تبليغاتX
+18

+18

mobile+pictures+video+bebo+myspace+world cup+wikipedia+chat+music+program+download+news+other

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ،
آدمیت بر نگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ابلهی است
صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد، در زنجیر
حتی قاتلی بر دار!
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای! جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است..

شاعر : فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 16:59  توسط gogolyesfahan  | 


يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد؛ نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد؛ خطي

ننويسم که آزار دهد کسي را؛ يادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما

دل نيست؛ يادم باشد جواب کين را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از

صداقت ندهم؛ يادم باشد بايد در برابر فريادها سکوت کنم و براي سياهي ها نور

بپاشم؛ يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاک زيستن؛ يادم

باشد سنگ خيلي تنهاست ... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم مبادا دل

 تنگش بشکند؛ يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي

تکرار اشتباهات گذشتگان؛ يادم باشد زندگي را دوست دارم؛ يادم باشد هر گاه ارزش

زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا

 به مفهوم بودن پي ببرم؛ يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره

گردي که از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد؛ يادم باشد

معجزه قاصدکها را باور داشته باشم؛ يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کس فقط به

دست دل خودش باز مي شود؛ يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها

نمانم؛ يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم؛ يادم باشد از بچه ها ميتوان خيلي

چيزها آموخت؛ يادم باشد پاکي کودکيم را از دست ندهم؛ يادم باشد زمان بهترين استاد

 است؛ يادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پيشانيم بزنم تا بعدا با مشت بر فرقم

 نکوبم! يادم باشد با کسي دشمني نکنم شايد روزي دوستم شود؛ يادم باشد قلب کسي را

 نشکنم؛ يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد؛ يادم باشد پلهاي پشت سرم را

 ويران نکنم؛ يادم باشد اميد کسي را از او نگيرم شايد تنها چيزيست که دارد؛ يادم

باشد که عشق کيمياي زندگيست؛ يادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه مي توانند

 مهربان و دلسوز باشند؛ يادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 14:9  توسط gogolyesfahan  | 

قاصدك هان چه خبر آوردي ؟

از كجا وز كه خبر آوردي ؟

خوش خبر باشي اما اما .... گرد بام و در من بي ثمر ميگردي

انتظار خبري نيست مرا !

نه زياري نه زديار دياري !

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس !

برو آنجا كه تو را منتظرند !



قاصدك در دل من ! همه كورند و كرند !

رضا صادقی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 8:29  توسط gogolyesfahan  | 

نیست یاری تا بگویم راز خویش

ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

چنگ اندوهم، خدا را زخمه ای

زخمه ای تا برکشم آواز خویش



بر لبانم قفل خاموشی زدم

با کلیدی آشنا بازش کنید

کودک دل رنجۀ دست جفاست

با سرانگشت وفا نازش کنید



پر کن این پیمانه را ای هم قفس

پر کن این پیمانه را از خون او

مست مستم کن چنان از شور می

باز گویم قصۀ افسون او

فروغ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 8:24  توسط gogolyesfahan  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم.

همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم.

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم.

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانه جانم , گل ياد تو درخشيد,

باغ صد خاطره خندید,

عطر صد خاطره پیچید.

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم,

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم,

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو , همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت,

من , همه محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام,

بخت , خندان و , زمان رام.

خوشهء ماه فرو ریخته در آب,

شاخه ها دست برآورده به مهتاب.

شب و صحرا و گل و سنگ,

همه , دل داده به آواز شباهنگ.

 

یادم آمد تو به من گفتی: ((از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن!

آب , آیینهء عشق گذران است.

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است,

باش فردا , که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی , چندی از این شهر , سفر کن!))

 

با تو گفتم: ((حذر از عشق ندانم.

سفر از پیش تو هرگز نتوانم,

نتوانم!))

 

روز اول که دل من به تمنّای تو پر زد,

چون کبوتر بر لب بام تو نشستم.

تو به من سنگ زدی , من نرمیدم , نه گسستم.

باز گفتم که تو صیّادی و من آهوی دشتم,

تا به دام تو در افتادم , همه جا گشتم و گشتم,

حذر از عشق ندانم,

سفر از پیش تو هرگز نتوانم , نتوانم!

 

اشکی از شاخه فرو ریخت.

مرغ حق , نالهء تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید,

ماه بر عشق تو خندید.

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم,

پای در دامن اندوه کشیدم,

نگسستم , نرمیدم...

 

رفت در ظلمت غم , آن شب و شبهای دگر هم,

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم,

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!

بی تو امّا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 13:17  توسط gogolyesfahan  | 

کاش با بانگ من امشب تو خبردار شوی

عهد خود تازه کنی باز تو بیدار شوی

صوت محزون مرا در دل این شام سیاه

بشنوی تا بنهی مستی و هوشیار شوی

مو به موشرح دهم از غم واندوه دلم

تا به رحم آیی و یکبار تو غمخوار شوی

دوری و فرقت از ماه رخت کشت مرا

تا به کی ناله کنم تا که مرا یار شوی

شب و روزم زغم دوری تو غرقه به خون

کی تماشاگر این دیده خونبار شوی

عمر ما در طلبت می رودو بی خبری

کاش این قافله را قافله سالار شوی

دل مجروح و بلاکش به تو روی آوردست

چه شود گر تو طبیب دل بیمار شوی

دل من دام خیالت شده و رسوایت

کاش با بانگ من امشب تو خبردار شوی !

 

                                (ارغوان)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 7:33  توسط gogolyesfahan  | 

سلام

سلام به صبح شیرین

سلام به صبح شادی

سلام به صبح زندگی

و سلام به پدرم و مادرم

و سلام به دوستی

که بن مایه هستی است

و سلام به خدا که   همه هستی از اوست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 7:23  توسط gogolyesfahan  | 

 
روزی که چشم های تو از مرز دل گذشت

گم شد میان کلبه ی رویا بهار من...

وای از آن روزی که ازمن چشم هایت را بگیری

بی نگاه تو دلم می ماند و دیوارهایش(خلیل ذکاوت)

می خواهم از خدا به دعا صد هزار جان /تا صدهزار بار بمیرم برای تو(هلالی جفتایی)

عذاب زیستن بی تو گوشه گیرم کرد /ببار که داغ نباریدنت کویرم کرد

(مهدی عابدی)

تقدیم به ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 10:11  توسط gogolyesfahan  | 

من از این دنیا چی میخام

دو تا صندلی چوبی

که منو تورو بشونه واسه گفتن خوبی

من از این دنیا چی میخام

یه وجب زمین خالی

همون قدر که یک اتاقک بشه خونه خیالی

من از این دنیا چی میخام

یه جعبه مداد رنگی

بکشم رو تن دنیا رنگ خوبیو قشنگی

ادمای دستو دلبازاز توی قلک طاقچه

بردارم بذر محبت واسه بارداری باغچه

من از دنیا چی میخام

دوتا صندلی چوبی

من از این دنیا چی میخام

دوتا بال برای پرواز برم تا روز تولد

برسم به فصل اواز

برم پیش بچه های که یه لقمه نون ندارن

که یه شب با یه دل سیرچشاشونو هم بذارن

بگم غصه هاسر اومد

گریه بس که بهتر اومد

گریه بس که بهتر اومد

من از این دنیا چی میخام

دوتا صندلی چوبی

که منو تورو بشونه واسه گفتن خوبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 7:35  توسط gogolyesfahan  | 

 

 

                     زهره گر چنگی به چنگ آری،   بزن           

 

پنجه ای در پرده ی تاری بزن

 

روزگاری رفت و شد هنگام کار

 

دست دل در دامن کاری بزن

 

مرده انگار آن همه مردانگی

 

گوی مردی گر به کف داری، بزن

 

گوشه ی باغی ،گلی شاداب نیست

 

تیشه ای در ریشه ی خاری بزن

 

آنچنان خوابیم گویی مرده ایم

 

پرده نو کن ،ساز بیداری بزن

 

ما که بیماریم از این آشفتگی

 

سر، سر  بالین بیماری بزن

 

مهربانی از تو خود، نا ممکن است

 

بر دل ما دست آزاری بزن

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 14:17  توسط gogolyesfahan  | 

من از نادان درس آموز ، می ترسم

من از دیوانه ی دل سوز، می ترسم

  نمی ترسم  من  از افتادن این  درس

من از استاد ترس آموز ، می ترسم

نمی ترسم  من از تاریکی  شب ها

من از شمع دروغ افروز، می ترسم

 نمی ترسم من از دشمن، خیالی نیست

من از هم سنگر مرموز، می ترسم

نمی ترسم که غیری کینه می ورزد

من از یاران کین اندوز ، می ترسم

نمی ترسم  من  از عریا نیم ، حتی

من از خیاط تهمت دوز، می ترسم

 نمی ترسم من از امروز و فرداهیچ

 من از فردای بی امروز، می ترسم

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 14:15  توسط gogolyesfahan  | 

ای جور فلک دل من خون کردی

جانا به که گویم که با من چون کردی

ما با تو وفا کردیم و با ما تو جفا

ما دست تو دادیم دل و تو دست خدا

ای بخت فروخفته ء من ، برخیز

از شوری این گریه به جامت در ریز

شاید که ز مستی برود از یادت

این قصه که دل داده بر صد بادت

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 7:45  توسط gogolyesfahan  | 

یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 7:37  توسط gogolyesfahan  | 

دلم می خواد یه چیزایی بنویسم

ولی عقل نمی ذاره

نمی دونم به حرف دل باشم یا عقل

تا امروز که به حرف دلم بودم

اگه دل نشنوه می خوام یه چیزایی براتون بگم 

 هروقت به حرفش کردم  غیر از نگرانی و دلشوره هیچی نصیبم نشده

البته خودش ضرر می کنه چون اینقدر نازکه  که فوری می شکنه

اونوقت من باید بشینم و تیکه تیکه جمع اش کنم و بندش بزنم

اخلاقشم یه جوریه که نمی خواد کسی از ماجرا باخبر بشه همه شو می ریزه تو خودش

این کارش حرصمو در می آره

توی همین ماجرای آخری بد جوری دلم شکسته ...

تا دلم نفهمیده برم سراغش و دلداریش بدم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 7:36  توسط gogolyesfahan  | 

چشم پدر هنوز به دنبال یوسف است           قحطی گرفته دشت به دست سراب من 

کابوس دیده ام، به خدا سخت تشنه ام         شاید گذر کنی تو ز کنعان خواب من ...

                                             شاعر آقای رضا کاظمی

                     

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 7:38  توسط gogolyesfahan  | 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کس نیست

که در آن بیشه ی عشق قهرمانان را از خواب بیدار کند

 

قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید

هم چنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا . پریانی که سر از خاک به در می آرند

و در آن تابش ماهیگیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

هم چنان خواهم راند

 

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوترهایی است

که به فواره ی هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

 

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریاها شهری است

قایقی باید ساخت

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 20:42  توسط   | 


 
عمریه فکرم اینه تا که کجا ببینمت  

کجاها سر بزنم تا اونجاها ببینمت                               

می دونم از بدی مثل من نداری دل خوش    

ولی چشمی بده تا مثل خوبا ببینمت

چن روزه که قنوتم همش دعای فرجه

چی می شه یه بار تو اون حال دعا ببینمت

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 7:19  توسط gogolyesfahan  | 

 
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر      

                                                           زار و بیمارغمم راحت جانی به من آر

در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگست     

                                                           زابرو و غمزه او تیرو کمانی به من آر

منکران را هم از این می دوسه ساغر بچشان  

                                                               وگر ایشان نستانند روانی به من آر

دلم از دست بشد دوش چو حافظ می گفت

                                                         کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 7:18  توسط gogolyesfahan  | 

 
می خواهم امشب تا خود فردا بگریم

دور از نگاه دیگران تنها بگریم

برحال و روز این دل همرنگ مرداب

این دل که دور افتاده از دریا بگریم

چون نی به سوگ این من مرده بنالم

چون شمع قدری مردن خود را بگریم

جاری شو ای آه از دل من تا بنالم

بشکن دگر ای بغض شنگین تا بگریم

می خواهم امشب تا سحر بیدار باشم

بیدار باشم تا سحر اما بگریم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 7:17  توسط gogolyesfahan  | 

 شايد تب عشقی که شنيديم همين است

وقتی که به شک می‌رسی آغاز يقين است

 

اين زمزمه‌ای بود که تلقين کنم: آری،

عشق است، همين است، همين است، همين است

 

خورشيد سفر کرده به اعماق وجودم،

يا پای خدايی که تويی روی زمين است؟

 

ای کاش نگوييد که کافر شدی، امروز،

من معتقدم عشق، تماميت دين است

 

يعنی اگر اين‌گونه سزاوار بهشتم

اين حقّ وجودی‌ست که با عشق، عجين است

 

اين شعله ی سوزنده بهشتی ست مکرّر

«تا بوده چنين بوده و تا هست چنين است»

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 7:3  توسط gogolyesfahan  | 

شاید سفر آن اولین گام است

آن اولین سنگینی یک کوه بر سینه

یا آن سکوت ممتد و  سبقت گرفتن های پی در پی،

در جاده ای ناامن

                    که هر پیچ آن يك حلقه ی دام است. 

 

شايد سفر تو باشی ای  گرمای خنثای مكرر روی لب های پراكنده

شايد تو باشی

                   آی آينده .

 

سفر، دوباره ی راهی که زير پا مانده‌ست،

 

که ناگزيری آن از هميشه‌ها مانده‌ست،

 

 

نشسته است به پايم که دست بردارم

 

از آشنايی دستت که بی‌صدا مانده‌ست

 

 

ميان اين همه بی‌راه و راه، چشمانت

 

ميان بُری‌ست که از عشق تا خدا مانده‌ست

 

 

نرفته باز به سوی تو بازخواهم گشت

 

برای بردن آرامشم که جا مانده‌ست ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 7:3  توسط gogolyesfahan  | 

سنگم مكن، مخواه كه از تو جدا شوم

من از تو روح يافته‌ام تا  خدا شوم

 

من جمله نيست، بی تو ضميری معطل است

از خود به من خبر بده تا مبتدا شوم

 

گم می كنم دراين  شب بی ماه، راه را،

رو كن به من كه گم شوم از خود رها شوم 

 

در كوچه‌های رنگ، درنگ  مرا ببخش

مس مانده‌‌ام، تو معجزه كن تا طلا شوم

 

دست مرا بگير كه  می‌خواهم از زمين

ــ از دانه تا درخت شدن ــ با تو پا شوم

 

رازم، ولی اگر كه لب توست، راضی‌ام،

تر كن! كه با ترانۀ تو برملا شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 7:2  توسط gogolyesfahan  | 

گاه گم می كنم و گاه فراموش

نسيم اگر نبود

اين برگ‌ها را چه كسی به ياد درخت  می آورد؟

 

گاه سرد می شوم و گاه خاموش

خورشيد اگر نبود...

 

صدايم از پنجره رد نمی شود 

در عايق چوبی اتاقم،

در دوردستِ دريايی از مه 

                            گم،

در انتهای خودم

                     گم

                       مانده‌ام.

صدایم پنجره‌ام را نمی شكند

تو نمی شنوی 

نمی شنوی ...

عمر بر بادهای تند سوار است

من

درختم

دميدن بهار از يادت خواهد رفت اگر

درخت را در زمستان

باغ را در قهقهۀ سرد كلاغ ها

و برف‌ها را بر قله‌ها

                  فراموش كرده باشی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 7:1  توسط gogolyesfahan  | 

چی بهتر از زمزمه‌های عاشقونه با تو؟

قسم به لحظه‌‌ی اذون که دوس دارم صداتُ

 

به شوق پر کشیدنه که پا می‌شم دوباره

دلم یه ذره س واسه خورشید تو بی‌قراره

 

نذار تو موج بیکرانه گم بشم، صدام کن!

ساحل امن من شو از همهمه‌ها جدام کن!

 

گاهی به گنجیشکا می‌گی تو گوش من صدات  شَن

گاهی سکوت چشمه‌ای، جاری آب روشن

 

یه روز تو ایووُن، توی بق‌بقوی یاکریمی

یه روز اذون ظهری از یه مسجد قدیمی

 

صدات میاد حتی اگه همهمه‌ها نذارن

فرشته‌ها صدای خوبتُ برام میارن

 

چی بهتر از زمزمه‌های عاشقونه با تو

قسم به لحظه‌ی اذون ، که دوس دارم صداتُ

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 7:0  توسط gogolyesfahan  | 

ــ اگرچه کودکانه ــ جمله‌هایم رنگ قلبم بود

و باید راه دوری تا دل یک مرد می‌پیمود

 

اگرچه قطره، اما با هزاران قطرۀ دیگر

یکی می‌شد، به دریا می‌رسید، آن‌گاه می‌آسود

 

نمی‌دانستم، اما دست من آن روز بر کاغذ

شبیه دست‌های مرد جنگی بر مسلسل بود

 

من این‌جا می‌نوشتم، زیر سقفی امن، بی‌وحشت

و او می‌خواند آن‌جا، لا به لای  خاک، آتش، دود

 

نوشتم ... پاسخش آمد... نوشتم ... پاسخش آمد...

نوشتم باز ... اما ... خانه را پر کرد بوی عود...

 

اگرچه نام آن رزمنده یادم نیست، یادم هست،

که ابراهیم‌ها بودند در آن آتش نمرود

 

پس از آن کوچ‌ها بر کوچه‌ها مانده‌ست نامی چند

خدایا حرف بسیار است اما  ... قافیه محدود

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 6:59  توسط gogolyesfahan  | 

 

آسمان گو همه ابر

ابرها گو همه باران،باران

چه توانند کنند  

با حریقی که برافروخته در سینه ی من؟!

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 9:58  توسط gogolyesfahan  | 

دلم سفر میخواد

تنها

زیارت یا طبیعت

یه جایی که هیچ آشنایی نباشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 21:29  توسط gogolyesfahan  | 

                                    خروش در   کارگه  کوزه گری رفتم     دوش

دیدم  دو هزار کوزه  افتاده   خموش

ناگه   یکی  کوزه  بر اورد    

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 21:26  توسط gogolyesfahan  | 

هیچ صیادی

در جوی حقیری که به گودالی می ریزد

مرواریدی صید نخواهد کرد.

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 21:3  توسط gogolyesfahan  | 

خیزاب ها

ترانه آغاز بهار را

می پراکنند

واتانابه سووای ها

ترجمه قدرت الله ذاکری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 21:2  توسط gogolyesfahan  | 

آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس.من آرزو دارم ماهي قرمز بودم.
عاشقانه مرا مي خريدند.
يكي از همان ها كه به هيچ كس نمي گويند.
راستي
هر دو ماهي قرمز من مردن.
همين ديشب!!!!
و من هم چنان در حسرت ماهي قرمز...
.
.
.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 20:39  توسط gogolyesfahan  | 

مـیهــن مـــــــا، مـــیـهــن ویــرا ن مــــــــا   

ا ي بــه فـــد ا ي تـــو، تـن و جـا ن مــــــــا

ا ز جـــفــــا ی دشمــــنا ن نـــابـکـــــــــا ر

زخـمی گـشــته جــــا ن تـــو و جـا ن مـــــــا 

ا ي بــس کــس کــــــه بــنــــــا م د وســـتی   

بازی کــرد، بـرعــزت و بـر شــأ ن مــــــــا    

ســــا یــه ی بـرمــــا نکــرد هـمســا یــه ی   

لقـمــه هـــا ي بـرگـرفـت ا ز خـوا ن مـــــــا      

پـوست و گو شت ببـرید ه و می بین کـنـون

چـشـــم د وخـتــه بهـــر اســتخـوا ن مـــــــا            

هــــر طبیــبی آ مــــــد و نـسـخـــــه نـــوشــت     

غــافـل کـه چــه د رد و چــه د رمــا ن مــــا     

چونکــه تشخـیص مي نکـرد ا صل مـرض    

مــــا بـه ا و حـــیرا ن و او حــــیرا ن مــــــا     

بـا هـمــه نسخـه، چـه ا ز شـرق و چـه غـرب      

مـینمــایـد بـس محــا ل، د رمــا ن  مــــــا     

بـوده نـا ســور زخـــم تـو ا ي جـا ن، وطن؟

نـــه تـــرا د رمــا ن و نـــه د ر مـــا ن مـــــا 

                                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 7:16  توسط gogolyesfahan  | 

 

نامت مبارک است به یاران هم سفر

بی تو مباد خانه افغان هم سفر

شمعت چو آفتاب فروزان هم سفر

در هر شعور خفته شوی جان هم سفر

آزاد از تبعیض به انسان هم سفر

خون حیات به فکر جوانان هم سفر

الگوی عشق در خط و میدان هم سفر

باشد شعارت وحدت انسان هم سفر

آزاده باش در خط دوران هم سفر

حق گو حق شنو و با ایمان هم سفر

قامت بلند باش به میدان هم سفر

آزاد زی فدایت دل و جان هم سفر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 7:15  توسط gogolyesfahan  | 

 

جاده ها پر پیچ و خم

چشمها وحشت زده

دلها هراسان، کودکان گریان، مادران حیران

دنیا پر شده از نیرنگ و فریب

زمین از قعر گناه بر خود می لرزد

دلها گرفته

جانها به لب آمده

یکی به سویی می دود

یکی سخنی می گوید

مژده

مژده از آمدن توست

همه به دنبال تو می گردند

ناگهان زمین تکان می خورد

دنیا رنگ می بازد

و تو می آیی با نگاه سبزت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 7:14  توسط gogolyesfahan  | 

خفتگان سحر هنگام برخیز

وقت نیاز است

وقت طلبیدن

و من طالب آمدن توأم

روزها پی در پی می گذرندو جمعه ها می آیند

اما من در افق زندگیم

به دنبال تو به این سو و آن سو می گردم

و از تو خبری نیست

خورشید از آمدنت می گوید

زمین از وجود تو بر خود می بالد

و من هنوز در انتظار دیدنت

پس بیا

تا دلهای ما آرام بگیرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 7:13  توسط gogolyesfahan  | 

     شاخه گلي شكسته رودست تو اسيرم

 

    اگه نيايي تو پيشم يك وقت ديدي ميميرم

 

      محتاج  يك نگاتم تا جون داري فداتم

 

    محتاج يك نگا تم تركم  كني  مي ميرم

 

   دست وپامو گم مي كنم وقتي نگا ه مي كني تو

 

   نفس نفس هول مي كنم وقتي صدام مي كني تو

 

   تو دفتر خاطرهام تو ذهن تو ارزو هام

 

  عشق تو حك شده برام عشق تو حك شده برام

 

  توتنهايي دارم مي سوزم

 

  اشك چشامو ديدي بگو به چي رسيدي

 

  از همه بي قراري مردم از چشم انتظاري

 

   محتاج يك نگاتم تا جون دارم فداتم

 

  مي دوني كه دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 7:42  توسط gogolyesfahan  | 

نشسته من

در تنهایی

و پرده های بسته ء سکوت

آنجا که دست هیچکس

به روئیاهای بیمارم نمی رسد

...

و خداوند

که در شریان زنده ء هستی

برای دخترک سوگوار قصه

که شک دارد می خواهد زنده باشد

هدیه می فرستد   

و صدای مکرر زنگ در

و پستچی درونی

که گلهای رنگ رنگ را

از بس به این آدرس متروک آورده

 به زودی نا امید خواهد شد

...

آنجا که ترس بزرگتر از لذت است

آرزوهایم را

در باغچه خاک می کنم

...آنجا که درد ، فاصله اش با شک پر شده است

آوه من می ترسم معشوق

دستهای خالی ام را می جویند

چشم های هراسیده ئ طبیعت

و من

دلایل زیستنم

گم شده اند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 7:39  توسط gogolyesfahan  | 

وقتی که راضی است به مرگم

روح

می نشانمش مقابلم

تا درک کنیم هر دو

که بی آرزو های قدیمی هم

می شود هنوز به ماندن تن داد

به او بگویید

گلبرگهای مرا

به بادهای بهاری بسپارد

تا بعد از اینهمه وقت

تجربه کنیم

دوست داشته شدن را .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 7:37  توسط gogolyesfahan  | 

بنشین عزیز

تا برایت بگویم

و قصه چنین بود

که دل را 

 پیش از این به هر چه رسید دخیل بستیم

تا اکنون

که بیش از اینها زیر بار نمی رود

.

وابستگی را

و اعتماد را

در بسته های رنگی هدیه اش کن

تا بشنوی که:

 آدم عاقل را مار ، 

از یک سوراخ

دو بار نمی گزد.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 7:37  توسط gogolyesfahan  | 

دادگاه

و من همیشه مجرم

و تو همیشه قاضی

پس حکم کن

که متهم

تنها دنیا های دون را شناخته بود

...

همین جا همین گوشه

بده تیر بارانم کنند

نیش و کنایه هایت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 7:34  توسط gogolyesfahan  | 

آنجا که بهار

دو روز بیشتر نبود

خورشید

پوستم را می سوزاند

که احساس کنم

...

تا دستم را بگذارم بر پیشانی

مگر افقهای دور تر را

در همین نزدیکی

ببیند چشمهایم

...

دیروز

رفتم درختی را دیدم

که هر سال منتظر می ایستد تا دختر کوچولو

به او آنقدر عشق بدهد که جوانه بزند

آنجا که جریان مقدس بودن

در مدار دایره ایی سریعش

بودن را می رویاند

...

باور کن

برای اولین بار ها

تازه دارم می فهمم

زنده ام .

و نفس ...مثل سکسکه های کوچولوی خنده آور

هر بار متعجبم می کند . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 7:32  توسط gogolyesfahan  | 

به عشق به عشق بگویید

که من هنوز زنده ام

جایی که نبضم

در نگاه های فرشته ء کوچولوی برکت

می درخشد

...

هنوز نرسیده

از سیبهای سرخ مستم کن

و بخواه

بنویسم

شعری که در حظور تو

در من ریشه بدواند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 7:31  توسط gogolyesfahan  | 

بمان

اینجا که فصل رویش من دارد زرد می شود

من

زیستنم را

آراسته بودم

تا تو

در لبخند های متوالی

تمام معنی ِ بودن را

با من

درست چشم در چشم

برقصی

...

نه نه

پایان قصه نباید این می بود 

من هنوز

داشتنت را

حتی تجربه نکرده بودم

به خدا بگو

به همان خدایی که سر سفره شکر کردی

من از تو

و از نگاه هایت هنوز سیراب نبودم

آه

یکی از خدا بپرسد این بازی بس نیست؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 7:30  توسط gogolyesfahan  | 

پیش از این رفته بودیم

 

پیش از آنکه گل سرخی بروید از دامن مان

 

پیش از آنکه کنار صندلیهای خالی جفت به جفت هم بنشینیم

 

و با سلامی یکدیگر را وداع کنیم

 

می خواستیم گذر کنیم

 

بی مقصد نبوده این سفر

 

که صدایمان پر بود از اهالی سرخ این باغچه

 

و ترانه ای که سروده بودیم

 

و رقصیدیم میان آواز ایل

 

در دست چین تنهایی ها یمان

 

ناگاه سر خورد شاخه ای گندم

 

با نگاهمان پرسیدیم راز اهالی باغچه را

 

اما ندیدیم گندمی را که جوانه زد در سرزمین ایل

 

و پرستو به وسعت بالهایش رفت

 

دیاری را که پر از پرسه های این اهالی ست

 

و ما که در وداع فردایمان

 

                           هم اینک سلامی گفته ایم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 7:40  توسط gogolyesfahan  | 

به گرد عالم هستی        رها درپرده کیتی

شدم مایوس وگشتم زار     که تا کی نالم ای باقی

جدا از پرده اسرار          دوان سو یی روان سو یی

بگشتم روزو شب تنها      به دنبال تو ای ناجی

ز این ان گز شتم من        شدم تنها ی شیدایی

رها کردم زمین را من       دعا کردم که بگزاری

شوم اواره کویت           رسم بر وصل زیبایی


+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 7:36  توسط gogolyesfahan  | 

گر دش ایام شدو من منم           زان که دگر هیچ ندانم کیم

گاه زنم چرخ به دورفلک               تا که شوم وصل جمال ملک

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 7:35  توسط gogolyesfahan  | 

 
در نیمه شبی خواب از این چشم رها شد            بیدار بگشتم که چرا خواب چنین شد

ان نمنم باران در نیمه شبها همراز منی شد         چون ادم  وهوا من خوب بگفتم اوخوببگرید

من خواب برفتم  او باز بگریید بیدار بگشتم            دیدم خبری از نمنم باران تا یاری یاران

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 7:34  توسط gogolyesfahan  | 


 دستهايم را تا ابرها بالا برده اي
و ابرها را تا چشمهايم پايين
عشق را در كجاي دلم پنهان كرده اي كه
هيچ دستي به ان نمي رسد
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 7:39  توسط gogolyesfahan  | 


امشب ماه در آسمان نيست
ابرهاي سياهي ماه را پنهان كردند
اما من مي دانم
مي دانم چرا ماه نيست
مي دانم كه ماه امشب
با همان ستاره اي كه در آن سوي آسمان ها هر شب چشمك مي زد
همخوابه شده است
و از شرم چشمان ستاره هاي ديگر
باد ابرهاي سياه را فرمان داده است
تا چون هاله اي آن دو يار را پنهان سازند
آن ستاره را مي شناسم...
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 7:39  توسط gogolyesfahan  | 


نگاه آبيه ماه به شيشه پنجره مي چكد
و تنم از وسوسه بيقرار مي شود
نجواهايش را با باد خوب مي شناسم
آرام است و هوسناك
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 7:38  توسط gogolyesfahan  | 

امشب در بيكران دلم برايت شمع روشن كردم
و نذر كردم تا ذوب شدن همه شمعها آنقدر ببوسمت كه براي هر دومان بس باشد

نذر كردم اگر هميشه بخندي
هر شب يك گل نيلوفر كنار شمعها بگذارم

نذر كردم اگر دوستم داشته باشي
مثل پروانه باشم برايت
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 7:38  توسط gogolyesfahan  | 

تنم را به وزش باد مي سپارم
و از حجم اكسيژن هوا نفس مي كشم
خودم را از تمام لحظه ها پر و خالي مي كنم
مي گذارم آنقدر باد در موهايم بوزد
تا تارهايش همه دانه دانه شود
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 7:37  توسط gogolyesfahan  | 

صداي باران در ارامش بكر شب
زيباترين ترانه اي است
كه شب سروده است
.
.
.
در پناه اين شب بيكران
با ترانه باران آرام مي گيرم
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 7:36  توسط gogolyesfahan  | 

خرده ریزه های قلبم را جمع می کنم

شكلش نا متقارن است

سعي مي كنم شبيه چيزي شود

اما انگار شكل نمي پذيرد

قلب جيوه اي ام را در تنگي ميريزم

قلب جيوه اي ام را در تنگي بلورين مي ريزم

تا بتوانم هميشه نگاهش كنم

تنگ بلورين قلبم را در گوشه اي امن مخفي مي كنم

گوشه اي امن و تاريك
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 7:35  توسط gogolyesfahan  | 

من زندگي ام را دوست دارم

من هميشه زندگي ام را دوست داشتم
و نمی دانم
این سرابي كه مي بينم
زندگي من است
یا
خوابی سبک كه با يك ليوان چاي داغ محو مي شود
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 7:34  توسط gogolyesfahan  | 

آرزو مي كنم

و

صبر می کنم
تا وقتش بشود

شايد سال ها بگذرد

آن قدر که دیگر نباشم

يا از ياد بروم
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 7:32  توسط gogolyesfahan  | 

می جنگند

سالهاست ...که می جنگند ...

فکر میکنی

کدام برندهء خوشبخت

بیشتر ... نه! بهتر

گل خواهد کرد

فرداها

ذهن آب خلیج فارس را ؟!

 

 

برای سالروز مرگ سهراب حوالی روز ملی خلیج فارس                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 7:8  توسط gogolyesfahan  | 

از دست عزیزان چه بگویم گلهای نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:57  توسط gogolyesfahan  | 

در این دنیا کسی محرم اسرار کسی نیست        ما تجربه کردیم کسی یار کسی  نیست     
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:53  توسط gogolyesfahan  | 

بودیم وکسی پاس نمیداشت که هستیم      باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:53  توسط gogolyesfahan  | 


سر دفتر عالم معناي عشق است
سر بيت قصيده ي جواني عشق است
اي انكه خبر نداري از عالم عشق
اين نكته بدان كه زندگاني عشق است

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 15:10  توسط gogolyesfahan  | 

کاش می دانستید که زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی حس جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

 از تماشاگر اغاز حیات 

تا به جایی که خدا می داند 

منبع وبلاگ جهان انديشه ي خداست

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 14:37  توسط gogolyesfahan  | 

آنقدر داغ است بازاز مکافات عمل

دل اگر بینا بود هر روز روز محشر است

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 14:36  توسط gogolyesfahan  | 

دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این افسرده پاییز غم انگیز
غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست
 افق در موج اشک و خون نشسته
شرابش ریخته جامش شکسته
گل و گلزار را چین بر جبین است
نگاه گل نگاه واپسین است
پرستوهایی وحشی بال در بال
امید مبهمی را کرده دنبال
نه در خورشید نور زندگانی
نه در مهتاب شور شادمانی
فلق ها خنده بر لب فسرده
سفق ها عقده در هم فشرده
کلاغان می خروشند از سر کاج
که شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزیده
ز روی بامها گردن کشیده
خورد گل سیلی از باد غضبنک
به هر سیلی گلی افتاده بر خک
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مریم ز سیلی ها کبود است
گلستان خرمی از یاد برده
به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است
حدیث غم نوای آبشار است
چو بینم کودکان بینوا را
که می بندند راه اغنیا را
مگر یابند با صد ناله نانی
در این سرمای جان فرسا مکانی
سری بالا کنم از سینه کوه
دلم کوه غم و دریای اندوه
اهم می شکافد آسمان را
مگر جوید نشان بی نشان را
به دامانش درآویزد به زاری
بنالد زینهمه بی برگ و باری
حدیث تلخ اینان باز گوید
کلید این معما باز جوید
چه گویم بغض می گیرد گلویم
اگر با او نگویم با که بگویم
 فرود اید نگاه از نیمه راه
که دست وصل کوتاهست کوتاه
نهیب تند بادی وحشت انگیز
رسد همراه بارانی بلاخیز
بسختی می خروشم های باران
چه می خواهی ز ما بی برگ و باران
برهنه بی پناهان را نظر کن
در این وادی قدم آهسته تر کن
 شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل
پریشان شد پریشان تر چه حاصل
تو که جان می دهی بر دانه در خک
غبار از چهر گل ها می کنی پک
غم دل های ما را شستشو کن
برای ما سعادت آرزو کن

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 7:34  توسط gogolyesfahan  | 

بشنو همسفر من
از اين قصهء تلخ راه دشوار
ای تو تك چراغ اين شب تار


اين كه گذشتن از كنار قصه ها نيست
اين كه یه تصوير از سقوط آدما نيست


ما بی تفاوت به تماشا ننشستيم
ما خود درديم اين نگاهی گذرا نيست


سفر چه تلخه در امتداد اندوه
حس كردن مرگ لحظهء ويرانی كوه


همپای هر بغض شكستن و چكيدن
از درد غربت بی صدا فرياد كشيدن


بشنو همسفر من
با هم رهسپار راه درديم
با هم لحظه ها را گريه كرديم


ما در صدای بی صدای گريه سوختيم
ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختيم


از مخمل درد به تن عشق جامه دوختيم
تا عجز خود را با هم و بی هم شناختيم


تنهایی رفتيم به عجز خود رسيديم
با هم دوباره طعم تنهایی چشيديم


شايد در اين راه اگر با هم بمانيم
وقت رسيدن شعر خوشبختی بخوانيم


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 7:30  توسط gogolyesfahan  |