تبليغاتX
+18

+18

mobile+pictures+video+bebo+myspace+world cup+wikipedia+chat+music+program+download+news+other

چرا از مرگ ميترسيد؟

چرا زين خواب جان آرامِ شيرين روي گردانيد؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه ميدانيد؟

ـ مپنداريد بوم نا اميدي باز،

به بامِ خاطرِ من ميکند پرواز،

مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است.

مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است ـ

مگر مِي، اين چراغِ بزمِ جان مستي نمي آرد؟!

مگر افيونِ افسونکار

نهالِ بيخودي را در زمينِ جان نمي کارد؟

مگر اين مِي پرستي ها و مستي ها

براي يک نفس آسودگي از رنجِ هستي نيست؟

مگر دنبال آرامش نميگرديد؟

چرا از مرگ ميترسيد؟

کجا آرامشي از مرگ خوشتر کس تواند ديد؟

مِي و افيون فريبي تيزبال و تند پروازند

اگر درمان اندوهند،

خماري جانگزا دارند.

نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد

خوش آن مستي که هشياري نمي بيند!

چرا از مرگ ميترسيد؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه ميدانيد؟

بهشت جاودان آنجاست.

جهان آنجا و جان آنجاست

گران خوابِ ابد، در بستر گلبويِ مرگ مهربان، آنجاست!

سکوتِ جاوداني پاسدارِ شهرِ خاموشي ست.

همه ذرات هستي، محو در رويايِ بي رنگِ فراموشي ست.

نه فريادي، نه آهنگي، نه آوايي،

نه ديروزي، نه امروزي، نه فردايي،

جهان آرام و جان آرام.

زمان در خوابِ بي فرجام،

خوش آن خوابي که بيداري نمي بيند!

سر از بالينِ اندوهِ گِرانِ خويش برداريد

در اين دوران که از آزادگي نام و نشاني نيست

در اين دوران که هر جا « هرکه را زر در ترازو،

زور در بازوست»

جهان را دستِ اين نا مردمِ صد رنگ بسپاريد

که کام از يکدگر گيرند و خونِ يکدگر ريزند

درين غوغا فرو مانند و غوغاها بر انگيزند.

سر از بالينِ اندوهِ گِرانِ خويش برداريد

همه، بر آستانِ مرگِ راحت سر فرود آريد

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه ميدانيد؟

چرا زين خوابِ جان آرامِ شيرين روي گردانيد؟

چرا از مرگ ميترسيد؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 17:28  توسط gogolyesfahan  | 

گرگها خوب بدانند در این ایل قریب
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

دکتر زهرا رهنورد

البته من طرفدار حزب این خانم و همسرش نیستم و فقط برای زیبایی

شعر این را گذاشته ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 12:11  توسط gogolyesfahan  | 

نمی‌دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 

                  نمي‌خواهم بدانم كوزه‌گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

 

                                        ولي بسيار مشتاقم

 

كه از خاك گلويم سوتكي سازد

 

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش 

 

  و او يكريز و پي در پي

 

دم گرم و چموش خويش را بر گلويم سخت بفشارد

 

و خواب خفتگان خفته را آشفته‌تر سازد

 

بدينسان بشكند در من

 

سكوت مرگبارم را ...

 

( دكتر علي شريعتي )

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 14:24  توسط gogolyesfahan  | 

آه ازین فکر خریت ساز ما

               عرعر خر گشته این آواز ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 14:10  توسط gogolyesfahan  | 

 

باز هم من ماندم و خلوتي سرد

خاطراتي ز بگذشته اي دور

ياد عشقي كه با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

 

روي ويرانه هاي اميدم

دست افسونگري شمعي افروخت

مرده اي چشم پر آتشش را

از دل گور بر چشم من دوخت

 

ناله كردم كه اي دوست،اين اوست

در دلم از نگاهش هراسي

خنده اي بر لبانش گذر كرد

كاي هوسران مرا مي شناسي؟

 

قلبم از فرط اندوه لرزيد

واي بر من كه ديوانه بودم

واي بر من كه من كشتم او را

وه كه با او چه بيگانه بودم

 

او به من دل سپرد و بجز رنج

كي شد از عشق من حاصل او؟

با غروري كه چشم مرا بست

پا نهادم بروي دل او

 

من به او رنج و اندوه دادم

من به خاك سياهش نشاندم

واي بر من خدايا خدايا

من به آغوش گورش كشاندم

 

در سكوت لبم ناله پيچيد

شعله شمع مستانه لرزيد

چشم من از دل تيرگي ها

قطره اشكي در آن چشم ها ديد

 

همچو طفلي پشيمان دويدم

تا كه در پايش افتم به خواري

تا بگويم كه ديوانه بودم

مي تواني به من رحمت آري؟

 

دامنم شمع را سرنگون كرد

چشمها در سياهي فرو رفت

ناله كردم مرو صبر كن صبر

ليكن او رفت،بي گفتگو رفت

 

واي بر من كه ديوانه بودم

من به خاك سياهش نشاندم

واي بر من كه من كشتم او را

من به آغوش خاكش كشاندم...

 

فروغ فرخزاد

دفتر شعر اسير

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 10:12  توسط gogolyesfahan  | 

 

 ترجمه از احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری
!
شادی را فراموش نكن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 11:47  توسط gogolyesfahan  | 

در اين سراي بي كسي، كسي به در نمي زند

به دشت پرملال ما، پرنده پر نمي زند

يكي زشب گرفتگان، چراغ بر نمي كند

كسي به كوچه سار شب، در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار

دريغ كز شبي چنين، سپيده سر نمي زند

گذرگهي است پرستم، كه اندرو به غير غم

يكي صلاي آشنا، به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات

برو كه هيچ كس ندا، به گوش كر نمي زند

نه سايه دارم ونه بر، بيفكنندم وسزاست

اگر نه بر درخت تر، كسي تبر نمي زند

                                         ( هوشنگ ابتهاج متخلص به سايه )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 16:42  توسط gogolyesfahan  | 

زندگي بي عشق مرگ است .

مرگ بر اين زندگي .

زنده باد عاشق پرستي.

زنده باد اين زندگي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 8:28  توسط gogolyesfahan  | 

بعد از آن ديوانگي ها ‚ اي دريغ
باورم نايد كه عاقل گشته ام
گوييا او مرده در من كاينچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آيينه مي پرسم ملول
چيستم ديگر بچشمت چيستم ؟
ليك در آينه مي بينم كه واي
سايه اي هم زانچه بودم و نيستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پاي ميكوبم ولي بر گور خويش
وه كه با صد حسرت اين ويرانه را
روشني بخشيده ام از نور خويش
ره نميجويم بسوي شهر روز
بيگمان در قعر گوري خفته ام
گوهري دارم ولي آن را ز بيم
در دل مردابها بنهفته ام
مي روم ... اما نميپرسم ز خويش
ره كجا ... ؟ منزل كجا ...؟ مقصود چيست ؟
بوسه مي بخشم ولي خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتي ديگر گرفت
گوييا شب با دو دست سرد خويش
روح بي تاب مرا در بر گرفت
آه ... آري ... اين منم ... اما چه سود
او كه در من بود ديگر نيست نيست
مي خروشم زير لب ديوانه وار
او كه در من بود آخر كيست كيست ؟
"فروغ فرخزاد"
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 13:24  توسط gogolyesfahan  | 

                                                     
آب را گل نکنیم:
در فرو دست انگار، کفتری میخورد آب.
یا که در بیشه دور سیره ای پر میشوید.
یادر آبادی ، کوزه ای پر می گردد.
آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان میرود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده درآب.
زن زیبایی آمد لب رود.
آب را گل نکنیم:
روی زیبا دوبرابر شده است
چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالا دست ، جه صفایی دارند!
چشمه هاشان جوشان ، گاو هاشان شیرافشان باد!
من ندیدم دهشان،بی گمان پای چپرها شان جا پای خداست.
ماهتاب آنجا ، می کند روشن پهنای کلام.
بی گمان در ده بالا دست ، چینه ها کوتاه است.
بیگمان آنجا آبی، آبی است.
غنچه ای می شکفد اهل ده با خبرند.
چه دهی باید باشد!
کوچه باغش پر موسیقی باد!
مر دمان سر رود ، آب را می فهمند.
گل نکردندش ما نیز
 آب را کل نکنیم.
+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 22:42  توسط gogolyesfahan  | 

 

دردیست به جانم  تو به درمان برسانم

آشفته ام و باز به سامان برسانم

نی طاقت دوری و دمی تاب و صبوری

ای عشق تو تا منزل جانان برسانم !

                  * *  *

خط بطلان همه بر صفحه تقدیر کشم

تو  و این بار غم عشق به زنجیر کشم

آتش افتد به همه عالم و آدم گر من

گوشه ای از غم دوریت به تصویر کشم !

                                        (ارغوان)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 7:35  توسط gogolyesfahan  | 

دست در دست تو  من زنده شدم

با نفس های تو پاینده شدم

زانوی غم به بغل بود مرا

گریه بودم به خدا خنده شدم ...

                                  (ارغوان)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 7:33  توسط gogolyesfahan  | 

چندیست که بیمار وفایت شده ام
در بستر غم چشم به راهت شده ام
این را تو بدان اگر بمیرم روزی
مسئول تویی که من فدایت شده ام
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 7:24  توسط gogolyesfahan  | 

وقتی شب موهایت چکه چکه می شود

روی پاهای کوچه

حلقه ی موهایت را در انگشتان ماه می کنم

تورا به عقد خودم

نه ، به عقد سیب

که دارد می افتد از تمام درخت های جهان

**

چقدر سنگ ذدیم به درخت کودکی امان

با همین گنجشک ها

می افتی جلوی بزرگی امان

پشیمانم

از این همه ثانیه های مرده در آبستن ام آمده اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 10:7  توسط gogolyesfahan  | 

 

 

امشب از چشم تو دارم، طلب جام دگر

 

تا که صبحی رسد از رفتن یک شام دگر

 

ابر و باد و مه و خورشید که بر کام من اند

 

بی حد از این همگان ، می طلبم کام دگر

 

گر چه در بی خبری بود ، که آرام شدیم

 

با تو امروز گرفتم ، پی آرام دگر

 

آتشم زن به سراپای وجود از سر مهر

 

تا که در آتش عشقت ، بپزد خام دگر

 

من رضا بودم و کامی لقبم  بود ، ولی

 

با تو در عشق تو دارم، لقب و نام دگر

 

دین که آلوده ی دنیا شد و شد، خانه ی زور

 

بهتر آن است مسلمانی اسلام دگر

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 14:17  توسط gogolyesfahan  | 

روزگاری است ، گرفتار شبیم

سنگ چینی سر دیوار شبیم

پادشاهیم، ولی بنده ترین

سر فرازیم، ولی خوار شبیم

نت نویسیم ، که هر شام و سحر

پی تحریر نت تار شبیم

هیچ کس امداد کسی هیچ نکرد

زیر پا مانده ی آوار شبیم

نازنین، بی نظرت امشب سرد

بی گمان ما، به سر دار شبیم

ای طبیب مرض شب زدگی

نسخه بنویس ، که بیمار شبیم

           آمدیم از شب و رفتیم به شب

تا نفهمیم که تکرارشبیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 14:14  توسط gogolyesfahan  | 

من همیشه در این مانده بودم

که باید یکی را

درست دم در ِ آنجا که تولد شکل می گیرد

می گذاشتند

که جلوی بعضی خدایان و خدای زادگانی که اشتباهی اینجا متولد شدند را

بگیرد و برگرداند به سلولهایشان

متاسفانه بعضی هاشان

بعد از چهل پنجاه سال زیستن

یاد گرفته اند خودشان را

از ژاکت خفتشان

آزاد کنند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 7:45  توسط gogolyesfahan  | 

به دریا بزن

دل

که اگر به این درد نخورد

باید به دریا انداخت .

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 7:44  توسط gogolyesfahan  | 

 
 ما به هم محتاجیم
مثل دیوونه به سنگ
تو دیوونه
من یه سنگ
قول بده
سنگُ رها نمی‌کنی....
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 7:40  توسط gogolyesfahan  | 

ز دست دیده و دل هردو فریاد

که هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش زفولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 7:36  توسط gogolyesfahan  | 

 خوش آن زمان که نهم سر به روی شانه ی تو

به دست شانه کنم رلف دانه دانه ی تو

خوش ان زمان که بیایی چوگل به خانه ی من

کشم چو بلبل شیدا زدل ترانه ی تو

بیا ! بیا! که شب وروز این دل مسکین

به هر بهانه بگیرد زمن بهانه ی تو

تویی کبوتر زیبای آسمان دلم

بود زجان ودل ریشم آب ودانه ی تو

خوش ان زمان که بیایم به کویت ای دلبر

زاشک دیده کنم تر ، زمین خانه ی تو

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 7:50  توسط gogolyesfahan  | 

هنوز از گل باغ تو دانه ای باقی است

 

برای آتش عشقم زبانه ای باقی است

 

به تاروپود تن خسته و تب الودت

 

قسم ، که بهر دل من بهانه ای باقی است

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 7:49  توسط gogolyesfahan  | 

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود

 می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود

 عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار

 روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود

 آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت

 غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

 دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر

 تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

 بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست

 حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود

 لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم

 رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود !

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 7:47  توسط gogolyesfahan  | 

شنیدم که چون  قوی زیبا بمیرد

فریبنده زادو فریبا بمیرد

شب مرگ  تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور وتنها بمیرد

در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 7:47  توسط gogolyesfahan  | 

 
چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 7:3  توسط gogolyesfahan  | 

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 8:45  توسط gogolyesfahan  | 

خسته و در به در شهر غمم

                               شبم از هرچی شبه سیاه تره

                                                         (داریوش)

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 7:30  توسط gogolyesfahan  | 

صوفي از پرتو مي راز نهاني دانست        گوهر هر كس ازين لعل تواني دانست
قدر مجموعه گل مرغ چمن داند و بس       كه نه ر كو ورقي خواند معاني دانست
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 7:27  توسط gogolyesfahan  | 

منتظران را به لب آمد نفس

ای شه خوبان تو به فریاد رس

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 7:26  توسط gogolyesfahan  | 

بیا که رایت منصور پادشاه رسید     نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید.
 جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت    کمال عدل به فریاد دادخواه رسید
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 7:26  توسط gogolyesfahan  | 

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود       گر تو بيداد كني شرط مروت نبود
ما جفا زا تو نديديم و تو خود مپسندي        آنچه در مذهب ارباب فتوت نبود
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 7:25  توسط gogolyesfahan  | 

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست      که مونس دم صبحم دعای دولت توست
 سرشک من که ز طوفان نوح دست برد       ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 7:25  توسط gogolyesfahan  |