حکايت
مهمان پيری شدم در ديار بکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی . شبی حکايت کرد مرا به عمر خويش بجز اين فرزند نبوده است . درختی درين وادی زيارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند . شبهای دراز در آن پای درخت بر حق ناليده ام تا مرا اين فرزند بخشيده است . شنيدم که پسر با رفيقان آهسته همی گفت : چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمُردی . خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت است.
سالها بر تو بگذرد كه گذار
نكنى سوى تربت پدرت
تو به جاى پدر چه كردى ، خير؟
تا همان چشم دارى از پسرت
(گلستان سعدي -باب ششم : در ناتوانى و پيرى)
مهمان پيری شدم در ديار بکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی . شبی حکايت کرد مرا به عمر خويش بجز اين فرزند نبوده است . درختی درين وادی زيارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند . شبهای دراز در آن پای درخت بر حق ناليده ام تا مرا اين فرزند بخشيده است . شنيدم که پسر با رفيقان آهسته همی گفت : چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمُردی . خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت است.
سالها بر تو بگذرد كه گذار
نكنى سوى تربت پدرت
تو به جاى پدر چه كردى ، خير؟
تا همان چشم دارى از پسرت
(گلستان سعدي -باب ششم : در ناتوانى و پيرى)
+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 7:27  توسط gogolyesfahan
|
