
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:+18 در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
لطفا این مطالب را بخوانید...
1-اگر نرم افزاری را احتیاج داشتید تو نظرات همین پست بگین حداکثر
توی دو روز در قسمت کناری صفحه در بلوک "لینک مستقیم دانلود"
لینک مستقیمش رو براتون میگذارم.
2-هر مطلبی که احتیاج داشتید لطفا توی نظرات اعلام کنید تا در وب
قرار بدم حتی مطالب نایاب.
3-اگر تمایل به تبادل لینک داشتید ابتدا ما را با نام "همه چیزستان"
لینک کنید و خبر دهید تا در عرض حد اکثر دو روز شما را لینک کنم
(بازدیدهای من هر روز در حدود4000 به طور میانگین است.)
4-برای بهبود این وب اگر انتقاد یا پیشنهادی داشتید لطفا در قسمت
نظرات بیان کنید
5-پل های ارتباطی ما از طریق نظرات همین پست اول یا شماره
اس ام اس 09132036940 و یا پست الکترونیک
gogolyesfahan@gmail.com
میباشد.
با تشکر
مدیریت وبلاگ
این سایت تحت پوشش بخش مبارزه با جرایم و مفاسد اینترنتی جمهوری اسلامی ایران به شماره مجوز 5546می باشد و قوانین فیلترینگ در آن رعایت می گردد.www.ipd.sv.tcْ
نظر فراموش نشه!!!
شعر1![]()
نرم افزار(قسمت اول)![]()
ادبیات ایران![]()
ادبیات جهان![]()
مذهبی![]()
اینترنت هوشمند![]()
جملات بزرگان![]()
تبادل بنر لینک و لوگو![]()
مشخصات من![]()
سوالات امتحانی![]()
ترفند هک![]()
ترفند ویندوز![]()
موبایل![]()
تاریخ ایران و جهان![]()
کد های مخفی نوکیا![]()
عکس های مختلف![]()
عاشقانه ها![]()
در خواست های شما![]()
اجتماعی![]()
جوک و اس ام اس![]()
چیزای جالب![]()
اصفهان من![]()
نکات خیره کننده علمی![]()
کلیپ ها![]()
اخبار وبلاگ![]()
سایر![]()
ارتباط با من![]()
پول![]()
<عکس های من و شما>![]()
<راهنمایی برای همکاری>![]()
رونوشت اشعار داریوش![]()
کلمات کلیدی جست و جو![]()
ترفند اینترنت![]()
سیاسی![]()
شعر 2![]()
شعر 3![]()
شعر 4![]()
کدهای جاوا![]()
فوتبال ایران و جهان![]()
حکایت ها و داستان ها![]()
حکایت ها و داستان ها![]()
حکایت ها و داستان ها![]()
حکایت ها و داستان ها![]()
لینک باکس ها![]()
داستان کوتاه![]()
مطالب علمی![]()
مطالب علمی![]()
مطالب علمی![]()
جملات بزرگان![]()
جملات بزرگان![]()
جملات بزرگان![]()
کدهای جاوا اسکریپ![]()
کدهای جاوا اسکریپ![]()
نرم افزارهای هک![]()
تحقیقات(در همه ی موارد)![]()
مقالات![]()
قالب بلگفا![]()
قالب بلگفا![]()
وبلاگ نویسی![]()
پزشکی بهداشتی![]()
موبایل(همه مدل ها)![]()
اخبار![]()
آهنگ های ایرانی![]()
نرم افزار ( قسمت دوم)![]()
نرم افزار (قسمت سوم)![]()
اینترنت![]()
کتابخانه الکترونیک![]()
المپیک 2008 پکن![]()
المپیک 2008 پکن![]()
آموزش html![]()
آموزش های کاربردی![]()
آموزش فوتوشاپ![]()
ترفندهاي ويـنـدوز![]()
ترفندهاي ياهو![]()
كتاب هاي آموزشي![]()
مركز دانلود![]()
فونت![]()
ترینر و سیو بازی ها![]()
اخبار جدید تیم محبوبم سپاهان![]()
کد موزیک درخواستی![]()
کد موزیک درخواستی![]()
اخبار![]()
اخبار![]()
اخبار![]()
سایر![]()
سایر![]()
سایر![]()
آموزش کامل اینترنت در1000پست![]()
آموزش کامل اینترنت در1000پست![]()
آموزش کامل اینترنت در1000پست![]()
ترفند ویندوز![]()
ترفند ویندوز![]()
ترفند ویندوز![]()
کتاب برای موبایل![]()
کتاب برای موبایل![]()
مرداد 1390
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
مطلب شماره: 1461
خبرگزاري فارس: يك حافظ دوست در مراسم رونمايي از قديميترين نسخه يافته شده از غزلهاي حافظ به قرائت حسن انوري از يك بيت معروف شاعر شيراز اعتراض كرد.
به گزارش خبرنگار فارس، اين اعتراض عصر روز گذشته در مراسم رونمايي «نخستين نسخه يافته شده از زمان حيات شاعر» كه در سالن خليج فارس فرهنگسراي نياوران برگزار شد، صورت گرفت.
حسن انوري، پژوهشگر زبان و ادبيات فارسي براي معرفي اين نسخه يافته شده ناچار به مقايسه برخي ابيات ضبط شده در اين نسخه با ابيات ضبط شده در تصحيحات ديگر شد.
وي اين بيت را خواند كه «با مدعي بگوئيد اسرار عشق و مستي ـ تا بيخبر بميرد در درد خودپرستي».
وقتي انوري از كلمه «بگوئيد» در اين بيت استفاده كرد فردي ميانسال در سالن با صداي بلند گفت «شعر را درست بخوانيد آقا!»
انوري به او گفت «اجازه بدهيد.» فرد ميانسال بار ديگر گفت «يعني چي؟ شما سخنراني ميكنيد بايد شعر را درست بخوانيد!»
وي اجازه نداد انوري از قرائت تازه اين بيت در نسخه تازه از غزلهاي حافظ كه در زمان حيات شاعر كتابت شده است، دفاع كند.
علياصغر مهرآيين، مدير فرهنگسراي نياوران براي ساكت كردن اين فرد ميانسال پيش او رفت و انوري هم در همين هنگام بيت را اينطور خواند كه «با مدعي مگوئيد اسرار عشق و مستي ـ تا بيخبر بميرد در درد خودپرستي»
نسخهاي كه روز گذشته رونمايي شد 49 غزل از حافظ را در بر دارد كه در سالهاي 791 و محرم 792 كتابت شده است.
علي فردوسي، رئيس بخش تاريخ دانشگاه نوتردام اين نسخه را در يك مجموعه با مشخصات MS. E. D. Clarke Or. 24 يافته كه در كتابخانه بادليان دانشگاه آكسفورد نگهداري ميشده است.
فردوسي در مقدمه كتابش نوشته است اين مجموعه سال 1809 ميلادي همراه ساير آثار اي. دي. كلارك به كتابخانه بادليان راه يافته است.
به نوشته وي، اين مجموعه بيش از 200 سال در «محلي امن و به دور از تعرض نسخهسازان و نسخهبرداران نگهداري ميشده است.»
فردوسي ميگويد يكي از دلايل ناشناخته ماندن اين نسخه از ديد حافظپژوهان اين بوده كه بخش حافظ آن در دل يك جنگ قرار داشته و مسئولان كتابخانه بادليان به آن توجه نكردهاند.
ديوان حافظ حدود 500 غزل، چند قصيده، دو مثنوي، چندين قطعه و تعدادي رباعي دارد كه تاكنون بيش از 400 بار به اشكال مختلف به زبان فارسي و ديگر زبانها چاپ شده است.
807 هجري قمري قديميترين تاريخي بوده است كه در انجامه نسخههاي خطي ديوان حافظ ضبط شده است.
اما تاريخي كه «نخستين نسخه يافته شده از زمان حيات شاعر» بر خود دارد نشان ميدهد كه غزلهاي مندرج در آن در سالهاي 791 و 792 كتابت شدهاند.
محمدرضا شفيعي كدكني، ايرج افشار و سليم نيساري اصيل بودن اين نسخه خطي و تاريخ آن را تأييد كردهاند.
حسن انوري، پژوهشگر زبان و ادبيات فارسي نيز ميگويد عناويني در اين نسخه به كار رفته است كه نشان ميدهد اشعار در زمان حافظ و اوج روزهاي شاعري وي كتابت شدهاند.
به گفته وي، كاتب در جاي جاي اين نسخه از دعاهايي مانند «دامت توفيقه»، «طيبالله وحده»، «طاب وحده» و «ادامالله فضله» استفاده كرده است.
انوري همچنين ميگويد كاتب براي كتابت شش غزل از دعاهايي براي آمرزش و طلب مغفرت شاعر شيرازي استفاده كرده و اين نشان ميدهد اين غزلها بعد از وفات حافظ كتابت شدهاند.
كاتب جُنگي كه در كتابخانه بادليان دانشگاه آكسفورد نگهداري ميشود شخصي است به نام «علا مرندي» كه به نوشته علي فردوسي در مقدمه اين نسخه اصلش از شهر مرند در نزديكي تبريز بوده است.
علا مرندي در زمان كتابت اين جُنگ در غربت بوده و ظاهراً قصد داشته است آن را به دوست و يا حامياي تقديم كند.
علي فردوسي روز گذشته در پيامي كه به صورت ويدئويي پخش شد گفت اهميت اين مجموعه بيشتر به خاطر آن است كه شعرهاي آن در روزهاي آخر حيات حافظ شيرازي كتابت شدهاند.
در 90 سال اخير كه تصحيح غزلهاي حافظ در ايران شيوع پيدا كرد مصححان تلاش كردهاند به نسخهاي دست يابند كه در زمان شاعر كتابت شده باشد.
يكي از هدفهاي آنها اطلاع از آخرين دستكاريهاي حافظ شيرازي در اشعار خود بوده است.
حافظ طبق اظهارات مجمل فصيحي در كتاب «مجمل فصيحي» و جامي در «نفحات الانس» سال 792 درگذشته است.
علي فردوسي همچنين در پيام خود گفت: 600 سال ميشود كه زندگي ما بي حافظ به سر نشده است و از ديد روانشناسي تاريخي ميتوانم بگويم حافظ، حافظ و نگهدارنده ماست.
سيد محمد خاتمي، رئيس بنياد باران نيز براي رونمايي از «نخستين نسخه يافته شده از زمان حيات شاعر» پيامي فرستاده بود.
خاتمي در پيام خود نوشته بود «حافظ نماد انديشه و ايمان ژرف نگري و بلندنظري و خدابيني ملت و جامعهاي است كه در طول تاريخ با وجود مشكلات فراوان همواره سرافراز مانده است.»
در مراسم رونمايي از اين نسخه آيدين آغداشلو، محمد احصايي، فرهاد فخرالديني، مهدي محقق، نوشآفرين انصاري و شهرام ناظري حضور داشتند.
علي هاشمي، مجري برنامه بعد از غزلخواني يك دختربچه از روي صندلي خود بلند شد و گفت «عدهاي ميگويند چرا به مجلس آتش نميزني؟! اين كار من نيست. شهرام ناظري بايد به مجلس آتش بزند.»
شهرام ناظري هم به روي سن رفت و گفت «ما شرايط قبلي را نداريم. بايد كلي به خودمان برسيم تا بتوانيم يك بيت را با آواز بخوانيم.»
يكي از حاضران گفت «شهرام جان كردي بخوان.» ناظري هم در پاسخ او گفت «محفل حافظ چه ربطي به كردي دارد.»
ناظري بعد از چند لحظه تأمل دو بيت از غزل «در كارگه كون و مكان اين همه نيست ـ باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست» را با آواز خواند.
محمد حاتمي، بازيگر سينما نيز با گريم و لباسي شبيه حافظ شيرازي سعي ميكرد نقش شاعر قرن هشتمي را بازي كند.
تعدادي دختر و پسر نيز پيش از شروع مراسم در سالن خليج فارس و در بين حاضران راه ميرفتند و فال حافظ بين آنها پخش ميكردند و ابياتي از حافظ را ميخواندند.
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 14:7
|
| موضوع:ادبیات ایران
مطلب شماره: 866
|
اندر لطایف روزگار -
| ||||||||||||||
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 16:22
|
| موضوع:ادبیات ایران
مطلب شماره: 437
در ادامه مطلب انها را میخوانید:
هفت پیکر
زندگینامه نظامی
------------------
قسمتی از آن:
هفت پیکر
----------------------------------------------
هفت پیکر یا بهرامنامه چهارمین منظومه نظامی از نظر ترتیب زمانی و یکی از دو شاهکار او از لحاظ کیفیت است. این دفتر رااز جهت ساختار کلی و روال داستانی می توان بر دو بخش متمایز تقسیم کرد:
یکی بخش اول و آخر کتاب درباره رویدادهای مربوط به بهرام پنجم ساسانی از بدو ولادت تا مرگ رازگونه او، که بر پایه روایتی تاریخ گونه است؛ و دیگری بخش میانی که مرکب از هفت حکایت یا اپیزود از زبان هفت همسر او و از زمره حکایات عبرت انگیزی است که دختران پادشاهان هفت اقلیم(منطبق تقسیم قدما) برای بهرام نقل می کنند.
این منظومه آمیزه ای از جنبه حماسی و غنایی است، بدین معنی که بخش هفت گنبد تماما دارای روح غنایی و تخیل رمانتیک است ولی بخش تاریخی گونه، اگر چه سعی شاعر بر ترسیم چهره ای حماسی برای بهرام بوده، آمیزه ای از جنبه حماسی و عناصر غنایی است.
در هفت پیکر زمین و آسمان و جلوه های جمال این دو با هم پیوند می یابد:
از یک سو هفت گنبد است ساخته بر زمین و هفت روز و هفت رنگ و هفت اقلیم و هفت عروس که جملگی زمینی است، و از سوی دیگر نظیره قرار دادن اینها با «هفت» های آسمانی (چون هفت سیاره و هفت فلک)، و واسطه این دو با همدیگر گنبدی است که چرخ زنان آهنگ عروج به گنبد دوار دارد.
هفت پیکر ستایش داد و رفق، و نکوهش ستم و بیراهی است.
در پایان نامه هفت پیکر حکیم درباره کتاب می فرماید:
هفت پیکر (سیاره)، روزهای هفته، رنگها
هفت داستان
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط در 23:22
|
| موضوع:ادبیات ایران
مطلب شماره: 409
نظر نداده بیرون نریا؟؟؟؟
![]()
![]()
![]()
اگه بری خدا سنگت میکنه...
![]()
![]()
![]()
ممنون
![]()
![]()
![]()
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 7:53
|
| موضوع:ادبیات ایران
مطلب شماره: 389
زندگینامه
میرزا محمد علی فرزند میرزا عبدالرحیم بازرگان تبریزی متخلص به صائب و معروف به میرزا صائب بین سالهای 1000-1007 هجری در تبریز به دنیا آمد.
صائب از خاک پاک تبریز است ----- هست سعدی گر از گل شیراز
در 1012 هجری که شاه عباس قلعه تبریز را فتح کرد،پدرش همراه عده ای از بازرگانان ثروتمند از تبریز به اصفهان آمد تا سیاست جدید شاه عباس را که می خواست پایتخت تازه بنیان صفوی را با ثروت و فعالیت بازرگانان رونق
دهد، تحقق یابد. محمد علی در این شهر پرورش یافت و بزرگ شد، در آغاز جوانی به سفر حج مشرف شد و پس از زیارت خانه خدا به آستان بوسی حضرت رضا علیهالسلامتوفیق پیدا کرد.
شکرالله که بعد از سفر حج صائب ----- عهد خود تازه به سلطان خراسان کردم
وقتی به اصفهان برگشت و مدتی در آنجا اقامت کرد،قصد سفر هند کرد. بر خلاف میل پدر و خانواده پایتخت ایران را ترک و راهی هند شد.
در سال 1034 از اصفهان بیرون رفت. آنچه با خود از وطن می برد دفتر شعری بود که وقتی به کابل رسید ،به خدمت ظفر خان والی آنجا رسید و در سایه دوستی و اکرام او آرامش یافت ،به مرتب کردن آن پرداخت و اولین دیوان اشعار خود را سامان داد.
چو زلف سنبل اوراق من پریشان بود
نداشت طره شیرازه روی دیوانم
تو غنچه ساختی اوراق باد برده من
و گرنه خار نمی ماند از گلستانم
در سال 1042 که ظفرخان به امر شاهجهان به نیابت پدرش حاکم کشمیر شد، هنوز صائب و پدرش در هند بودند و ظفرخان را در کشمیر همراهی می کردند، آنان پس از مدتی اقامت در کشمیر عازم ایران شدند. اقامت او در هند حدود نه سال طول کشید.
صائب شهرهای مشهد، قم، کاشان، اردبیل، تبریز را سیاحت کرد، سفری هم در رکاب شاه عباس ثانی به مازندران رفت و صفای این ناحیه بخصوص شهر اشرف (بهشهر) را ستود. در قم به دیدن مولی عبدالرزاق لاهیجی متخلص به فیاض رفت و این دیدار به دوستی انجامید و در سفر کاشان با ملا محسن فیض کاشانی ملاقات و مشاعره کرد.
سال های عمر او به استناد این بیت هشتاد یا متجاوز از هشتاد سال بود.
دو اربعین بسر آمد ز زندگانی من
هنوز در خم گردون شراب نیم رسم
سال وفاتش به نقل از محمد بدیع سمرقندی که سه سال پس از وفات او به اصفهان آمده و قبرش را زیارت کرده است 1087 هجری قمری می باشد. قبر صائب در باغچه ای در اصفهان -در خیابانی که به نام او نامگذاری شده است -قرار دارد.
ویژگیهای فردی
صائب مردی دیندار و معتقد به فرایض و سنن اسلامی بوده است. مذهب او شیعه دوازده امامی است. بعیدنیست که به جهت علاقه و ارادت شدید به مولانا جلال الدین بلخی که در حدود صد غزل به استقبال وی رفته است دچارشور و حالی آشکارشده و از مولانا به «ساغر روحانی»، «آدم عشق»، «مرشد روح»، «شمس حقیقت» و امثال اینها تعبیر کرده است. مثل این بیت:
از گفته مولانا مدهوش شدم صائب
این ساغر روحانی صهبای دگر دارد
در اینکه صائب با آن همه ابیات بلند عارفانه مرد روشن بینی است شکی نیست ولی آیا او صوفی بوده و طریقه ای هم داشته است، نمی توان نظری ابراز کرد زیرا سندی در دست نیست. تنها می گوییم که عرفان صائب، عرفان الهی است.
شماره ابیات او را به اختلاف از هشتاد تا سیصد هزار نوشته اند به علاوه که بیست هزار بیت ترکی هم به او منسوب می دانند.
صائب به شهادت اشعار خود و قول معاصرانش مردی فرشته خو، کم آزار و متواضع بوده، تمام تذکره نویسان از محامد او سخن گفته اند. خوش طینتی او بقدری است که همه شعرای معاصر را در اشعار خود به نحوی مورد ستایش و تشویق قرار داده است و در دیوان وی شاید به بیش از نام پنجاه شاعر برسیم که شعرشان را استقبال کرده و از آنان با تجلیل و محبت نام برده است.
صائب از معدود شاعرانی است که در زمان حیات، آوازه ی سخنش قلمرو زبان دری (ایران، هندوستان، عثمانی) را فتح کردو مشتاقان سخنش از دور و نزدیک و برخی پای پیاده به اصفهان می شتافتند تا به دیدار او برسند. نویسندگان تذکره های نصرآبادی، قصص خاقانی، سرو آزاد، کلمات الشعرا همه استادی او را ستوده اند.
ویژگی سخن
صائب تنها شاعری است که پس از حافظ طریقه ای مستقل و ممتاز دارد.او نماینده کامل سبک زمان و زبان مردم خویش است، محال است بتوان جای او را در این سبک- که دویست سال زبان ادبی ایران و هند و عثمانی بود و بر ذوق و حال مردم بسیاری از این سرزمین ها حکومت می کرد- با سبکی دیگر پر کرد، به عبارت دیگر تمام محسنات سخن شعرایی چون نظیری، طالب آملی و کلیم که هر کدام از جهتی مورد توجه اند در صائب یکجا وجود دارد، پس می توانیم اگر او را فرد اعلای سبک هندی یا اصفهانی و مقتدای شعرای این سبکبدانیم.
از این سبک که قبل از او همه جا به طرز تازه برده می شد پس از او به طرز صائب نام برده شد و تذکره نویسان همه شعرای این شیوه را پیروان طرز صائب بشمار آوردند.
در دوره صفویه شاید هیچ شاعری به اندازه صائب تبریزی نتوانسته است در شعر، مضمون آفرینی کند و شیوه ای نو چه از جهت محتوا و چه از لحاظ ترکیب کلمات و شکل ظاهری شعر و تعبیرات و تشبیهات بیافریند. از این رو صائب را می توان نماینده واقعی شعر دوره صفویه و سبک هندی دانست. او در قالبهای گوناگون، شعر می سراید اما غزل را بیش از انواع دیگر می پسندد.
به نظر او در شعر اصالت با معنی است شاعر باید حرفی برای گفتن داشته باشد و این سخن باید همچون کشف تازه ای اعجاب انگیز باشد. آسان نگری و آسان گذری سخن را بی قدر می سازد. برای یافتن مضمون در جهانی که همه چیز کهنه و مکرر است راهی نیست جز اینکه روش نگریستن و برداشتن نو شود، آن وقت است که از هر حقیقت خارجی و هر دریافت وجدانی مضامین متعدد بدست خواهد آمد.
یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت
در بند آن مباش که مضمون نمانده است
منابع مضمون های صائب انسان است و جهان، خلقیات آدم که خلقت دوگانه دارد، نیمی فرشته و نیمی اهریمن، و جهان که مجموعه ایست از تضادها، جمع نور است و ظلمت و حیات است و ممات، ذهن او مدام می کوشد که نسبتی و رابطه ای بین انسان و طبیعت و طبیعت و انسان برقرار کند. تجربه او در میدان زندگی شخصی و انفرادی نیست تجربه ای کلی است. مثلاً با اینکه آن سیاح تذکره نویس سمرقندی در وصف عمارت و باغ او در عباس آباد اصفهان نوشته است: «رفیع ترین عمارات و وسیع ترین این سراها دولتخانه میرزا صائب است که زبان گفتار از عهده بیان کرد آن بر نمی آید مگر کار شنودن را به دیدن رسد.» سروده است:
دل دشمن به تهی دستی من می سوزد
برق ازین مزرعه با دیده تر می گذرد
چون داغ لاله سوخته نانیست روزیم
آنهم فلک که به خون جگر می دهد مرا
تضادی که در گفته های صائب می بینیم ،حاکی از کوشش او برای یافتن مضامین نو است. این نوع سخن که نمونه کاملش غزل سبک هندی است به سالهای بسیار قبل از صائب حتی به زمانی قبل از خواجه و در حقیقت بعد از سعدی بر می گردد و در عصر صفوی حسن غزل در اختصاص داشتن هر بیت آن یک معنی و اندیشه خاص است.
بیهوده است اگر عشق و شیدایی را در دیوان صائب جستجو کنیم، شور عاشقی سعدی و شیدایی مولانا ابداً در غزل های او نیست.
از موضوعات رایج غزل صائب حسب حال است، حساسیت شدید و بیقراری و شیدایی، مردم گریزی، حیا و نرم خویی، فرار از تقلید و تعریف از خود ،از مشخصه های روحیه صائب است.
آرامگاه صائب تبریزی
عنصر خیال در شعر صائب و شاعران سبک هندی از مهمترین عناصر سبکی است و حضوری گسترده و متنوع در شعر این شاعران دارد.
صورتهای گوناگون بیانی تخیل، همچون تشبیه، استعاره، کنایه و تمثیل به وفور در آثار صائب و ... به چشم میخورد.
ارسال المثل از صنایع مورد توجه صائب و شاعران سبک هندی بود. اما نکته جالب این است که بسیاری از مصرعهای برجسته این گروه از شاعران و به ویژه صائب به خاطر دلنشینی و مقبولیت خاصش در بین مردم در زمان شاعر و پس از او به صورت ضرب المثلهای رایج زبانزد مردم میشد.
.
تمثیل که از ویژگیهای عمده این سبک به شمار میرود، این است که شاعر در یک مصرع، مطلب و مضمونی اخلاقی یا عرفانی است، بیان میکند و در مصرع دوم با ذکر مثالی از طبیعت، اشیا و یا آوردن تصویری محسوس، دلیلی برای اثبات آن میآورد.
. تمثیلات شعر صائب کلیم و بیدل از معروفترین تمثیلات شعر فارسی است:
من از بیقدری خار سر دیوار دانستم
که ناکس کس نمیگردد از این بالانشینیها
ظالم به ظلم خویش گرفتار میشود
از پیچ و تاب نیست رهایی کمند را
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
جسم خاکی مانع عمر سبک رفتار نیست
پیش این سیلاب کی دیوار میماند به جا
تعداد بالای ردیفهای اسمی در شعر صائب، از دیگر ممیزات شعر او به سبک هندی است. ردیفهای اسمی از علل عمده توسعه خیال در شعر است؛ چرا که شاعر ناچار میشود در هر بیت تصویری بسازد که به نوعی با ردیف ارتباط دارد، ردیفهایی نظیر: رقص، خط، شمع، حرف، گل، صبح، رنگ و آفتاب مکرر مورد استفاده صائب است .
مطالعه آثار متقدمین گاه به نوعی داد و ستد ادبی (و یا گفتگو) منجر میشود. جواب دادن به شعر یکدیگر داد و ستدی ازاین نوع بود .
نظری گذرا به دیوان صائب نشان میدهد که این شاعر بزرگ چه مقدار تتبع و تأمل در آثار شاعران متقدم و معاصر خود داشته است:
فتاد تا به ره طرز مولوی، صائب
سپند شعله فکرش شدهست کوکبها
این جواب آن غزل صائب، که میگوید کلیم
هر چه جانکاه است در این راه، دلخواه من است
ز بلبلان خوش الحان این چمن صائب
مرید زمزمه حافظ خوش الحان باش
صائب از درد سر هر دو جهان باز رهی
سر اگر در ره عطار نشابور کنی
این غزل را از حکیم غزنوی بشنو تمام
تا بدانی نطق صائب پیش نطقش الکن است
صائب به تماشا و تفریح جهان آمده است و در این تماشا، دیدنیهای طبیعت را با برخی از مفاهیم و مضامین موجود در زندگی انسانی بیان می کند.
شعر وی با عموم مخاطبان ارتباط برقرار میکند و این ارتباط به قدری صمیمی است که مخاطب احساس میکند به مضمون اندیشه شاعر قبلا اندیشیده ؛ اما توان بیان آن را در خود نمییافته است.
نمونه اثر
از بس مکدرست در این روزگار صبح
از دل نمیکشد نفس بیغبار صبح
رخسار نو خط تو خوش آمد به دیدهاش
از شب کشیده سرمه دنبالهدار صبح
گلدسته بهشت برین، روی تازه است
برگ شکوفهای است از این شاخسار صبح
تر میکند به خون شفق نان آفتاب
از راستی، چه میکشد از روزگار صبح
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط در 20:19
|
| موضوع:ادبیات ایران
مطلب شماره: 387
زندگينامه
افضل الدين ابراهيم بن علي خاقاني حقايقي يكي از بزرگترين شاعران ايران است كه رقيب انوري در قصيده سرايي مي باشد. پدرش به شغل درودگري مشغول بود كه خاقاني بارها در اشعار خود به درودگري پدرش اشاره كرده است و مادرش از مسيحياني بوده كه اسلام آورده و مسلمان شده است. عموي او كافي الدين عمر بن عثمان مردي طبيب و فيلسوف بود كه خاقاني تا سن 25 سالگي تحت نظر او بود كه بارها او از عمويش به نيكي ياد كرده است. بعد از اينكه او علوم ادبي و حكمي را نزد عمويش فرا گرفت به خدمت ابوالعلاء گنجوي كه در زمان خود شاعر بزرگي بوده رسيد و به فراگيري فنون شاعري پرداخت.
ابو العلاء گنجوي شاعر دربار شروان شاه بود كه بعدها او به احترام درخواست استاد خود ابوالعلاء و همچنين به احترام خاقان يا حكمران شيروان تخلص حقايقي را به خاقاني تبديل كرد. بعد از وارد شدن به خدمت خاقان فخر الدين فريدون شروانشاه خاقاني از شاعران دربار شروانشاهان شد و هدايا و صله هاي گرانبها و بسياري دريافت كرد. ولي بعد از مدتي از خدمت در دربار خسته شد و به اميد ديدار با استادان خراسان و دربارهاي ديگر آرزوي سفر به عراق و خراسان را كرد ولي شروانشاه اجازه نداد كه او به اين سفر برود و همين تصميم باعث ناراحتي شاعر شد و او پنهاني به سمت عراق حركت كرد؛ اما در نزديكي ري بيمار شد و نتوانست به سفر خود ادامه بدهد به ناچار بازگشت و مدتي را در حبس گذراند. پس از آزاد شدن به قصد حج و زيارت خانه خدا از شروانشاه اجازه خواست و پس از كسب اجازه سفر خود را آغاز نمود و در اين سفر بود كه ايوان مداين را در نزديكي بغداد ديد و آن قصيده معروف خود را در اين باره سرود.
هنگامي كه خاقاني از سفر حج بازگشت و به دربار شروانشاه آمد بنا بر دلايل نامعلومي بين او و شروانشاه تيرگي و كدورتي به وجود آمد كه باعث به حبس كشيدن اين شاعر شد و بعد از مدتي با اصرار عزالدوله نجات يافت كه حبس خاقاني باعث سرودن چند قصيده حبسيه زيبا شد كه بسيار معروف است.
خاقاني بعد از آزاد شدن به سفر حج رفت و در هنگام بازگشت به شروان، پسرش را كه جواني به نام رشيدالدين بود از دست داد و بعد از مدتي همسرش را نيز از دست داد كه اين حوادث باعث شد كه خاقاني از دربار كناره بگيرد و گوشه گير شود و در اواخر عمر در تبريز زندگي مي كرد و در همان شهر در سال 595 ﻫ . ق دارفاني را وداع گفت و در مقبرة الشعرا، در محله سرخاب تبريز مدفون شد.
در مورد خاقاني گفته شده كه بين او و استادش ابوالعلاء گنجوي كه او را به دربار كشاند و باعث پيشرفت او شد در سالهاي بعد دشمني پيش آمد كه تاريخ نويسان گفته اند به علت پيشرفتها و معروفيتي كه خاقاني در زمينه شعر و شاعري پيدا كرد استاد او يعني ابوالعلاء نسبت به او حسادت مي ورزيد و بارها شاعر جوان را مورد استهزا قرار داد و شاعر جوان هم نسبت به او نيز هجونامه اي سروده است. خاقاني در طول حيات خود نه تنها به مدح شروانشاه پرداخته بلكه امراي ديگر را نيز مدح گفته مانند خواررزمشاهيان. از شاعران معاصر خود با چند تن روابطي دوستانه و يا دشمني داشته و همچنين با نظامي و رشيدالدين وطواط نيز هم دوره بوده است. او با نظامي رابطه دوستانه و محكمي داشته ولي با رشيدالدين ابتدا روابطي خوب داشته ولي بعد به دشمني تبديل شد. كمتر شاعري مانند خاقاني مي باشد كه در زمان خود با عده ایي از شاعران و عالمان زمان خود روابط نزديك داشته و به آن درجه از معروفيت رسيده باشد.
ويژگي سخن
خاقاني از جمله بزرگترين شاعران قصيده گوي ايران و يكي از بزرگان ادب فارسي است. قصيده هاي او و ساير اشعارش از شيوايي و فصاحت و تعبيرات و كنايه هاي بسيار ظريف و مشكل برخوردار است كه براي فهم آن مانند اشعار انوري به تفسير مشروح نيازمند است. خاقاني به علت اينكه در اغلب علوم و اطلاعات زمان خود احاطه داشته توانسته است مضامين علمي خاصي در شعر ايجاد كند كه قبل از او، اين روش در شعر سابقه نداشته و همچنين او در شعر فارسي از كلمات و لغات عربي بسياري استفاده كرد كه تمام اينها سبب شده كه در ظاهر فهم اشعارش مشكل شود. او شاعري بسيار حساس و زود رنج بوده كه حوادث و وقايع روزگار، وي را سخت تحت تأثير قرار مي داد تا آنجا كه در تمام قصايدش از بي وفايي مردم و بد روزگار شكوه مي كند چون او هم رنج زندان و هم ماتم از دست دادن عزيزان خود را ديده و همين امر باعث شده كه او مراثي را بسرايد كه اشعار مراثي او واقعاً ساده و از دل بر آمده و نشان دهنده احساسات دروني او مي باشد.
معرفي آثار
او داراي ديوان اشعاري است كه شامل قصايد و مقطعات و ترجيعات و غزلها و رباعيات است و يك مثنوي نامه به نام تحفة العراقين دارد كه به نام جمال الدين ابو جعفر محمد بن علي اصفهاني - وزير و از رجال معروف قرن ششم - سروده است كه اين منظومه را خاقاني در شرح نخستين مسافرت خود به مكه و عراقين (عراق عرب و عراق عجم) سروده و در ذكر هر شهر از رجال و معاريف آن ياد كرده و در آخر هر كدام ابياتي را به مناسبت موضوع آورده است كه اين مثنوي نامه علاوه بر مشخصات ذكر شده داراي مضامين عارفانه نيز هست.
***
گزيده اي از اشعار
صبحدم چون كله بندد آه دودآساي من
چون شفق در خون نشيند چشم شب پيماي من
مجلس غم ساخته است و من چو بيد سوخته
تا به من رواق كند مژگان مي پالاي من
تير باران سحر دارم سپر چون نفگند
اين كهن گرگ خشن باراني از غوغاي من
اين خماهن گون كه چون ريم آهنم پالود و سوخت
شد سكاهن پوشش از درد دل در واي من
مار ديدي در گياپيچان كنون در غار غم
مار بين پيچيده بر ساق گيا آساي من
اژدها بين حلقه گشته خفته زير دامنم
ز آن نجنبم ترسم آگه گردد اژدرهاي من
تا نترسند اين دو طفل هندو اندر مهد چشم
زير دامن پوشم اژدرهاي جان فرساي من
دست آهنگر مرا در مار ضحاكي كشيد
گنج افريدون چه سود اندر دل داناي من
آتشين آب از خوي خونين برانم تا به كعب
كه آسيا سنگي است بر پاي زمين پيماي من
حبيب من بر صد ره خارا عتابي شد ز اشك
كوه خارا زير عطف دامن خاراي من
روي خاك آلود من چون كاه بر ديوار حبس
از رخم كهگل كند اشك زمين انداي من
چون كنار شمع بيني ساق من دندانه دار
ساق من خاييد گويي بخت دندان خاي من
تا كه لرزان ساق من بر آهنين كرسي نشست
مي بلرزد ساق عرش از آه صور آواي من
بوسه خواهم داد و يحك بند پند آموز را
لاجرم زين بند چنبردار شد بالاي من
در سيه كاري چوشب روي سپيد آرم چو صبح
پس سپيد آيد سيه خانه به شب مأواي من
پشت بر ديوار زندان روي بر بام فلك
چون فلك شد پر شكوفه نرگس بيناي من
محنت و من روي در روي آمده چو جوز مغز
فندق آسا بسته روزن سقف و محنت زاي من
غصه هر روز و يارب يارب هر نيمه شب
تا چه خواهد كرد يارب يارب شبهاي من
هست چون صبح آشكارا كاين صباح چند را
بيم صبح رستخيزست از شب يلداي من
روزه كردم نذر چون مريم كه هم مريم صفاست
خاطر روح القدس پيوند عيسي زاي من
نيست بر من روزه در بيماري دل ز آن مرا
روزه باطل مي كند اشك دهان آلاي من
اشك چشمم در دهان افتد گه افطار از آنك
جز كه آب گرم پستي نگذرد از ناي من
پاي من گويي بدرد كج روي مأخوذ بود
پاي را اين دردسر بود از سر سوداي من
ز آنكه داغ آهنين آخر دواي دردهاست
ز آتشين آه من آهن داغ شد بر پاي من
ني كه يك آه مرا هم صد موكل بر سر است
ور نه چرخشي مشبك ز آه پهلو ساي من
***
شاهد روز از نهان آمد برون خوانچه زر ز آسمان آمد برون
چهره آن شاهد زربفت پوش از نقاب پرنيان آمد برون
نقب در ديار مشرق برد صبح خشت زرين ز آن ميان آمد برون
شاه انجم از قباي فستقي همچو فستق ز استخوان آمد برون
نعره مرغان بر آمد كالصبوح بيدلي از بند جان آمد برون
بامدادان سوي مسجد مي شدم پيري از كوي مغان آمد برون
من به بانگ مؤذنان كز خمكده بانگ مرغ زند خوان آمد برون
عاشقي توبه شكسته همچو من از طواف خم ستان آمد برون
دست من بگرفت و اندر خانه برد با من از راز نهان آمد برون
گفت مي خور تا برون آيي زپوست لاله نيز از پوست ز آن آمد برون
مي خوري به كز ريا طاعت كني گفتم و تير از كمان آمد برون
پاي رندان بوسه زن خاقانيا خاصه پا كز جهان آمد برون
***
خاقانيا چو آب رخت رفت در سؤال مستان نوال كس كه وبال آشناي اوست
بر خستگي دل مطلب مرهم قبول نه دل نه مرهمي كه جراحت فزاي اوست
آن را كه بشكنند نوازش كنند باز يعني كه چون شكست نوازش دواي اوست
پنداري آن شتر كه شكستند گردنش پر زر از آن كنند كه آن خونبهاي اوست
گيرم كه كان زر شود آن گردن شتر او را زر چه سود كه سودش بقاي اوست
***
ز آن زلف مشك رنگ نسيمي به ما فرست يك بوي سر به مهر به دست صبا فرست
ز آن لب كه تا ابد مدد جان ما از اوست نوشي به عاريت ده و بوسي عطا فرست
چون آگهي كه شيفته و كشته توايم روزي براي ما زي و ريزي به ما فرست
بندي ز زلف كم كن و زنجير ما بساز قندي ز لب بدزد و خونبها به ما فرست
بردار پرده از رخ و از ديده هاي ما نوري كه عاريه است به خورشيد وافرست
گاهي به دست خواب پيام وصال ده گه بر زبان باد سلام وفا فرست
خاقاني از تو دارد هر دم هزار درد آخر از آن هزار يكي را دوا فرست
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط در 20:12
|
| موضوع:ادبیات ایران
مطلب شماره: 386
زندگی نامه
سعدی تخلص و شهرت «مشرف الدین» ، مشهور به «شیخ سعدی» یا «شیخ شیراز» است.
درباره نام و نام پدر شاعر و هم چنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است.
سال تولد او را از 571 تا 606 هجری قمری احتمال داده اند و تاریخ درگذشتش را هم سالهای 690 تا 695 نوشته اند.
سعدی در شیراز پای به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش در گذشت.
آنچه مسلم است اغلب افراد خانواده وی اهل علم و دین و دانش بودند.
سعدی خود در این مورد می گوید:
همه قبیله ی من، عالمان دین بودند ------- مرا معلم عشق تو، شاعری آموخت
سعدی پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت.
او در نظامیه بغداد که مهمترین مرکز علم و دانش آن زمان به حاسب می آید در درس استادان معروفی چون سهروردی شرکت کرد.
سعدی پس از این دوره به حجاز، شام و سوریه رفت و در آخر راهی سفر حج شد.
او در شهرهای شام (سوریه امروزی) به سخنرانی هم می پرداخت ولی در همین حال، بر اثر این سفرها به تجربه و دانش خود نیز می افزود.
سعدی در روزگار سلطنت "اتابک ابوبکر بن سعد" به شیراز بازگشت و در همین ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید و به نام «اتابک» و پسرش سعد بن ابوبکر کرد.
برخی معتقدند که او لقب سعدی را نیز از همین نام "سعد بن ابوبکر" گرفته است.
پس از از بین رفتن حکومت سلغریان، سعدی بار دیگر از شیراز خارج شد و به بغداد و حجاز رفت.
در بازگشت به شیراز، با آن که مورد احترام و تکریم بزرگان فارس بود، بنابر مشهور به خلوت پناه برد و مشغول ریاضت شد.
سعدی، شاعر جهاندیده، جهانگرد و سالک سرزمینهای دور و غریب بود؛ او خود را با تاجران ادویه و کالا و زئران اماکن مقدس همراه می کرد. از پادشاهان حکایتها شنیده و روزگار را با آنان به مدارا می گذراند.
سفاکی و سخاوتشان را نیک می شناخت و گاه عطایشان را به لقایشان می بخشید. با عاشقان و پهلوانات و مدعیان و شیوخ و صوفیان و رندان به جبر و اختیار همنشین می شد و خامی روزگار جوانی را به تجربه سفرهای مکرر به پختگی دوران پیری پیوند می زد.
سفرهای سعدی تنها جستجوی تنوع، طلب دانش و آگاهی از رسوم و فرهنگهای مختلف نبود؛ بلکه هر سفر تجربه ای معنوی نیز به شمار می آمد.
سنت تصوف اسلامی همواره مبتنی بر سیر و سلوک عارف در جهان آفاق و انفس بود و سالک، مسافری است که باید در هر دو وادی، سیری داشته باشد؛ یعنی سفری در درون و سفری در بیرون.
وارد شدن سعدی به حلقه شیخ شهاب الدین سهروردی خود گواه این موضوع است.
ره آورد این سفرها برای شاعر، علاوه بر تجارب معنوی و دنیوی، انبوهی از روایت، قصه ها و مشاهدات بود که ریشه در واقعیت زندگی داشت؛ چنان که هر حکایت گلستان، پنجره ای رو به زندگی می گشاید و گویی هر عبارتش از پس هزاران تجربه و آزمایش به شیوه ای یقینی بیان می شود. گویی، هر حکایت پیش از آن که وابسته به دنیای تخیل و نظر باشد، حاصل دنیای تجارب عملی است.
شاید یکی از مهم ترین عوامل دلنشینی پندها و اندرزهای سعدی در میان عوام و خواص، وجه عینی بودن آنهاست. اگرچه لحن کلام و نحوه بیان هنرمندانه آنها نیز سهمی عمده در ماندگاری این نوع از آثارش دارد.
از سویی، بنا بر روایت خود سعدی، خلق آثار جاودانی همچون گلستان و بوستان در چند ماه، بیانگر این نکته است که این شاعر بزرگ از چه گنجینه ی دانایی، توانایی، تجارب اجتماعی و عرفانی و ادبی برخوردار بوده است.
آثار سعدی علاوه بر آن که عصاره و چکیده اندیشه ها و تأملات عرفانی و اجتماعی و تربیتی وی است، آیینه خصایل و خلق و خوی و منش ملتی کهنسال است و از همین رو هیچ وقت شکوه و درخشش خود را از دست نخواهد داد.
ویژگی های آثار سعدی
آنچه که بیش از هر ویژگی دیگر آثار سعدی شهرت یافته است، "سهل و ممتنع" بودن است.
این صفت به این معنی است که اشعار و متون آثار سعدی در نظر اول "سهل" و ساده به نظر می رسند و کلمات سخت و نارسا ندارد.
در طول قرن های مختلف، همه ی خوانندگان به راحتی با این آثار ارتباط برقرار کرده اند.
اما آثار سعدی از جنبه ی دیگری، "ممتنع" هستند و کلمه ی "ممتنع" در اینجا یعنی دشوار و غیرقابل دسترس.
وقتی گفته می شود شعر سعدی "سهل و ممتنع" است یعنی در نگاه اول، هر کسی آثار او را به راحتی می فهمد ولی وقتی می خواهد چون او سخن بگوید می فهمد که این کار سخت و دشوار و هدفی دست نیافتنی است.
بعضی دیگر از ویژگی های آثار سعدی عبارتند از:
نکات دستوری
نکات دستوری در آثار سعدی به صحیح ترین شکل ممکن رعایت شده است.
عنصر وزن و موسیقی، منجر به از بین رفتن یا پیش و پس شدن ساختار دستوری در جملات نمی شود و سعدی به ظریف ترین و طبیعی ترین حالت ممکن در لحن و زبان، با وجود تنگنای وزن، از عهده این کار برمی آید.
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد، همچنان دشوار نیست
نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد
قصه دل می نویسد حاجت گفتار نیست
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت، که سر زخاک برآرم
به گفتگوی تو خیزم، به جستجوی تو باشم
حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم
ایجاز
ایجاز یعنی خلاصه گویی و یا پیراستن شعر از کلمات زاید و اضافی.
دوری از عبارت پردازی های بیهوده ای که نه تنها نقش خاصی در ساختار کلی شعر بلکه از زیبایی کلام نیز می کاهند، در شعر و کلام سعدی نقش ویژه ای دارد.
از سویی این ایجاز که در نهایت زیبایی است، منجر به اغراق های ظریف تخیلی و تغزلی می شود و زبان شعر را از غنایی بیشتر برخوردار می کند.
در شعر سعدی هیچ کلمه ای بدون دلیل اضافه یا کم نمی شود.
گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
به دلت کز دلم به در نکنم
سخت تر زین مخواه سوگندی
ریش فرهاد بهترک می بود
گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی ...
ایجاز سعدی، ایجاز میان تهی و سبک نیست، بلکه پراز اندیشه و درد است.
در دو حکایت زیر از "گلستان" به خوبی مشاهده می شود که سعدی چه اندازه از معنی را در چه مقدار از سخن می گنجاند:
حکایت: پادشاهی پارسایی را دید، گفت: «هیچت از ما یاد آید؟» گفت: «بلی، وقتی که خدا را فراموش می کنم.»
حکایت: یکی از ملوک بی انصاف، پارسایی را پرسید: «از عبادتها کدام فاضلتر است؟» گفت: «تو را خواب نیمروز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.»
موسیقی
سعدی از موسیقی و عوامل موسیقی ساز در سبک و زبان اشعارش سود می جوید. وی اغلب از اوزان عروضی استفاده میکند.
علاوه بر اوزان عروضی، شاعر به شیوه مؤثری از عواملی بهره می برد که هر کدام به نوعی موسیقی کلام او را افزایش می دهند؛ عواملی همچون انواع جناس، هم حروفیهای آشکار و پنهان، واج آرایی، تکرار کلمات، تکیه های مناسب، موازنه های هماهنگ لفظی در ادبیات و لف و نشرهای مرتب و ...
استفاده از این عناصر به گونه ای هنرمندانه و زیرکانه صورت می گیرد که شنونده یا خواننده شعر او پیش از آن که متوجه صنایع به کار رفته در شعر او شود، جذب زیبایی و هماهنگی و لطافت آنها می شود.
در غزل زیر سعدی نهایت استفاده را از عوامل موسیقی زای زبان برده است، بی آن که سخنش رنگ تکلف و تصنع به خود بگیرد.
تکرارهای هنرمندانه ی کلمات، هم حروفی ها و وزن مناسب شعر و همچنین لحن عاطفی و تعزلی کلام سعدی را چون شربتی شیرین و گوارا به جان خواننده می ریزد:
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن تست
باز آ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود، هم بر آن سریم
گفتی زخاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
طنز و ظرافت
طنز و ظرافت جایگاه ویژه ای در ساختار سبکی آثار سعدی دارد.
البته خاستگاه این طنز به نوع نگاه و تفکر این شاعر بزرگ بر می گردد. طنز سعدی، سرشار از روح حیات و سرزندگی است.
سعدی به یاری لحن طنز، خشکی را از کلام خود می گیرد و شور و حرکت را بدان باز می گرداند.
با همین طنز، تیغ کلامش را تیز و برنده و اثرگذار می کند.
طنز، نیش همراه با نوش است؛ زخمی در کنار مرهم. سالها بعد، لسان الغیب، حافظ شیرازی ابعاد عمیق دیگری به طنز شاعرانه بخشید و از آن در شعر خود استفاده ها برد:
با محتسب شهر بگویید که زنهار
در مجلس ما سنگ مینداز که جام است
یا
کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی
به نقد اگر نکُشد عشقم، این سخن بکشد
آثار سعدی
از سعدی آثار گوناگونی به نظم و نثر موجود است که عبارتند از:
1- بوستان یا سعدی نامه، که در واقع اولین اثر اوست و در سال 655 تمام شده است. گویا سعدی آن را در ایام سفر خود سروده و هم چون ارمغانی در سال ورود خود به وطن بر دوستانش عرضه کرده است.
موضوع این کتاب که از عالی ترین آثار قلم توانای سعدی و یکی از شاهکارهای شعر فارسی است، اخلاق و تربیت و سیاست و اجتماعیات است.
این کتاب ده بخش دارد به نام های: عدل، احسان، عشق، تواضع، رضا، ذکر، تربیت، شکر، توبه، مناجات و ختم کتاب.
سعدی این کتاب را که حدود چهارهزار بیت دارد به نام اتابک ابوبکر بن سعد کرده است.
2- گلستان، شاهکار نویسندگی و بلاغت فارسی است که سعدی آن را در سال 656 تألیف کرده است.
3- قصاید عربی، که حدود هفتصد بیت می شود و شامل موضوعات غنایی و مدح و اندرز و مرثیه است.
4- قصاید فارسی، در ستایش پروردگار و مدح و اندرز و نصیحت بزرگان و پادشاهان معاصر سعدی است.
5- مراثی، شامل چند قصیده بلند در رثای مستعصم بالله -آخرین خلیفه عباسی که به فرمان هلاکو کشته شد- و نیز مرثیه هایی برای چند تن از اتابکان فارس و وزرای آن زمان است.
6- ملمعات و مثلثات و ترجیعات: که شمال اشعاری در قالب های خاص مانند ترجیع بند و ... است.
7- غزلیات، که خود شامل چهار بخش است؛ طیبات، بدایع، خواتیم و غزلیات قدیم.
8- مجالس پنجگانه، این کتاب به نثر است و در بردارنده ی خطابه ها و سخنرانی های سعدی است.
هر چند موضوع آن ارشاد و نصیحت است اما از لحاظ جوهر نویسندگی به پای گلستان نمی رسد.
9- نصیحة الملوک، در پند و اخلاق و چندین رساله ی دیگر به نثر در موضوعات گوناگون.
10- صاحبیه، که مجموعه چند قطعه فارسی و عربی است و بیشتر آنها در ستایش شمس الدین صاحب دیوان جوینی وزیر دانشمند دوست عصر اتابکان است و به همین دلیل آن را "صاحبیه" نامیده است.
11- خبیثات، مجموعه ای است از اشعار هزل آمیز، که هر چند اغلب آنها خوشایند نیست ولی چند غزل و رباعی دارد که نمونه ای از لطیفه های آن دوران هستند و از این جهت قابل بررسی اند.
مجموعه ی این آثار "کلیات سعدی" نامیده می شود. که تحت همین عنوان بارها بارها چاپ شده است.
نمونه آثار
نمونه ی شعر از "بوستان"
سگی پای صحرانشینی گزید
به خشمی که زهرش ز دندان چکید
شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دختری بود خورد
پدر را جفا کرد و تندی نمود
که آخر تو را نیز دندان نبود؟
پس از گریه مرد پراگنده روز
بخندید کای مامک دلفروز
مرا گر چه هم سلطنت بود بیش
دریغ آمدم کام و دندان خویش
محالست اگر تیغ بر سر خورم
که دندان به پای سگ اندربرم
توان کرد با ناکسان بدرگی
ولیکن نباید ز مردم سگی
نمونه ای از غزل سعدی
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط در 20:9
|
| موضوع:ادبیات ایران
مطلب شماره: 384
غزل رودکی وار، نیکو بود
غزلهای من رودکی وار نیست
اگر چه بپیچم به باریک و هم
بدین پرده اندر مرا راه نیست
"عنصری"
زندگینامه
رودکی، ابوعبدالله جعفر فرزند محمد فرزند حکیم فرزند عبدالرحمان فرزند آدم.
از کودکی و چگونگی تحصیل او آگاهی چندانی به دست نیست. در 8 سالگی قرآن آموخت و آن را از بر کرد و از همان هنگام به شاعری پرداخت.
َ
برخی می گویند در مدرسه های سمرقند درس خوانده است. آنچه آشکار است، وی شاعری دانش آموخته بود و تسلط او بر واژگان فارسی چندان است که هر فرهنگ نامه ای از شعر او گواه می آورد.
رودکی از روزگار جوانی آوازی خوش داشت، در موسیقی و نوازندگی چیره دست و پر آوازه بود. وی نزد ابوالعنک بختیاری موسیقی آموخت و همواره مورد ستایش او بود، آن چنان که استاد در روزگار کهنسالی چنگ خود را به رودکی بخشید. رودکی در همان دوره شعر نیز می سرود. شعر و موسیقی در سده های چهارم و پنجم همچون روزگار پیش از اسلام به هم پیوسته بودند و شعر به همراه موسیقی خوانده می شد. شاعران بزرگ آنانی بودند که موسیقی نیز می دانستند.
از هم عصران رودکی ،منجیک ترمذی (نیمه دوم سده چهارم) و پس از او فرخی (429 ق) استاد موسیقی زمانه خویش بودند. شاعران، معمولاً قصیده هایشان را با ساز و در یکی از پرده های موسیقی می خواندند. هرکس که صدایی خوش نداشت یا موسیقی نمی دانست، از راوی می خواست تا شعرش را در حضور ممدوح بخواند. رودکی، شعرش را با ساز می خواند .
رفته رفته آوازه رودکی به دربار سامانیانرسید و نصربن احمد سامانی (301 ـ 331 ق) او را به دربارفرا خواند. برخی بر این گمانند که او پیش از نصربن احمد به دربار سامانیان رفته بود، در آنجا بزرگترین شاعر دربار سامانی شد. در آن روزگار در محیط ادبی، علمی، اقتصادی و اجتماعی فرارود، آن چنان تحولی شگرف روی داده بود که دانش پژوهان، آن دوره را دوران نوزایی (رسانس) ایرانی می نامند.
بر بستر چنین زمینه مناسب اقتصادی، اجتماعی و برپایه دانش دوستی برخی از پادشاهان سامانی، همچنین با تلاش و خردمندی وزیرانی دانشمند و کاردان چون ابوالفضل بلعمی (330 ق) و ابوعلی محمد جیهانی (333 ق)، بخارا به صورت مرکز بزرگ علمی، ادبی و فرهنگی درآمد.
دربار سامانیان، محیط گرم بحث و برخورد اندیشه شد و شاعران و فرهنگمداران از راههای دور و نزدیک به آنجا روی می آوردند.
بهترین آثار علمی، ادبی و تاریخی مانند شاهنامه منصوری، شاهنامه ابوالمؤید بلخی (سده چهارم هجری)، عجایب البلدان، حدود العالم من المشرق الی المغرب در جغرافیا، ترجمه تفسیر طبری که چند تن از دانشمندان فراهم کرده اند، ترجمه تاریخ طبری از ابوعلی بلعمی، آثار ابوریحان بیرونی (440 ق) وابوعلی سینا (428 ق) در روزگار سامانیان پدید آمدند. دانشمندان برجسته ای مانند محمد زکریای رازی (313 ق) ابونصر فارابی (339)، ابوریحان بیرونی، ابوعلی سینا و بسیاری از شاعران بزرگ مانند فردوسی (410/416 ق) در این روزگار یا متأثر از آن برآمده اند.
بزرگترین کتابخانه در آن دوران در بخارا بود که ابوعلی سینا آن را دید و گفت که نظیر آن را هرگز ندیده است. تأثیر این تحول، نه تنها در آن دوره که در دوران پس از آن نیز پیدا است. رودکی فرزند چنین روزگاری است. وی در دربار سامانی نفوذی فراوان یافت و به ثروتی افزون دست یافت. نفوذ شعر و موسیقی او در دربار نصربن احمد چندان بود که داستان بازگشت پادشاه از هرات به بخارا، به خوبی بیانگر آن است.
هنگامی که نصربن احمد سامانی به هرات رفته، دیرگاهی در آن دیار مانده بود، هیچ کس را یارای آن نبود تا از پادشاه بخواهد که بخارا بازگردد؛ درباریان از رودکی خواستند تا او این وظیفه دشوار را بپذیرد.رودکی شعر پر آوازه « بوی جوی مولیان آید همی ـ یاد یار مهربان آید همی » را سروده است.
درباریان و شاعران، همه او را گرامی می داشتند و بزرگانی چون ابوالفضل بلعمی و ابوطیب مصعبی صاحب دیوان رسالت، شاعر و فیلسوف. شهید بلخی (325 ق) و ابوالحسن مرادی شاعر با او دوستی و نزدیکی داشتند.
گویند که وی از آغاز نابینا بود، اما با بررسی پروفسور گراسیموف (1970 م) بر جمجمه و استخوانهای وی آشکار گردید که در دوران پیری با فلز گداخته ای چشم او را کور کرده اند، برخی استخوانهایش شکسته بود و در بیش از 80 سالگی درگذشت.
رودکی گذشته از نصربن احمد سامانی کسان دیگری مانند امیر جعفر بانویه از امیران سیستان، ابوطیب مصعبی، خاندان بلعمی، عدنانی، مرادی، ابوالحسن کسایی، عماره مروزی و ماکان کاکی را نیز مدح کرده است.
از آثار او بر می آید که به مذهب اسماعیلی گرایش داشته است؛ شاید یکی از علتهای کور شدن او در روزگار پیری، همین باشد.
با توجه به مقاله کریمسکی، هیچ بعید به نظر نمی رسد که پس از خلع امیر قرمطی، رودکی را نیز به سبب هواداری از قرمطیان و بی اعتنایی به مذهب رایج زمان کور کرده باشند.
آنچه مسلم است زندگی صاحبقران ملک سخن ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی در هاله ای از رمز و راز پوشیده شده است و با اینکه بیش از هزار و صد سال از مرگ او می گذرد، هنوز معماهای زندگی او حل نشده و پرده ای ابهام بر روی زندگی پدر شعر فارسی سایه گسترده است.
رودکی در پیری با بی اعتنایی دربار روبرو شد و به زادگاهش بازگشت؛ شعرهای دوران پیری او، سرشار از شکوه روزگار، حسرت از گذشته و بیان ناداری است. رودکی از شاعران بزرگ سبک خراسانی است. شعرهای اندکی از او به یادگار مانده، که بیشتر به صورت بیتهایی پراکنده از قطعه های گوناگون است.
سیری در آثار
کامل ترین مجموعه عروض فارسی، نخستین بار در شعرهای رودکی پیدا شد و در همین شعرهای باقی مانده، 35 وزن گوناگون دیده می شود. این شعرها دارای گشادگی زبان و توانایی بیان است. زبان او، گاه از سادگی و روانی به زبان گفتار می ماند.
جمله های کوتاه، فعلهای ساده، تکرار فعلها و برخی از اجزای جمله مانند زبان محاوره در شعر او پیداست. وجه غالب صور خیال در شعر او، تشبیه است.
تخیل او نیرومند است. پیچیدگی در شعر او راه ندارد و شادی گرایی و روح افزایی، خردگرایی، دانش دوستی، بی اعتبار دانستن جهان، لذت جویی و به خوشبختی اندیشیدن در شعرهای او موج می زند.
وی نماینده کامل شعر دوره سامانی و اسلوب شاعری سده چهارم است. تصویرهایش زنده و طبیعت در شعر او جاندار است. پیدایش و مطرح کردن رباعی را به او نسبت می دهند. رباعی در بنیاد، همان ترانه هایی بود که خنیاگران می خوانده اند و به پهلویات مشهور بوده است؛ رودکی به اقتضای آوازه خوانی به این نوع شعر بیشتر گرایش داشته، شاید نخستین شاعری باشد که بیش از سایر گویندگان روزگارش در ساختن آهنگها از آن سود برده باشد. از بیتها، قطعه ها، قصیده ها و غزلهای اندکی که از رودکی به یادگار مانده، می توان به نیکی دریافت که او در همه فنون شعر استاد بوده است.
معرفی آثار
تعداد شعرهای رودکی را از صدهزار تا یک میلیون بیت دانسته اند؛ آنچه اکنون مانده، بیش از 1000 بیت نیست که مجموعه ای از قصیده، مثنوی،قطعه و رباعی را در بر می گیرد. از دیگر آثارش منظومه کلیله و دمنه است که محمد بلعمی آن را از عربی به فارسی برگرداند و رودکی به خواسته امیرنصر و ابوالفضل بلعمی آن را به نظم فارسی در آورده است (به باور فردوسی در شاهنامه، رودکی به هنگام نظم کلیله و دمنه کور بوده است.)
این منظومه مجموعه ای از افسانه ها و حکایتهای هندی از زبان حیوانات فابل است که تنها 129 بیت آن باقی مانده است و در بحر رمل مسدس مقصور سرود شده است؛ مثنویهای دیگری در بحرهای متقارب، خفیف، هزج مسدس و سریع به رودکی نسبت می دهند که بیتهایی پراکنده از آنها به یادگار مانده است. گذشته از آن شعرهایی دیگر از وی در موضوعهای گوناگون مدحی، غنایی، هجو، وعظ، هزل ، رثاء و چکامه، در دست است.
عوفی درباره او می گوید: " که چنان ذکی و تیز فهم بود که در هشت سالگی قرآن تمامت حفظ کرد و قرائت بیاموخت و شعر گرفت و معنای دقیق می گفت، چنانکه خلق بر وی اقبال نمودند و رغبت او زیادت شد و او را آفریدگار تعالی آوازی خوش و صوتی دلکش داده بود. از ابوالعبک بختیار بر بط بیاموخت و در آن ماهر شد و آوازه او به اطراف واکناف عالم برسید و امیر نصر بن احمد سامانی که امیر خراسان بود، او را به قربت حضرت خود مخصوص گردانید و کارش بالا گرفت و ثروت و نعمت او به حد کمال رسید.
زادگاه او قریه بنج از قراء رودک سمرقند است. یعضی او را کور مادر زاد دانسته اند و عقیده برخی بر آن است که در اواخر عمر نابینا شده است. وفات وی به سال 320 هـجری در زادگاهش قریه بنج اتفاق افتاده و در همان جا به خاک سپرده شده است.
رودکی در سرودن انواع شعر مخصوصاً قصیده، مثنوی ، غزل و قطعه مهارت داشته است و از نظر خوشی بیان در تاریخ ادبیات ایران پیش از او شاعری وجود ندارد که بتواند با وی برابری کند.
به واسطه تقرب به امیر نصر بن احمد سامانی (301-331) رودکی به دریافت جوائز و صله فراوانی از پادشاه سامانی و وزیران و رجال در بارش نائل گردید و ثروت و مکنتی زیاد به دست آورده است چنانکه به گفته نظامی عروضی هنگامی مه به همراهی نصر بن احمد از هرات به بخارا می رفته، چهار صد شتر بنه او بوده است.
علاوه بر دارا بودن مقام ظاهری رفعت پایه سخنوری و شاعری رودکی به اندازه ای است که از معاصران او شعرای معروفی چون شهید بلخی و معروفی بلخی او را ستوده اند و از گویندگان بعد از او کسانی چون دقیقی، نظامی عروضی، عنصری، فرخی و ناصرخسرو از او به بزرگی یاد کرده اند.
ویژگی سخن
سخنان رودکی در قوت تشبیه و نزدیکی معانی به طبیعت و وصف ،کم نظیر است و لطافت و متانت و انسجام خاصی در ادبیات وی مشاهده می شود که مایه تأثیر کلام او در خواننده و شنونده است. از غالب اشعار او روح طرب و شادی و عدم توجه به آنچه مایه اندوه و سستی باشد مشهود است و این حالت گذشته از اثر محیط زندگی و عصر حیات شاعر نتیجه فراخی عیش و فراغت بال او نیز می باشد. با وجود آنکه تا یک میلیون و سیصد هزار شعر بنا به گفته رشیدی سمرقندی به رودکی نسبت داده اند تعداد اشعاری که از او امروزه در دست است به هزار بیت نمی رسد.
از نظر صنایع ادبی گرانبهاترین قسمت آثار رودکی مدایح او نیست، بلکه مغازلات اوست که کاملاً مطابق احساسات آدمی است، شاعر شادی پسند بسیار جالب توجه و شاعر غزلسرای نشاط انگیز، بسیار ظریف و پر از احساسات است.
گذشته از مدایح و مضمون های شادی پسند و نشاط انگیز در آثار رودکی، اندیشه ها و پندهایی آمیخته به بدبینی مانند گفتار شهید بلخی دیده می شود. شاید این اندیشه ها در نزدیکی پیری و هنگامی که توانگری او بدل به تنگدستی شده نمو کرده باشد، می توان فرض کرد که این حوادث در زندگی رودکی، بسته به سرگذشت نصر دوم بوده است. پس از آنکه امیر قرمطی را خلع کردند مقام افتخاری که رودکی در دربار به آن شاد بود به پایان رسید.
با فرا رسیدن روزهای فقر و تلخ پیری، دیگر چیزی برای رودکی نمانده بود، جز آنکه بیاد روزهای خوش گذشته و جوانی سپری شده بنالد و مویه کند.
نمونه اشعار
زمانه پندی آزاد وار داد مرا ----- زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز ِ نیک ِ کسان گفت تا تو غم نخوری ----- بسا کسا که به روز ِ تو آرزو مند است
زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه ----- کرا زبان نه به بند است پای دربند است
***
اندر بلای سخت
ای آنکه غمگنی و سزاواری ----- وندر نهان سرشک همیباری
رفت آنکه رفت و آمد آنکه آمد----- بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟----- گیتیست، کی پذیرد همواری؟
مستی نکن که او نشنود مستی ----- رازی مکن که نشنود او زاری
شو، تا قیـامت آیـد زاری کن! ----- کی رفته را به زاری باز آری؟
آزار بیـش بیـنی زیـن گردون ----- گر تو به هر بهانه بیـازاری
گوئی گماشته است بلائی او ----- بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدیدنی و کسوفی نی ----- بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی ترسم ----- بر خویشتن ظفر ندهی باری
اندر بلای سخت پدیـد آید ----- فضل و بزرگ مردی و سالاری
***
کلیله و دمنه رودکی
مهمترین کار رودکی به نظم در آوردن کلیله و دمنه است، متاسفانه این اثر گرانبها مانند سایر آثار و مثنویهای رودکی گم شده است و از آن جز ابیاتی پراکنده در دست نیست. از ادبیات پراکنده ای که از منظومه کلیله و دمنه و سایر مثنویهای رودکی باقی مانده است می توان فهمید که صاحب قران ملک سخن لقبی برازنده او بوده است. در شعر او قوه تخیل، قدرت بیان، استحکام و انسجام کلام همه با هم جمع است و به همین دلیل در دربار سامانیان، قدر و مرتبه ای داشت که شاعران بعد از او همیشه آرزوی روزگار او را داشتند.
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط در 20:2
|
| موضوع:ادبیات ایران
مطلب شماره: 383
سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.
سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:
در عالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود
دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر
یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود
مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت.
دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر گذرانید.
سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و به خوش نویسی علاقه مند بود.
سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، یک روز که به علت بیماری در خانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
ز درد دل شب و روزم گرفتار
ندارم من دمی از درد آرام
در مهرماه 1319 سپهری به دوره دبیرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 آن را به پایان رساند.
سهراب از سال چهارم دبیرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه 1325 یعنی اندکی بیش از یک سال بعد از به پایان رساندن دوره دو ساله دانش سرای مقدماتی به استخدام اداره فرهنگ کاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد و تا شهریور 1327 در این اداره ماند.
در این هنگام در امتحانات ادبیات شرکت کرد و دیپلم کامل دوره دبیرستان را نیز گرفت.
سال بعد او به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت. وقتی که در این دانشکده بود، نخستین دفتر شعرهایش را چاپ کرد و مشفق کاشانی با دیدن شعرهای سپهری پیش بینی کرد که او در آینده آثار ارزشمندی به ادبیات ایران هدیه خواهد داد.
اولین کتاب سپهری با نام "مرگ رنگ" در تهران منتشر شد که به سبک نیما یوشیج بود.
سپهری دومین مجموعه شعر خود را با نام "زندگی خواب ها" در سال 1332 سرود و در همین سال بود که دوره لیسانس نقاشی را در دانشکده هنرهای زیبا با رتبه اول و دریافت نشان اول علمی به پایان رساند.
از سال 1332 به بعد، زندگی سپهری در گشت و گذار و مطالعه نقاشی و حکاکی در پاریس، رم و هند و شرکت در نمایشگاه ها و آموختن و تدریس نقاشی گذشت، تا جایی که بعضی او را "شاعری نقاش" خوانده اند و بعضی دیگر "نقاشی شاعر".
سهراب در سال 1337 دو کتاب "آوار آفتاب" و "شرق انده" را آماده چاپ کرد ولی موفق به چاپ آنها نشد و سرانجام در سال 1340 این دو کتاب به انضمام "زندگی خواب ها" زیر عنوان "آوار کتاب" منتشر شد.
در این کتاب می توان به جلوه های زبان خاص سپهری برخورد کرد و همچنین شور و شوق آمیختگی با طبیعت را- که در شعرهای بعدی کاملاً واضح می شود- بیشتر دید.
در "شرق اندوه" سپهری از هر نظر تحت تاثیر غزلیات مولوی است و شعرهای این مجموعه همه شادمانه و شورانگیزند.
دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" پنجمین و ششمین کتاب های او هستند.
شهرت سپهری از سال 1344 و با انتشار شعر بلند "صدای پای آب" آغاز شد. در "صدای پای آب" است که محتوای ویژه ی شعر سپهری فرمش را می یابد. فرم و محتوای شعر سپهری، از "صدای پای آب" به بعد به هماهنگی می رسند.
"صدای پای آب"، کنایه از صدای پای مسافری در سفر زندگی است.
این شعر که روز به روز بر شهرت و محبوبیت او افزود، اولین بار در فصلنامه ی آرش در آبان همان سال منتشر شد.
سپهری که تمام عمرش را به دور از جنجال روزنامه ها و مجلات و فقط با دوستان اندک و تنهایی خود می زیست و بدین سبب از طرف نشریات جدی گرفته نشده بود، در سال 1345 با انتشار شعر بلند "مسافر" که یکی از درخشان ترین شعرهای فارسی است، بزرگی و شاعری اش را بر نشریات تحمیل کرد.
"مسافر" تأمل و سیر و سفر شاعر است در فلسفه ی زندگی.
"جحم سبز" هفتمین مجموعه شعری سپهری و کامل ترین آنها است.
"حجم سبز" پایان آخرین جستجوی های سپهری در شعر "مسافر" اوست. گویی پاسخ همه پرسش ها را یافته و به همه حقایق رسیده است.
شاعر دیگر منتظر مژده دهندگان نمی ماند بلکه خود قصد می کند که بیاید و پیام آورد: روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد ...
هشتمین و آخرین مجموعه شعری سهراب سپهری "ما هیچ، ما نگاه" است.
در این کتاب بر خلاف مجموعه"حجم سبز" و دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" شاعر روی به یأس دارد. اما یأسی که جز از حوزه ذهن رنگین سپهری بیرون نمی تراود.
سپهری در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود را در "هشت کتاب" گرد آورد.
"هشت کتاب" نموداری تمام از سیر معنوی شاعر جویای حقیقت است، از اعتراضات سیاسی تا شور جست و جو و ره سپردن در عرفانی زمینی.
"هشت کتاب" یکی از اثر گذارترین و محبوب ترین مچموعه ها، در تاریخ شعر نو ایران است.
سپهری در سال 1357 به بیماری سرطان خون مبتلا شد و در سال 1358 برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و سرانجام در اول اردیبهشت ماه 1359 ، سهراب سپهری به ابدیت پیوست.
نخست قرار بود که طبق خواست خودش او را در روستای"گلستانه" به خاک بسپارند، اما به پیشنهاد یکی از دوستانش برای اینکه طغیان رود، مزارش را از بین نبرد او را در صحن "امامزاده سلطان علی" دهستان مشهد اردهال به خاک سپردند.
ا
نمونه ای از شعر سهراب سپهری از مجموعه "حجم سبز"
به باغ همسفران
صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید.
---
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
***
مرا گرم کن
(و یکبار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)
***
در این کوچههایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم.
من از سطح سیمانی قرن میترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونههایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.
***
و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط در 19:59
|
| موضوع:ادبیات ایران
مطلب شماره: 355
زندگی نامه
علی اکبر دهخدا در سال 1297 هجری قمری در تهران به دنیا آمد. پدر دهخدا، خان باباخان اهل قزوین بود و پیش از تولد وی به تهران آمده و در این شهر ساکن شده بود.
علی اکبر ده ساله بود که پدرش وفات کرد و دهخدا با سرپرستی مادر به تحصیل خود ادامه داد.
یکی از فضلای آن عصر به نام شیخ غلامحسین بروجردی تعلیم دهخدا را عهده دار بود.
دهخدا غالباً می گفته که هر چه دارد، بر اثر تعلیم آن بزرگ مرد است.
بعدها که مدرسه سیاسی در تهران افتتاح شد، دهخدا در آنجا به تحصیل پرداخت. به علت همسایگی با مرحوم حاج شیخ هادی نجم آبادی، دهخدا با وجود کمی سن از محضر آن مرد استفاده می کرد و در همان زمان به فرا گرفتن زبان فرانسوی پرداخت و سپس به اروپا رفت و در آنجا زبان فرانسه و معلومات جدید را تکمیل کرد.
بازگشت دهخدا به ایران همزمان با آغاز مشروطیت بود و در آن هنگام وی در انتشار روزنامه صوراسرافیل که از جراید معروف مشروطیت بود با میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل و میرزا قاسم تبریزی به همکاری پرداخت.
پس از تعطیل مجلس در دوره محمدعلی شاه، دهخدا با جمعی از آزادی خواهان به اروپا رفت.
در سویس سه شماره از روزنامه صوراسرافیل را منتشر کرد و سپس به استانبول رفت و در آنجا نیز در انتشار روزنامه "سروش" با آزادی خواهان همکاری کرد.
پس از خلع محمدعلی شاه، دهخدا از طرف مردم تهران و کرمان به نمایندگی مجلس برگزیده شد و به درخواست آزادی خواهان به مجلس رفت.
در دوران جنگ جهانی اول دهخدا در یکی از روستاهای چهارمحال بختیاری منزوی بود و پس از جنگ به تهران آمد و از کارهای سیاسی کناره گرفت و به خدمات علمی و فرهنگی مشغول شد و سرانجام در هفتم اسفند ماه 1334 هجری شمسی در تهران وفات کرد و در قبرستان ابن بابویه به خاک سپرده شد.
آثار دهخدا
1-امثال و حکم که در چهار جلد شامل امثال فارسی است و در کنار آنها اصلاحات و کنایات و موضوعات فراوانی را نیز نقل کرده است.
2- ترجمه عظمت و انحطاط رومیان تألیف منتسکیو که تاکنون به چاپ نرسیده است.
3- ترجمه روح القوانین اثر منتسکیو که چاپ نشده است.
4- فرهنگ فرانسه به فارسی که شامل لغات علمی، تاریخی، ادبی، جغرافیایی و طبی است و مرحوم دهخدا معادلهای دقیق آنها را به دست داده است و این کتاب نیز تاکنون به طبع نرسیده است.
5- شرح حال ابوریحان بیرونی که همزمان با سالگرد تولد بیرونی تالیف شده و به چاپ رسیده است.
6- حاشیه بر دیوان ناصر خسرو که دهخدا در تصحیح اشعار و توضیح بعضی نکات مطالبی بر این دیوان افزوده است.
7- تصحیحاتی در دیوان سید حسن غزنوی که چاپ شده است.
8- تصحیحاتی بر دیوانهای حافظ، منوچهری، فرخی، مسعود سعد، سوزنی دارد.
9- چرند و پرند که مجموعه مقالات انتقادی دهخداست و در صوراسرافیل چاپ شده است.
10- دیوان اشعار که حاوی اشعار گوناگون دهخدا است.
11- لغت نامه که مفصل ترین کتاب لغت در زبان فارسی است و علاوه بر آن اعلام نیز با شرح و تفصیل در این کتاب آمده است.
دهخدا برای تالیف این کتاب نزدیک چهل سال وقت صرف کرده و نزدیک صد نفر با وی همکاری داشته اند.
خود درباره این کتاب نوشته است:
"مرا هیچ چیز از نام و نان به تحمل این تعب طویل جز مظلومیت مشرق در مقابل ظالمین ستمکار مغربی وا نداشت. چه برای نان همه طرق به روی من باز بود، و با ابدیت زمان نام را نیز چون جاودانی نمی دیدم پای بند آن نبودم و می دیدم که مشرق باید به هر نحو شده است با اسلحه تمدن جدید مسلح گردد، نه اینکه این تمدن را خوب می شمردم، چه تمدنی که دنیا را هزاران سال اداره کرد، مادی نبود".
سبک دهخدا
دهخدا در ادبیات عهد انقلاب مشروطه مقامی ارجمند دارد، او باهوشترین و دقیق ترین طنزنویس این عهد است.
او با نثر ویژه ای که در نوشتن مقالات انتقادی صوراسرافیل به کار برد نمونه ای از نثر طنز و انتقادی فارسی را ابداع کرد. دهخدا هر حادثه ای را دستاویز قرار می داد تا به استبداد بتازد.
نکته مهم در طنزهای دهخدا عشق و علاقه و دلسوزی به حال مردم خرده پا است. دهخدا با نمایاندن جهات تاریک زندگانی، جهت روشن و امیدبخش آن را هرگز فراموش نمی کرد. او به بطالت و تنبلی و بی شعوری می تاخت. مقالات طنزآمیز او با امضای "دخو" انتشار یافت.
اشعار دهخدا
اشعار دهخدا را می توان به سه دسته تقسیم کرد:
نخست اشعاری که به سبک متقدمان سروده، بعضی از این سروده ها دارای چنان استحکامی است که تشخیص آنها از گفته های پیشینیان دشوار است.
دوم اشعاری که در آنها تجدد ادبی به کار رفته است. مسمط "یاد آر ز شمع مرده یار آر" از بهترین اشعار جدید فارسی به شمار می آید.
سوم اشعار فکاهی او که به زبان عامیانه سروده شده است.
دهخدا جزو معدود شاعران دوره مشروطیت است که جهان بینی و جهان نگری روشنی دارد. هرگز دچار احساسات نمی شود و شعار نمی دهد.
دهخدا اشعارش را در قالبهای معهود مثنوی، غزل، مسمط، قطعه، دوبیتی و رباعی سروده است.
مضامین اشعار او: وطن پرستی، دادخواهی، رسوا کردن ظالمان و حاکمان نالایق و مبارزه با ریاکاری و دورویی است.
یکی از ویژگیهای شعر دهخدا طنز تلخ و گزنده اوست که با تحلیل قوی و سرشارش همراه می شود.
نمونه ای از شعر دهخدا
این شعر را دهخدا در سوگ جهانگیرخان صوراسرافیل سروده است:
یاد آر ز شمع مرده یار آر
ای مرغ سحر، چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز نفحه روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زر تار
محبوبه نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار
و اهریمن زشتخو حصاری
یاد آر ز شمع مرده یار آر
ای مونس یوسف، اندر این بند
تعبیر عیان چو شد تو را خواب
دل پر ز شعف، لب از شکر خند
محسود عدو به کام اصحاب
رفتی بر یار و خویش و پیوند
آزاد تر از نسیم و مهتاب
زان کو همه شام با تو یک چند
در آرزوی وصال احباب
اختر به سحر شمرده یاد آر
چون باغ شود دوباره خرم
ای بلبل مستمند مسکین
وز سنبل و سوری و سپرغم
آفاق نگارخانه ی چین
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز کف قرار و تمکین
زان نوگل پیش رس که در غم
ناداده به نار شوق تسکین
از سردی دی، فسرده یاد آر
---------------------------------------------
سید محمدرضا پسر حاج سید ابوالقاسم در شهر همدان تولد یافت از هفت سالگی در آموزشگاههای الفت و آلیانس در ادبیات فارسی و زبان فرانسه تحصیل و مدتی بعنوان مترجمی کار کرد. در 15 سالگی به اصفهان رفت، آنگاه به تهران آمد. در جریان جنگ جهانی اول به ترکیه رفت و چند سالی در استانبول ماندگار شد و مدتی بطور مستمع آزاد در رشته علوم اجتماعی و فلسفه در دارالفنون بابعالی استفاده کرد. چندی بعد از استانبول به همدان و از آنجا به تهران آمد.
عشقی علاوه بر سرودن اشعار جالب با مضامین تازه مقاله نیز مینوشت و شخصاً روزنامه قرن بیستم را منتشر کرد اما بیش از 17 شماره از این جریده چاپ نشد.
عشقی با نوشتن مقالات و نمایشنامهها و اشعار میهنی شهرتی فراوان یافت.
اپرای رستاخیز شهریاران ایران- ایدهآل یا سه تابلوی عشقی (1- شب مهتاب 2- روز مرگ مریم 3- سرگذشت پدر مریم، و اشعار مختلف و مقالات متعدد برخی از آثار این شاعر نویسنده است.
به وثوقالدوله که قرارداد 1919 را به نفع انگلستان و به زیان ایران بست تاخت و او را نکوهش بسیار کرد در نتیجه به امر وثوقالدوله به زندان افتاد.
عشقی چون مخالف نوکران اجنبی و خائنان به ملت ایران یعنی رضا قلدر بود، بوسیله سه نفر آدمکش هدف گلوله قرار گرفت و چند ساعت بعد در بیمارستان نظمیه درگذشت.
عشقی با مناعت طبع میزیست در حالیکه سخت گرفتار فقر و تنگدستی بود. و بخلاف عقیده وثوقالدوله که گفته بود: “ هر کس پول داد برای او باید کار کرد وجدان عقیده، مسلک موهوم است.“ عمل کرد و با کمال آزادگی و وارستگی زیست.
چهار مقاله تحت عنوان الفبای فساد نوشت که در آن سیاه کاریهای وثوقالدوله و قوامالسلطنه و نظایر آنها را سخت مورد انتقاد قرار داد.
عشقی برای از میان بردن رجال فاسد سیاسی پیشنهاد میکرد که سالی یک بار پنج روز آن صرف ریختن خون خائنان به کشور شود در صورتیکه این کار اجرا شود سال دیگر امثال وثوقالدوله و قوامالسلطنه به جان و مال ملت تجاوز نمیکنند.
عشقی شهید شد، غم میهن همیشه خورد نوشید گرچه جام شهــادت ولی نمـرد
ماند همیشه زنده و جاوید در جهـــــان آنکس که نام نیک چو او از جهان ببرد
عشقی شهید شد ز جـهان نا امید گشـت نامی ز خود نهاد بنیکی- سعیـد گشت
هرگز نرفته و نرود نــامش از جهــــان هر عاشقی که در ره میهن شهید گشت
هر چه من ز اظهار راز دلتحاشی میکنم بهر احساسات خودمشکلتراشیمیکنم
ز اشک خود بر آتش دل آبپاشیمیکنم باز طبعم بیشتر، آتش فشـــانی میکند
زانزلیتابلخوبمرااشک منگل کرده است غسل برنعش وطنخونابهدلکردهاست
دل دگر پیرامن دلدار را، ول کـرده است بر زوال ملک دارا، نوحه خوانیمیکند
دست و پای گلهبا دستشبانشانبستهاند خوانیاندرملکما،ازخونؠ?لقآراستهاند
گــرگهای آنگلوساک بــر آن بنشستهاند هیئتیهمبرشان،خوان گسترانی میکند!
رفتشاهورفتملکورفتؠ?اجورفتتخت باغبانزحمتمکشکزریشه کندندایندرخت
میهمانان وثوقالدوله، خونخوارند سخت ایخـدا با خون ما این میهمانی میکند!
ای وثوقالدوله! ایـران ملک بابایت نبود! اجرت المثــل متاع بچگیهـایت نبود
مزدکــار دختــر هر روزه یکجایت نبود تا که بفروشی بهـر کو زرفشانیمیکند!
ماشاءالله بود یک دزد این هزار اندر هزار یکشتربردهاستآیواین†?قطاراندر قطار
اینچهسریبود؟رفتآنپا یداره این پایدار باز هم صد ماشاءالله زندگــانی میکند!
یارباینمخلوق را از چوب بتراشیدهاند؟ برسراینخلق، خاک مردگان پاشیدهاند؟
دررگاینقومجایحسوخ٠?ن بشاشیدهاند کاینچنینباخصمجانشرا یگانیمیکند!
به بحـــال خویشتن این مردم افسرده را مردهاند این مردم آگه کن دل آزرده را
بهکهتقسیمشکننداینمل کصاحب مرده را تا بردش آنکس که بهترپاسبانیمیکند!
ای عجب دندان ز استقلال ایران کندهاید! زندهای ملت! سویگوازچهبخرامیدهاید
دست از تابوت بیــرون آورید ار زندهاید گفته شدکایننیممردهسختجان ی میکند
اینکه بینی آید زگفتار (عشقی) بوی خون از دل خونینش این گفتـار میآیدبرون
چشم بد بحـــــرای این سرچشمة خون زین سپس زیرشزمجرایزبانیمیکن د!
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط در 20:19
|
| موضوع:ادبیات ایران
مطلب شماره: 354
محمد تقی، پسر محمد کاظم صبوری، ملک الشعرای آستان قدس رضوی است و در سال 1304 هـ ق. در مشهد به دنیا آمده است.
پدر بهار با آنکه ملک الشعرای زمان خود بود دوست نداشت پسرش به شعر و شاعری روی آورد، اما علیرغم خواست پدر، بهار شاعری را از چهارده سالگی آغاز کرد.
در اوایل، اطرافیان فکر می کردند که او اشعار پدرش را به نام خودش می خواند و شاعر بودن بهار را باور نداشتند.
سرانجام کار بهار با مدعیان به جایی رسید که قرار شد بهار به صورت بدیهه سرایی با لغاتی که مخالفشان می گویند، در حضور جمع شعری بسازد.
در مجلسی که به همین منظور ترتیب داده شده بود از بهار خواستند تا با چهار کلمه : چراغ، نمک ، چنار و تسبیح، چهار مصراع به وزن رباعی بگوید و بهار این رباعی را در چند لحظه ساخت:
به خرقه و تسبیح مرا دید چو یار
گفتا ز چراغ زهد ناید انوار
کس شهد ندیده است در کان نمک
کس میوه نچیده است از شاخ چنار
باز رباعی دیگری با این چهار کلمه مطرح شد: خروس، انگور، درفش، سنگ و او این رباعی را ساخت:
برخاست خروس صبح برخیز ای دوست
خون دل انگور فکن در رگ و پوست
عشق من و تو قصه مشت است و درفش
جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست
پس از مرگ پدر بهار، به فرمان مظفرالدین شاه لقب ملک الشعرایی به پسر واگذار گردید.
محمدتقی تخلص خود را نیز از "بهار شیروانی"، یکی از شاعران عهد ناصرالدین شاه گرفت.
"بهار" ادب فارسی را نزد پدر آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر "ادیب نیشابوری" رفت. بهار از چهارده سالگی به اتفاق پدر در مجالس آزادی خواهان شرکت می کرد و در سال 1324 هـ.ق که نهضت مشروطه به پیروزی رسید، "بهار" بیست سال داشت.
"بهار" در دوره استبداد صغیر در خراسان به چاپ روزنامه خراسان پرداخت و بعد از فرار محمدعلی شاه که در همه شهرها جشن برپا شد، اشعاری سرود که در جشنهای ملی مشهد خوانده می شد.
او در سال 1328 هـ.ق در مشهد به انتشار روزنامه "نوبهار" پرداخت که به علت حملات تند بر ضد فشار روسها و دخالت آنان در سیاست داخلی کشور اهمیت خاصی داشت و پس از یک سال انتشار توقیف شد. بهار سپس روزنامه ای به نام "تازه بهار" را چاپ کرد که آن هم توقیف شد و بهار به تهران تبعید گردید.
اشعار آغاز جوانی بهار، که ملک الشهرای آستان قدس رضوی بود، بیشتر زمینه های مدح داشت، مانند: مدح امام هشتم ، مدح حضرت ختمی مرتبت، مدح مظفرالدین شاه . . . و بهار در آن اشعار از استادان قدیم شعر فارسی پیروی می کرد.
بعد از مشروطیت و ورود به جرگه آزادی خواهان او شعر خود را وقف آزادی کرد. اشعار "بهار" در این دوره پرشور و صمیمی است او با سیاستهای استعماری به پیکار برمی خیزد.
او با تصویر اوضاع و احوال زمان خود، مردم را به شرکت امور سیاسی و اجتماعی فرا می خواند.
پس از جنگ جهانی اول "بهار" که به تهران تبعید شده بود به مشهد بازگشت و چاپ روزنامه "نوبهار" را از سرگرفت. در سال 1332 هـ.ق به نمایندگی مجلس برگزیده شد و به تهران آمد و نزدیک سه سال به انتشار روزنامه "نوبهار" ادامه داد.
"بهار" در سال 1334 هـ.ق با ایجاد جمعیتی به نام "دانشکده"، شاعران و نویسندگان جوان را در آن جمعیت گرد آورد و در سال 1336 هـ.ق به انتشار مجله "دانشکده" دست زد. این مجله اگر چه بیش از یک سال دوام نکرد، اما از بهترین مجلات آن زمان بود.
"بهار" در دوره چهارم مجلس نیز به نمایندگی انتخاب شد و با مرحوم مدرس در صف اکثریت بود و از سران معروف گروه اکثریت به شمار می رفت.
"بهار" در ششمین دوره هم به نمایندگی مجلس رسید و بعد از آن دیگر به مجلس قدم نگذاشت.
بعد از این سالها "بهار" رو به تدریس و تعلیم آورد و هفده سال از عمر اخود را به دور از سیاست گذراند.
بعد از شهریور ماه 1320 هـ. ش مدتی به وزارت فرهنگ منصوب شد و وزارت او چند ماهی بیش نپایید. بهار در دوره پانزدهم هم به نمایندگی مجلس انتخاب شد و به مجلس رفت اما به سبب مبتلا شدن به بیماری سل برای معالجه به سوییس سفر کرد.
او پس از معالجه در 1328 هـ.ش به ایران بازگشت و در اول اردیبهشت ماه 1330 هـ.ش درگذشت.
آثار بهار
1- دیوان اشعار، که شامل قصیده، ترکیب بند، ترجیع بند، مسمط، مثنوی، غزل و قطعه است.
2- سبک شناسی، در سه جلد در باره سبک نوشته های منثور فارسی است.
3- تاریخ احزاب سیاسی.
4- تصحیح برخی از متون کهن، مانند: تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی.
5- انتشار روزنامه و مجلاتی که در شرح احوالش از آنها نام برده شد.
سبک بهار در شعر
"بهار" قصیده سراست و از پیروان شعر قدیم است.
امتیاز "بهار" در آن است که با وجود پایبندی به مکتب شعر قدیم توانسته است شعر خود را با خواسته های ملت هماهنگ سازد.
"بهار" در دوره دوم فعالیت ادبی، قدم به قدم با زمان پیش می آید و به طرز و اسلوب جدید رغبت می کند و به تجدد می گراید و با شاعران جوان و متجدد همکاری می کند.
او هرگونه تجدد در ادبیات را می پذیرد، ولی سعی می کند اصول و سنت های قدیمی را حفظ کند.
بهار از یک سو شیفته نمونه ها و یادگارهای شعر قدیم است و از سوی دیگر از تحول زمان بیخبر نیست. به سبک و زبان و آهنگ گویندگان قدیم سخن می گوید و با این همه میل دارد روشهای جدید را با اصول شعر کهن سارش دهد.
بهار با همه میل و ادعا به تجدد دوستی، می کوشد که افکار و احساسات خود و مسائل نوین را در همان اشکال و قالبهای کهن بریزد.
مستزادهای او از نظر روان بودن و هماهنگی در مضامین و مصراع های بلند و کوتاه بسیار جالب است.
در مثنوی ها و قطعات، غالباً نکات و معانی اخلاقی به کار برده است و لحن بیان نظامی و سنایی و جامی را به یاد آورد. او در همان حال که به حافظ و سعدی و عراقی نظر دارد، لغات و اصطلاحات خاص اهل سیاست و روزنامه نویسان هم عصر خود را نیز به کار می برد.
قصاید او محکم و سنگین و گرم است. شور حماسی که در طبع او هست، قصایدش را والا باشکوه کرده است. البته سردی حرمان و نومیدی نیز در قصایدش به چشم می خورد.
اشعاری که بهار برای دوستان خود سروده، همه لطیف و ساده و آکنده از شوق و صفاست.
مزیت سخن بهار در این است که توانسته است الفاظ ساده و عامیانه را در میان لغات و ترکیبات کهنه و جاافتاده سبک خراسانی و سبک عراقی وارد کند.
نمونه هایی از شعر بهار
مرغ سحر ناله سر کن----- داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار، این قفس را----- برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ----- نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را----- پر شرر کن، پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد----- آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت----- شام تاریک ما را سحر کن
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت----- شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است----- ابر چشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم----- تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین----- دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این----- بیشتر کن، بیشتر کن، بیشتر کن
مرغ بی دل، شرح هجران----- مختصر کن مختصر کن مختصر کن
***
برخیزم و زندگی ز سرگیرم ----- وین رنج دل از میانه برگیرم
باران شوم و به کوه و در بارم----- اخگر شوم و به خشک و تر گیرم
زان نی شرری به پا کنم وز وی----- گیتی را جمله در شرر گیرم
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط در 20:16
|
| موضوع:ادبیات ایران
مطلب شماره: 353
محمد تقی، پسر محمد کاظم صبوری، ملک الشعرای آستان قدس رضوی است و در سال 1304 هـ ق. در مشهد به دنیا آمده است.
پدر بهار با آنکه ملک الشعرای زمان خود بود دوست نداشت پسرش به شعر و شاعری روی آورد، اما علیرغم خواست پدر، بهار شاعری را از چهارده سالگی آغاز کرد.
در اوایل، اطرافیان فکر می کردند که او اشعار پدرش را به نام خودش می خواند و شاعر بودن بهار را باور نداشتند.
سرانجام کار بهار با مدعیان به جایی رسید که قرار شد بهار به صورت بدیهه سرایی با لغاتی که مخالفشان می گویند، در حضور جمع شعری بسازد.
در مجلسی که به همین منظور ترتیب داده شده بود از بهار خواستند تا با چهار کلمه : چراغ، نمک ، چنار و تسبیح، چهار مصراع به وزن رباعی بگوید و بهار این رباعی را در چند لحظه ساخت:
به خرقه و تسبیح مرا دید چو یار
گفتا ز چراغ زهد ناید انوار
کس شهد ندیده است در کان نمک
کس میوه نچیده است از شاخ چنار
باز رباعی دیگری با این چهار کلمه مطرح شد: خروس، انگور، درفش، سنگ و او این رباعی را ساخت:
برخاست خروس صبح برخیز ای دوست
خون دل انگور فکن در رگ و پوست
عشق من و تو قصه مشت است و درفش
جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست
پس از مرگ پدر بهار، به فرمان مظفرالدین شاه لقب ملک الشعرایی به پسر واگذار گردید.
محمدتقی تخلص خود را نیز از "بهار شیروانی"، یکی از شاعران عهد ناصرالدین شاه گرفت.
"بهار" ادب فارسی را نزد پدر آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر "ادیب نیشابوری" رفت. بهار از چهارده سالگی به اتفاق پدر در مجالس آزادی خواهان شرکت می کرد و در سال 1324 هـ.ق که نهضت مشروطه به پیروزی رسید، "بهار" بیست سال داشت.
"بهار" در دوره استبداد صغیر در خراسان به چاپ روزنامه خراسان پرداخت و بعد از فرار محمدعلی شاه که در همه شهرها جشن برپا شد، اشعاری سرود که در جشنهای ملی مشهد خوانده می شد.
او در سال 1328 هـ.ق در مشهد به انتشار روزنامه "نوبهار" پرداخت که به علت حملات تند بر ضد فشار روسها و دخالت آنان در سیاست داخلی کشور اهمیت خاصی داشت و پس از یک سال انتشار توقیف شد. بهار سپس روزنامه ای به نام "تازه بهار" را چاپ کرد که آن هم توقیف شد و بهار به تهران تبعید گردید.
اشعار آغاز جوانی بهار، که ملک الشهرای آستان قدس رضوی بود، بیشتر زمینه های مدح داشت، مانند: مدح امام هشتم ، مدح حضرت ختمی مرتبت، مدح مظفرالدین شاه . . . و بهار در آن اشعار از استادان قدیم شعر فارسی پیروی می کرد.
بعد از مشروطیت و ورود به جرگه آزادی خواهان او شعر خود را وقف آزادی کرد. اشعار "بهار" در این دوره پرشور و صمیمی است او با سیاستهای استعماری به پیکار برمی خیزد.
او با تصویر اوضاع و احوال زمان خود، مردم را به شرکت امور سیاسی و اجتماعی فرا می خواند.
پس از جنگ جهانی اول "بهار" که به تهران تبعید شده بود به مشهد بازگشت و چاپ روزنامه "نوبهار" را از سرگرفت. در سال 1332 هـ.ق به نمایندگی مجلس برگزیده شد و به تهران آمد و نزدیک سه سال به انتشار روزنامه "نوبهار" ادامه داد.
"بهار" در سال 1334 هـ.ق با ایجاد جمعیتی به نام "دانشکده"، شاعران و نویسندگان جوان را در آن جمعیت گرد آورد و در سال 1336 هـ.ق به انتشار مجله "دانشکده" دست زد. این مجله اگر چه بیش از یک سال دوام نکرد، اما از بهترین مجلات آن زمان بود.
"بهار" در دوره چهارم مجلس نیز به نمایندگی انتخاب شد و با مرحوم مدرس در صف اکثریت بود و از سران معروف گروه اکثریت به شمار می رفت.
"بهار" در ششمین دوره هم به نمایندگی مجلس رسید و بعد از آن دیگر به مجلس قدم نگذاشت.
بعد از این سالها "بهار" رو به تدریس و تعلیم آورد و هفده سال از عمر اخود را به دور از سیاست گذراند.
بعد از شهریور ماه 1320 هـ. ش مدتی به وزارت فرهنگ منصوب شد و وزارت او چند ماهی بیش نپایید. بهار در دوره پانزدهم هم به نمایندگی مجلس انتخاب شد و به مجلس رفت اما به سبب مبتلا شدن به بیماری سل برای معالجه به سوییس سفر کرد.
او پس از معالجه در 1328 هـ.ش به ایران بازگشت و در اول اردیبهشت ماه 1330 هـ.ش درگذشت.
آثار بهار
1- دیوان اشعار، که شامل قصیده، ترکیب بند، ترجیع بند، مسمط، مثنوی، غزل و قطعه است.
2- سبک شناسی، در سه جلد در باره سبک نوشته های منثور فارسی است.
3- تاریخ احزاب سیاسی.
4- تصحیح برخی از متون کهن، مانند: تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی.
5- انتشار روزنامه و مجلاتی که در شرح احوالش از آنها نام برده شد.
سبک بهار در شعر
"بهار" قصیده سراست و از پیروان شعر قدیم است.
امتیاز "بهار" در آن است که با وجود پایبندی به مکتب شعر قدیم توانسته است شعر خود را با خواسته های ملت هماهنگ سازد.
"بهار" در دوره دوم فعالیت ادبی، قدم به قدم با زمان پیش می آید و به طرز و اسلوب جدید رغبت می کند و به تجدد می گراید و با شاعران جوان و متجدد همکاری می کند.
او هرگونه تجدد در ادبیات را می پذیرد، ولی سعی می کند اصول و سنت های قدیمی را حفظ کند.
بهار از یک سو شیفته نمونه ها و یادگارهای شعر قدیم است و از سوی دیگر از تحول زمان بیخبر نیست. به سبک و زبان و آهنگ گویندگان قدیم سخن می گوید و با این همه میل دارد روشهای جدید را با اصول شعر کهن سارش دهد.
بهار با همه میل و ادعا به تجدد دوستی، می کوشد که افکار و احساسات خود و مسائل نوین را در همان اشکال و قالبهای کهن بریزد.
مستزادهای او از نظر روان بودن و هماهنگی در مضامین و مصراع های بلند و کوتاه بسیار جالب است.
در مثنوی ها و قطعات، غالباً نکات و معانی اخلاقی به کار برده است و لحن بیان نظامی و سنایی و جامی را به یاد آورد. او در همان حال که به حافظ و سعدی و عراقی نظر دارد، لغات و اصطلاحات خاص اهل سیاست و روزنامه نویسان هم عصر خود را نیز به کار می برد.
قصاید او محکم و سنگین و گرم است. شور حماسی که در طبع او هست، قصایدش را والا باشکوه کرده است. البته سردی حرمان و نومیدی نیز در قصایدش به چشم می خورد.
اشعاری که بهار برای دوستان خود سروده، همه لطیف و ساده و آکنده از شوق و صفاست.
مزیت سخن بهار در این است که توانسته است الفاظ ساده و عامیانه را در میان لغات و ترکیبات کهنه و جاافتاده سبک خراسانی و سبک عراقی وارد کند.
نمونه هایی از شعر بهار
مرغ سحر ناله سر کن----- داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار، این قفس را----- برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ----- نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را----- پر شرر کن، پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد----- آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت----- شام تاریک ما را سحر کن
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت----- شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است----- ابر چشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم----- تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین----- دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این----- بیشتر کن، بیشتر کن، بیشتر کن
مرغ بی دل، شرح هجران----- مختصر کن مختصر کن مختصر کن
***
برخیزم و زندگی ز سرگیرم ----- وین رنج دل از میانه برگیرم
باران شوم و به کوه و در بارم----- اخگر شوم و به خشک و تر گیرم
زان نی شرری به پا کنم وز وی----- گیتی را جمله در شرر گیرم
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط در 20:15
|
| موضوع:ادبیات ایران
مطلب شماره: 69
«شهریار» مکیاولی را میخواندم. درک روشنی از مناسبات قدرت دارد. انسانها معمولا بیشتر بر اساس دیدههای خود عمل میکنند. همه در موقعیتی هستند که بتوانند ببینند، اما آنها که میتوانند درک کنند، در اقلیت هستند. هرکسی میبیند که شهریار ظاهرا چیست، اما تنها تعداد کمی میتوانند بفهمند که او واقعا چیست. و این تعداد کم جرأت تقابل با اکثریت را نمییابد، آنهم اکثریتی که مرجع قدرت را در جانب خود دارد. شهریارکافی است که پیروز شده و سلطه خود را برقرار سازد، در این صورت ابزار این پیروزی همیشه افتخارآمیز خواهد بود و مورد ستایش همه قرارخواهد گرفت، زیرا «ظاهر و موفقیت» برای سفلهگان مانند رشوه است. و در دنیا فقط سفلهها هستند. از آن «تعداد کم» کاری ساخته نیست*.
وقتی صحبت سر مناسبات قدرت است، فرقی نمیکند که این مناسبات در خانواده، محل کارو در سطح کل جامعه باشد، یا در یک جماعت هنری. این مطلب مرا به یاد یکی از حرفهای سیروس شاملو انداخت. در باره تناقض گفتار و رفتار هنرمند حرف جالبی میزند: «برخی از هنرمندان شبیه آثارشان میزیند و برخی هم متصورند شهر هرتتر از این حرفهاست و مریدان در آینده دهن طرف را سرویس خواهند نمود!».
حالا اگر این «طرف» یداله رویایی باشد، که به قول عباس معروفی (+) در کنار شاملو، نیما، فروغ و اخوان «محکم سرجاش ایستاده است»، عاشقان «شعرنو» در مخمصه عجیبی میافتند که در پیامگیر وبلاگ یداله رویایی و تحت مقاله عباس معروفی در وبسایت رادیو زمانه شاهد آن هستیم.
چند روز پیش یداله رویایی در وبلاگ خود (+) خاطرهای را به نقل از حافظه از مسافرت با احمد شاملو به رم، به مخاطبان واگذار کرده است که من لینک آن را هم در ٤دیواری و هم در «هفتان» قراردادم:
«یادم افتاد که زمانی با شاملو، برای شرکت در کنگرۀ نظامی، به رم رفته بودیم. بهار ۱۳۵۴ بود. بعد ازاتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفته ای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها ویا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب. ویا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین.
در بازگشت به تهران، چند روزبعد مصاحبه مفصلی از احمد دیدم با علیرضا میبدی در روزنامۀ "رستاخیز"، حکایت از سفری پرملال، پراز تحمل و تلخی:
"...روزها در کوچه های رم، فریاد می زدم: آیدا ی من کجاست ... و هرروز در مه صبحگاهی لوئیجی با گاری اش از گورستان پشتِ رودخانه می آمد، از جلوی ما می گذشت و بهم صبح بخیر می گفتیم ...
آن روز که لوئیجی با گاری خالی به گورستان می رفت (ویا بر می گشت؟)، از جلوی ما گذشت، چیزی بهم نگفتیم ... من تمام روز را سراسیمه در کوچه ها دویدم و فریاد زدم: آیدا ی من کجاست؟ و می گریستم ...".
فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم: احمد، ما که هرروز باهم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هرروز باگاری خالی به گورستان می رفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم !
گفت : آره ، لابد لوئیجی پیراندلو بوده!».
شخصا این نوع نقل خاطره را، با اینکه بیفایده نیست، کافی نمیدانم. رویایی میتوانست با تکیه بر اینگونه خاطرات و تجارب خود، در مقالهای شرح دهد که چرا این فیگور حماسی ابرشاعر رنجکش، بیخطا، حقیقتگو، سرسپرده عشقی حماسی، قهرمانانه و بیبروبرگرد به محبوبه خویش، دروغ عوامفریبانهای بیش نیست که هیچ نشانی از آن در خود شاعر یافت نمیشود. بگوید تصویر «هنرمند در رنج» که خود را «درد مشترک» مردمان معرفی میکند، جعلی است. تشریح کند که رواج این تصاویر قهرمانانهی دروغ در جامعه چگونه در ذهنیت جوانان تأثیر میگذارد، و عواقب استمرار این روند چگونه میتواند باشد. پاول والری میگوید، حماسه خواهان فاجعه است. ایجاد ارتباط غلط با واقعیت که نتیجه رواج اینگونه تصاویر مجعول در جامعه است، جامعه را به کدام فاجعه میتواند بکشاند؟ به عقیده من خاطرات و تجربیات شخصی رویایی مواد خوبی برای پرداختن به اینگونه پرسشها میبود.
اما اگر بخواهیم پیام اصلی نامه رویایی را در یک جمله خلاصه کنیم، متن نامه کذایی میگوید «حرف و عمل شاملو با هم یک دنیا فاصله داشت». در نظر رویایی شاملو شاعر است و شاعر خوبی هم هست. متن رویایی بیاینکه شاعری شاملو را زیر سؤال ببرد به اختصار میگوید، آنجایی که مسئله سر تطابق حرف و عمل است، شاملو هم یکی بود مانند تو و من که زندگیاش پر از تضاد بود.
برای انسان امروز این حرف ساده و کاملا قابل فهم است، و پذیرش آن از «شاملوی شاعر» چیزی کم که نمیکند هیچ، حتی با زدودن هالهی ساختگی "مقدس" از او، از حرمت او به عنوان انسان اعاده حیثیت میکند. اما همین حرف ساده باعث راه افتادن ماشین تحمیقکنندهای گشته است که بیمحابا خاک به چشمها میپاشد. برای نشاندادن طرز کار ماشین یادشده نمیشود به پیام کلی و «منحیثالمجموع» متن رویایی کفایت کرد، بلکه باید به عناصر جزئی متن پرداخت. خاطرهای که رویایی نقل میکند، موارد زیر را به مخاطب وامیگذارد:
- اقامت و خوشگذرانی در بارها و هتلهای رم و ونیز که در مصاحبه شاملو به سفری پرملال، پراز تحمل و تلخی تبدیل میشود.
- خیانت شاعر یا معاشقه با دلبرکان نه چندان غمگین: یعنی همان عملی که وقتی از آدمهای معمولی سربزند آن را «خانمبازی» یا «جندهبازی» مینامند: این رفتار در مصاحبه شاملو تبدیل میشود به: من تمام روز را سراسیمه در کوچهها دویدم و فریاد زدم، آیدای من کجاست؟ و میگریستم.
- خلق فیگوری به نام لوئیجی که وجود خارجی نداشته است.
- مصرف مواد مخدر که البته خیلیها پیش از انتشار خاطره رویایی از آن به عنوان «رازی آشکار» مطلع بودند.
اگر جای رویایی بودم، از ارضای نیازهای انسانی، یعنی ارتباط با «دلبرکانی نه چندان غمگین» چیزی نمیگفتم، زیرا آیدا شاملو یک شخصیت حقوقی، حقیقی و انسانی است که هم اکنون در ایران میزیید، و اگر داستانهای دلدادگی او به شاملو که اینجا و آنجا خواندهایم، منطبق بر واقعیت باشد، نقل این قسمت از خاطره روح او را زخمی میکند.
باری، واکنش عباس معروفی نسبت به خاطرهای که رویایی نقل کرده است، به صورت مقالهای در وبسایت رادیوزمانه آمده است. مقاله این گونه آغاز می شود: «این مطلب یداله رویایی برخی را بر آشفته، و عدهای را به فکر فرو برده است». و از آنجایی که روی سخن رویایی به اوست، خود را موظف دیدهاست که برآشفتگی آن «عده» را درمان کند و به کمک کسانی بشتابد که به فکر فرو رفتهاند. طوری که از نامه برمیآید، رویایی در خطاب به او چیزی نوشته است، و میخواهد توجه او را به چیزی جلب کند. اما ببینیم توجه معروفی وقتی آن را میخواند به چه چیزی جلب میشود:
«وقتی آن را خواندم لبخند زدم و بعد دوباره به ساختار ادبی نامه نگاه کردم». ای عجب! نتیجهای که معروفی از این نامه میگیرد این است که رویایی در این نوشته قصد داشته است، به خوانندگان «فن» ادبی بیاموزد. یا توانایی هنری خود را به نمایش بگذارد. معروفی چنین از نامه نتیجه میگیرد که مهمترین و قابل توجهترین نکتهای که در این نامه هست، ساختار ادبی آن است. میگوید: «گاهی دیدهام در مورد تئوری شعر کسانی خواستهاند در طول ده صفحه حرفی بزنند که رویايی در یک صفحه قبلاً گفته است. تفاوت در اینجاست که آنها نتوانستهاند و او گفته است. شاملو چنانچه قبلاً هم نوشتهام؛ شاعری بود با توان و سليقهی بالايی در ویترینچینی. برعکس یداله رویایی شاعری است که اهل ویترینچینی نیست».
معروفی در مواجه به افشای تضاد شدید تصویر جعلی شاملو در جامعه با تصویر حقیقی او، میگوید آنچه در این نامه مهم است توجه به ویترینچینی شاملو و فقدان ویترینچینی نزد رویایی است، نه محتویات نامه. او سپس در ادامهی نوشته، در توجیه ادعای عجیب و نامنطبق بر واقعیت خود، کل پیامی را که رضاحیرانی برای رویایی گذاشتهاست، در وبسایت رادیوزمانه میآورد. این رضاحیرانی، یا به قول معروفی «شاعرمعاصر» در ابتدای نوشته خود، افرادی را که منطقا به محتوای نامه توجه نشان دادهاند، به عنوان کسانی معرفی میکند که دوستدار مطالب «نشریات زرد» هستند. اگر این ترور نیست، پس چیست؟
میگوید: «شاهدیم که مخاطبان این پست به جای دریافت امکاناتی که این نوشته در لایههای زیرین خودش دارد به دنبال مباحث محبوب نشریات زرد رفتهاند. ... بدون اینکه بخواهند کمی هم به این فکر کنند از همین خاطرهی کوتاه تا چه اندازه میشود به شعرهای شاملو نزدیکتر شد».
مثل معروفی ادعا میکند که محتوای نامه بیاهمیت است، بلکه این نوشته «لایههای زیرین»ی دارد که باید به آنها پرداخت و از طریق آن به شعرهای شاملو نزدیکتر شد!
نمیتونم جلوی خودم را بگیرم. یه چیزی باید اینجا بگم: عباس عزیز، تختهپارهای بهتر از این پیدا نمیشد؟ وقتی میبینید نمیتوانید «آنطور که باید» به حرفهای رویایی بپردازید، بهتر نبود به جای خاکپاشی به چشم آدمها و ماستمالی ماجرا با بیاعتنایی به آن، زیرسبیلی رد میکردید؟
این «شاعر معاصر» نکات با اهمیت دیگری نیز در نامه مذکور یافته است. نکاتی مبتنی بر ادعاهایی پادرهوا در باره ذائقه تاریخی مخاطب فارسی و علاقه به شنیدن حرفهای درگوشی و غیره. مباحثی که تنها خاصیت آنها این است که آدم میتواند در حول و حوش آنها، ساعتها حرف بزند و یاوه بیخاصیت ببافد، بیاینکه یکبار مجبور شود لحظهای به واقعیتها نگاه کند. نکته دیگری که حیرانی در نامه رویایی کشف کرده است این نیست که پس عشق فراانسانی و مطلق ابرشاعر قرن به معشوقه مادامالعمر آیدا، چرا نتوانسته است جلوی مصرف دلبرکان نه چندان غمگین را بگیرد؟ مسئله مهمی که رضا حیرانی در نامه رویایی کشف کرده است، این است:
«مسئلهی بعدی فضایی است که شاملو با استفاده از گاری نعشکش میسازد. حالا راحتتر میتوانم به چرایی توان او در خلق فضاهای شعری برسم. او میتوانست به جای مردی با گاری نعشکش عابری ساده را بسازد ولی خوب میدانست وهم و فضایی که همان گاری نامرئی ایجاد میکند کافیست تا مخاطب دچار بیتابی ناشی از خواندن شود. فضایی که بیشباهت به نماهای فیلمهای برگمان بخصوص مُهر هفتم نبود».
و بالاخره، جملههای آخر او از آن جملات به معنای واقعی کلمه گاییده شده رایج میان شبهروشنفکران خودنما و تحمیقگر است که جا و بیجا گفته میشود: «خواستم به بعضی دوستان شیوههای دیگری را که میشد در برخورد با این پست داشت نشان بدهم. یعنی همان بحث قدیمی شراکت مخاطب در خلق یک اثر که به راستی مخاطب بیتفاوت، متن را میخواند، مخاطب جدی تلاش میکند متن را دوباره بیافریند». به زبان ساده، همانطور که پیشتر گفته بود، مخاطب جدییی که خاطره رویایی را خوانده است، نباید به محتوای خاطره کاری داشته باشد، بلکه باید به لایههای زیرین، مانند خلق فضای برگمانی به وسیله استفاده از گاری نعشکش، بپردازد. معرفی حماقت به جای جدیت، تبلیغ جهل است، نه کار روشنگری، جناب حیرانی.
پس از این، مقالهی معروفی با بحثهای تئوریک ادبی بیخاصیت و نامربوط در باره «دلیل نقل، طرف نقل، زمان نقل و مکان نقل» به عنوان چارستون اصلی «نویسش» ادامه مییابد. در یک کلام، او بر "استدلالی" که از شاعر بندباز رضاحیرانی قرض گرفته است، استدلالی که محتویات نامه را بیاهمیت و «ساختارهای ادبی» آن، یعنی همان «لایههای زیرین» را قابل توجه و تأمل معرفی میکند، اصرار میورزد. میگوید: تبدیل خوشیها و خوشگذرانیهای شبها و روزهای رم، به سفری پررنج، تبدیل کیف حاصل از ارضای نیازهای انسانی (بسی انسانی!) نزد دلبرکانی نه چندان غمگین، به رنج دویدن در خیابانهای رم و فریاد کشیدن که «آیدای من کجاست»، و جعل فیگور گاریچی نعشکش و ایجاد فضای برگمانی، نشانگر چگونگی خلاقیت شاعرانه نزد شاملو است! میگوید: «در این نامه به عنوان شاهد مثال مطلبی دیگر، گوشهای از رفتار آفرینشی شاملو را بازمیتاباند». و در استیصال خود اصلا توجه نمیکند که سخنان یاد شده را شاملو نه در قطعهای شعر، بلکه در یک مصاحبه مطبوعاتی، گفته است!
«لایهها»یی که عباس معروفی در نامه رویایی مییابد، آنقدر زیرینی و عمیق هستند که دیگر به اصل مطلب هیچ ربطی ندارند. از جمله به ترجمههای شاملو و مطالب نامربوط دیگر میپردازد. جالب اینکه همین پاراگراف را با این جمله شروع میکند که: «جامعهی بت پرست ما هرگز نپرسیده که ...». در حالی که رفتار او، برخورد غیرمنطقی او به نامه رویایی، یا به عبارتی دیگر تلاش برای نگاه نکردن به محتوای نامه، نزد او نشانههای آشکاری از رفتار یک روحانی دین بتپرستی را نشان میدهد، که حاضر است به قیمت قربانی اعتبار خود از وارد آمدن «خدشه» به بت اعظم جلوگیر کند. تا چه حد میتوان به انتقاد یک چنین شخصی از «جامعه بتپرست ما» اعتماد کرد؟
معروفی تا آخر نوشته خود از ماستمالی دست برنمیدارد. میگوید، بین نوشته رویایی و «افشاگری» تفاوت دقیقی هست. این تفاوت به نظر معروفی «دقیقاً نوع جملهپردازی ویژهی یداله رویایی است». میگوید: «نثر رویایی شانه به شانه شعرش حرکت میکند». «اهل پرحرفی نیست». «مینیمال است»! و ... سخنان نامربوط دیگر.
و در خاتمه تکرار میکند که: «و خب، رویایی از ادبیات شاملو هيچ نگفته است، بلکه از رفتار آفرینشی او سخن میگوید».
- آقای معروفی درباره مخاطبان خود چگونه میاندیشید؟
چند روز پیش در تلوزیون مصاحبهای دیدم با پیترهندکه. حرف جالبی میزد که آدم را به فکر وامیداشت. میگفت: ممکن است که ادبیات راه نجاتی برای انسانها باشد، اما بیشک ارزش اصلی آن جلوگیر از خوابرفتن روح و بیدار نگهداشتن انسان است. میگفت، اگر مواظب روح نباشید، خیلی زود خوابش میبرد. و خوابرفتگی روح خیلی وحشتناک است.
به نظر میرسد، عباس معروفی و شاعر معاصر رضاحیرانی قرص خوابآور تجویز میکنند.
[لينك مطلب]
نوشته شده توسط gogolyesfahan در 14:16
|
| موضوع:ادبیات ایران