به پدر خیره شد وبه او گفت که هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده تا پدر هر وقت دلتنگ می شود با باز کردن جعبه یکی از بوسه ها را مصرف کند. می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خود داشت وهر روز که دلش می گرفت در آن را باز می کرد وبه طور عجیبی آرام میشد .هدیه کار خودش را کرده بود چون جعبه ای برای عشق بود.
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 11:54
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 208
غروب دریا برام
یه دلتنگی خاص داشته
درعین زیبایی وقتی خورشید
آخرین پرتوهای عاشقش رو روی تن
گرم دریا رها میکنه و آسمون که آبی بی
انتهاش رو چه بی ادعا پیشکش دریا کرده و دریا
که با همه اینها عاشقانه ساحل رو می پرسته و چه بی
غرور خودش رو در آغوش ساحل میندازه .همیشه وقتی به دریا
نگاه می کنم، مطمئن هستم که اونقدر مهربون هست که بشه کنارش
ایستاد و از زیبایی و شکیبایی و شعری که درش هست لذت برد.میدونی اگه دل
به دریا بدی آسمون دلت آبی میشه و اون وقت آبی آسمون پیش چشمات تبدیل به
بیکرانی میشه که بالهات رو به پرواز تشویق می کنه و این آغازی میشه تا اهل
آسمون بشی و زمین بشه خونه دوم تو.دل به دریا که بدی هوای دلت بوی
بارون میگیره اون وقت همیشه حس ناب باریدن در تو تازه است هر
وقت دلم از همه کس و همه جا می گیره وقتی دیگه حتی از
خودم هم خسته هستم میرم به خلوت دریا و ساحلش
کفشهام رو در میارم آن وقت که حرکت شن های
دریا رو زیر پام حس میکنم وقتی موجهای دریا
خودشون رو بی غرور زیر پاهام رها میکنن
نسیمی که منو درخودش می پیچه
و احساس سرما ئیکه همه
وجودم رو میگیره خیلی
میایستم یه گوشه
ساحل و چشمام
رو میبندم و
فقط گوش
میکنم
...
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 11:31
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 184
براي هزارمين بار پرسيد: تاحالا شده من دلت رو بشکنم؟
منم براي هزارمين بار به دروغ گوفتم: نه. هيچ وقت... تا مبد
ا دلش بشکنه.![]()
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:42
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 181
چرا توقف كنيم چرا
پرنده اي كه مرده بود
به من ياد داد
كه پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردني ست

[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:12
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 180
غروب
یاد تو هر تنگ غروب
تو قلب من میکوبه
سهم من از با تو بودن
غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من
نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه
جز اون چیزی نمونده
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:11
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 178
در سرزمین غربت مردن چه سود دارد؟
با مردمان بی دل گفتن چه سود دارد؟
با آسمان خسته با ابر دل شکسته
با درد ریشه بسته رستن چه سود دارد؟
بودم به عشق یاران عمری در این بیابان
وقتی که دلبری نیست ماندن چه سود دارد؟
با این همه گلایه با این همه شکایت
سنگ صبور اگر نیست گفتن چه سود دارد؟
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:9
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 176
من که می دونم من که خوب می دونم یه روزی از این روزها یه روزی از این روزایی که تو دلم پر از غم عمرم به آخر می رسه
آره خوب می دونم که نوبت خاموشی چراغ عمره من خیلی سهل و آسان می رسه.
من که می دونم که تا سرگرم عشق و بزم و مستی ام ...
مرگ ویرونگر چه بی رحمانه مثل تو شتابان می رسه
پس چرا پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم
من که می دونم به این دنیای به ظاهر زیبا من که می دونم به قفس این دنیا هیچ اعتباری نیست
بین من و مرگ ویرونگر قول و قراری نیست
من که می دونم یه روزی از این رزوها که گم شدم تو فکر تو من که می دونم یه روزی از این روزها که خودم و تازه ... اجل نا خوانده و بیدادگر
سرزده میادو من و با خودش می بره راه فراری نیست نیست نیست....
پس چرا عاشق نباشم پس چراااااااااااااا...؟؟!!!!!
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:6
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 165
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:
درعصرهاي انتظار...
به حوالي بي کسي قدم بگذار!
خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!
کلبه ي غريبي ام را پيدا کن...
کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام...!
درکلبه را باز کن...
و به سراغ بغض خيس پنجره برو...!
حرير غمش را کنار بزن...!
مرا مي يابي.
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 22:41
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 162
دلم گرفته آسمون...
تو روزگار بی کسی...
یه عمره که دربه درم...
حتی صدای نفسم...
میگه که توی قفسم...
من واسه آتیش زدنه...
یه کوله بار شب بسم...
دلم گرفته آسمون...
یکم منو حوصله کن...
نگو که از این روزگار ...
یخورده کمتر گله کن...
منو به بازی میگیرند...
عقربه های ساعتم...
برگه تقویم میکنه...
لحظه به لحظه لعنتم...
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن...
نچرخ تا آروم بگیره...
یه آدم شکسته تر...
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 22:38
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 159
اتل متل جدایی، عروسکم کجایی؟
گاو حسن پریشون، یه دل داره پر از خون
عشقم که رفت هندستون، خونم شده قبرستون
یه عشقه دیگه بردار، یه دنیا غصه بردار
اسمشو بزار بچگی، تا آخر زندگی
هاچین و واچین تموم شد، عمر منم حروم شد!
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 22:35
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 155
باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
آري ...
من ...
با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !
نازنينم !
غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
كوركورانه زيستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم
واژه هايم گرد و غبار گرفته
من !
باور كن كه باورت كردم ...
باور كن كه بي تو بي باور شده ام !
من !
زندگيم را تمام كردم
حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
حس مي كنم ...
هواي اينجا سرد و سنگين است
نازنينم !
ديگر نگو خداحافظ !
اگر مي روي بدون وداع برو ...
گله اي نيست !
ببين !
نقاشي عشق مي كشم و
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد
نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
ببين !
دستانم را ببين
چشمان ترم را ببين
ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه مي كنم
مبادا يادم رود
كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !
آري ... عاشق
خيال نكن ديوانه شدم ...
اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !
نازنينم !
ما محكوميم... محكوم به زندگي !
و شايد محكوم به مرگ!!!
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم
رفته اي اينک اما
باز برمي گردي؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد...
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 22:31
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 130
عشق يعني شاعري دلسوخته![]()
عشق يعني آتشي افروخته![]()
عشق يعني با گلي گفتن سخن![]()
عشق يعني خون لاله بر چمن![]()
عشق يعني شعله برخرمن زدن![]()
عشق يعني رسم دل بر هم زدن![]()
عشق يعني يك تيمم، يك نماز![]()
عشق يعني عالمي رازو نياز![]()
عشق يعني با پرستو پر زدن![]()
عشق يعني آب بر آذر زدن![]()
عشق يعني چون محمد پا به راه![]()
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه![]()
عشق يعني بيستون كندن به دست![]()
عشق يعني زاهد اما بت پرست![]()
عشق يعني همچو من شيدا شدن![]()
عشق يعني قطره و دريا شدن![]()
عشق يعني يك شقايق غرق خون![]()
عشق يعني درد و محنت در درون![]()
عشق يعني يك تبلور، يك سرود![]()
عشق يعني يك سلام و يك درود
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 19:54
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 129
گفت با من می ماند اما نگفت تا کی؟
گفت که دوستم دارد ، اما نگفت چقدر ؟
گفت که خیلی برایش عزیزم ، اما نگفت چرا؟
گفت که برای عشقم جان می دهد ، اما نگفت چگونه؟
گفت که برای همیشه عاشقم می ماند ، اما نگفته بود که معنای عشق چیست؟
او می گفت و من نیز تنها به چشمانش نگاه میکردم ، شاید این سکوت بهترین راه بود!
می گفت که بعد از تو زندگی را نمیخواهم و هیچگاه فراموشت نخواهم کرد...
مدتی گذشت احساس کردم فراموش شده ام و دیگر در قلبش جایی ندارم...
چند قطره اشک ، و چند روزی دلتنگی و گهگاهی دلی نا امید و خسته از زندگی سهم
من از این جدایی بود....
گفت من میروم زیرا عشقی در این زمانه نیست و اینها همه یک قصه و افسانه است اما
نگفت که روزی روزگاری گفته بود با من می ماند و مرا خیلی دوست دارد!
گفت من میروم چون بین من و تو فاصله است که ما را هر لحظه از هم دور میکند ، اما
نگفت که روزی به من گفته بود که برایش عزیزم و حتی برای عشقم جان می دهد!
هر چه گفته بود تنها یک ادعا بود ، یا شاید حرفهایی که از ته دل نبود!
و این بود رسم عشق ، لعنت بر قلب ساده ام ، بی خیال سرنوشت!
این دل ساده ام با عشق نمی سازد ، بس که عشق با احساس دروغینش او را به بازی
گرفته دیگر عشق را باور ندارد!
نمی گویم فراموشت میکنم ، کسی که سالها قلبم به بازی گرفت و رفت را هیچگاه
فراموش نمیکنم !
هیچگاه کسی که قلب بی طاقت و عاشقم را شکست و لحظه های زندگی ام را پر از
غم و غصه کرد را فراموش نمیکنم!
خوبی های تو همه را از یاد می برم و مطمئن باش این دلی که آن را شکستی و رفتی
هیچگاه نامهربانی هایت را فراموش نخواهد کرد!

عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.
اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود...
از این به بعد سعی میکنم هر ۳ روز یک بار یا هفته ای ۲بار آپ کنم
آهنگ این دفعه از حامد ملکلو هست ـ جدایی
این آهنگ رو خیلی دوست دارم وکلی خاطره دارم...
اونم دوستش داشت...
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 19:51
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 128
روزي در يك دهكده كوچك ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزی كه نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشی كنند.
او با خود فكر كرد كه اين بچه های فقير حتما تصاوير بوقلمون و ميز پر از غذا را نقاشی خواهند كرد.
ولی وقتی دخترک نقاشی ساده و كودكانه خود را تحويل داد ، معلم شوكه شد .
او تصوير يك دست را كشيده بود ، ولی اين دست چه كسی بود ؟
بچه های كلاس هم مانند معلم از اين نقاشی مبهم متعجب شده بودند.
يكی از بچه ها گفت : من فكر می كنم اين دست خدا است كه به ما غذا می رساند.
يكی ديگر گفت: شايد اين دست كشاورزی است كه گندم مي كارد و بوقلمونها را پرورش مي دهد .
هر كس نظری مي داد تا اينكه معلم بالای سر دخترک رفت و از او پرسيد : اين دست چه كسی است ، عزیزم ؟
دخترک در حاليكه خجالت می كشيد ، آهسته جواب داد : خانم معلم ، اين دست شما است.
و معلم به ياد آورد كه از وقتی دخترک پدر و مادرش را از دست داده بود ، به بهانه های مختلف پيش او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بكشد...
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 19:50
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 127
شبی از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد ....
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرتو ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 19:48
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 78
بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي کاغذي خواندم در غرفه هوس بازان عشق
را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان .
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:47
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 76
بوی اردیبهشت که می آید،بی صدا فرو میریزم...
مانده هنوز،میدانم...ده روز یا کمتر...هنوز مانده ولی مهم نیست. مهم اینست که بدجوری دلم هوایت را کرده!اگر بدانم کسی دلبسته ی عکسی باشد،شاید نه...حتما "دیوانه" خطابش میکنم.حالا بگو...برای خدا بگو چرا دیوانه ات شده ام؟!!! چرا فقط با چشم دوختن به نگاه سرشار تو چشمهایم خواب آلود میشوند هر شب و چرا هر صبح اگر اولین تصویرشان تو نباشی بیقرارند...و بی قرارم؟!!!
مانده هنوز تا اول اردیبهشت ماه ،اما ضربان ناهماهنگ قلبم را میشنوی؟!...دارم به روزی نزدیک میشوم که خوشه های آرام و خاکستری سرطان، وجودت را از هستی نیامده ام گرفت...تو را به خدا بگو...بگو چرا دیوانه ات شده ام؟ بگو چرا تغافل روزهایم را اردیبهشت به باد میدهد...به خاطر خدا...به خاطر این دیوانه:بگو!

[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:28
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 72
يادت باشه : كسي رو براي دوستي انتخاب كني كه دلش اونقدر بزرگ باشه كه براي جا شدن توش ، مجبور نشي خودتو كوچيك كني
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 14:50
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 50
خدایا کاری بکن این دل و تنها نزارم![]()
برم و بهش بگم که خیلی دوسش دارم
می خوام بهش بگم بیا پیش من بمون
اگه من و دوستم داری بهم گو بهم بگو
دل و قدرتی ندارم میترسم یه وقت بگم
بیا پیش من بمون بر و تنهام بزار
اون وقت از غصه ی تنهایی می میرم
به خودم میگم که دیگه کسی من و دوست ندار
کسی منو دوست نداره... .!![]()
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 17:25
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 49
بیا بلبل از این کوچه گذر کن
بزن چه چه رفیقان را خبر کن
اگر پرسند که آنها در چه حالند
بگو در میکده چشم انتظارند
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 17:22
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 31
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 3:31
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 30
شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تو رو ببینه
به خدا التماس می کنه ، شاید یه کسی به محض دیدن تو
دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه ،
مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی
دریای اشک می خوابه ، ولی تو اون رو نمی بینی
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 3:25
|
| موضوع:عاشقانه ها
مطلب شماره: 9
خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بیرنگه درد عشقه .
.
خون مال زخم جسمه ولی اشک مال زخم روحه.
جای زخم خون خوب میشه ولی مال اشک خوب نمیشه.
خون همیشه مال درد و غمه ولی اشک بعضی وقتا مال خوشحالیه..
جلوی خون و میشه گرفت ولی اشک رو نه!.
از جاری شدن خون، کسی خجالت نمیکشهاما بعضیا از اینکه اشک بریزن خجالت میکشن و دستاشونو میزارن رو صورتشون.
با خون میشه به یکی زندگی بخشید ولی با اشک نه!
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 19:43
|
| موضوع:عاشقانه ها